حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»

گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت.

في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .

گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»

غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.

چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟

گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد) .

وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟

گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟

پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»

گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»

گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! »

گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.»

بهارستان جامي


اصل موضوع را فراموش نكن (۲)

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت : آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند . آن خانم يك آينه خريد و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد. صاحب مغازه پرسيد : نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند. آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

اما روز بعد بازهم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد. آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود .

او گفت : طوطي مرد .

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟

آن خانم پاسخ داد : چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت : آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟!!