"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"
مردي در
کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام
خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند.
نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب
مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
-
اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف
ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن
خواهند مرد.
-
دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود
دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه
همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"
شناختن دنيا
مثل
اهل دنيا ، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموش كردن آخرت ، چون مثل
قومي است كه در كشتي باشند و به جزيره اي رسيدند ، براي قضاي حاجت و طهارت
بيرون آمدند و كشتيبان منادي كرد كه : ((هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد
، و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت .)) پس ايشان در آن
جزيره پراكنده شدند . گروهي كه عاقل تر بودند ، سبك طهارت كردند و باز
آمدند ، كشتي فارغ يافتند ، جايي كه خوش تر و موافق تر بود بگرفتند ، و
گروهي ديگر در عجايب آن جزيره عجب بماندند و به نظاره باز ايستادند و در
آن شكوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگ ريزه هاي منقّش و ملوّن نگريستند .
چون باز آمدند در كشتي هيچ جاي فراخ نيافتند . جاي تنگ و تاريك بنشستند و
رنج آن مي كشيدند . گروهي ديگر نظاره ي اختصار نكردند ، بلكه آن سنگ ريزه
هاي غريب و نيكوتر چيدند و با خود بياوردند ، و در كشتي جاي آن نيافتند .
جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگ ريزه ها بر گردن نهادند . و چون يك دو
روز بر آمد . آن رنگ هاي نيكو بگرديد و تاريك شد و بوهاي ناخوش از آن آمدن
گرفت ، جاي نيافتند كه بيندازند . پشيماني خوردند و بار آن برگردن مي
كشيدند . و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره متحيّر شدند تا از كشتي دور
افتادند و كشتي برفت . و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره مي بودند ، تا
بعضي هلاك شدند – از گرسنگي – و بعضي را سباع هلاك كرد .
آن گروه اوّل مثل مومنان پرهيزگار است ، و گروه بازپسين مثل كافران ، كه خود و خداي را – عزّوجل – و
آخرت را فراموش كردند و همگي ، خود را به دنيا دادند كه ((استحبّوا الحيوة
الدنيا علي الاخرة)) و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان
نگاه داشتند . وليكن دست از دنيا بر نداشتند . گروهي با درويشي تمتّع
كردند و گروهي با تمتع ، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند .
(نوشته : امام محمد غزالي)