صدف

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"


شناختن دنيا

مثل اهل دنيا ، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموش كردن آخرت ، چون مثل قومي است كه در كشتي باشند و به جزيره اي رسيدند ، براي قضاي حاجت و طهارت بيرون آمدند و كشتيبان منادي كرد كه : ((هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد ، و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت .)) پس ايشان در آن جزيره پراكنده شدند . گروهي كه عاقل تر بودند ، سبك طهارت كردند و باز آمدند ، كشتي فارغ يافتند ، جايي كه خوش تر و موافق تر بود بگرفتند ، و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره عجب بماندند و به نظاره باز ايستادند و در آن شكوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگ ريزه هاي منقّش و ملوّن نگريستند . چون باز آمدند در كشتي هيچ جاي فراخ نيافتند . جاي تنگ و تاريك بنشستند و رنج آن مي كشيدند . گروهي ديگر نظاره ي اختصار نكردند ، بلكه آن سنگ ريزه هاي غريب و نيكوتر چيدند و با خود بياوردند ، و در كشتي جاي آن نيافتند . جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگ ريزه ها بر گردن نهادند . و چون يك دو روز بر آمد . آن رنگ هاي نيكو بگرديد و تاريك شد و بوهاي ناخوش از آن آمدن گرفت ، جاي نيافتند كه بيندازند . پشيماني خوردند و بار آن برگردن مي كشيدند . و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره متحيّر شدند تا از كشتي دور افتادند و كشتي برفت . و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره مي بودند ، تا بعضي هلاك شدند – از گرسنگي – و بعضي را سباع هلاك كرد .
آن گروه اوّل مثل مومنان پرهيزگار است ، و گروه بازپسين مثل كافران ، كه خود و خداي را – عزّوجل – و آخرت را فراموش كردند و همگي ، خود را به دنيا دادند كه ((استحبّوا الحيوة الدنيا علي الاخرة)) و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان نگاه داشتند . وليكن دست از دنيا بر نداشتند . گروهي با درويشي تمتّع كردند و گروهي با تمتع ، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند .

(نوشته : امام محمد غزالي)