داستان كوتاه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید



شرط استخدام يك شركت!

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید..
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.


فرشته

كودكي كه آماده ي تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه میخواهد برود يا نه.

ـ اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد:فرشته ي تو برايت آواز خواهند خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان‌ آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته ي تو، زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي،در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دست هايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند.چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.


زود قضاوت نکنیم



زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.





پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...





مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت

ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از

من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار

کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه

خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی

هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:

متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .

آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام

خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!




روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد..
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد..
وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!


لذت


روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس  ورزشی قرمز  دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5  دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

 

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه.  5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. این روزها که به ایام عید نزدیکه و می­تونید توی تعطیلات عید کمی هم در کنار خانواده­هاتون وقت بگذرونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

پیشاپیش سال جدید، نوروز فرخنده رو خدمت همه ایرانیان و دوستان عزیزم تبریک عرض می­کنم. براتون آرزوی بهترین­ها رو در سال جدید دارم. خوب و خوش خرم باشید. تا سال بعد خداوند یار و نگهدار همه ما باشه.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

http://pazhiya.persiangig.ir/%da%af%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%86%d8%af.jpg

حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريم تر ديدي؟»

گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت.
في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .
گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»
غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.
چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟
گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد) .
وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟
گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟
پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»
گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! »
گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.»

http://www.cfoon.net/wp-content/uploads/2009/01/thief.jpg


راهزني بسته‏اي دزديد که پر بود از اشياء گران‏بها.. در گوشه‏اي خلوت بازش کرد و پس از وارسي، آن را بست و سراغ صاحبش رفت و بسته را به او بازگرداند... دوستانش او را ملامت کردند که اين چه کاري بود کردي؟
گفت: وقتي بسته را باز کردم ديدم که صاحبش آيةالکرسي را در ميان آن گذاشته و حتماً عقيده داشته که اين آيه، مال او را محافظت مي‏کند.. اگر مالش به او برنمي‏گشت حتماً در اعتقادش دچار ترديد مي‏شد.. من بسته را به او برگرداندم تا باورش را از دست ندهد.. زيرا من دزد مال هستم نه دزد دين..
http://img69.exs.cx/img69/8813/ilu485rp.jpg
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

http://tinypic.com/zkl9x0.jpg


 مصاحبه بین انسان و شیطان
گفتم لعنت بر شیطان،لبخند زد.پرسیدم چرا می خندی؟پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد! پرسیدم مگر چه کرده ام ؟ گفت: مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام! با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟ جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آنرا رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین میزند. پرسیدم تو چه کاره ای؟ پاسخ داد: هر وقت سواری آ موختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد. فعلا برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر نرا لعنت نکن. گفتم: پس حداقل بگو نفسم را چه گونه رام کنم؟ در حالی که دور می شد گفت: من پیامبر نیستم جوان.
http://www.4minutesperday.com/archive/image/(4MinutesPerDay-111)_Love_is_not_%20something_that_happens.jpg
روزی از روزها شاگردی به استادش گفت :عشق چیست؟ استاد پاسخ داد:به مزرعه گندم برو و پر بار ترین خوشه را برای بیاور. شگرد رفت و پس از مدتی طولانی دست خالی باز گشت.استاد بدو گفت : چرا دست خالی بازگشتی ؟شاگرد گفت هرچه در مزرعه جلوتر میرفتم خوشه ها پر بار تر می شدند.استاد گفت عشق هم بدین سان است هرچه در آن جلو تر می روی بیشتر جذب میشوی.شاگرد پرسید:استاد ازدواج چیست:استاد گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را برایم بیاور. شاگر رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت بازگشت استاد گفت چه شد زود آمدی؟شاگرد گفت:ترسیدم مثل قبل هرچه جلو تر روم درختان بلندتر شوند و باز هم دست خالی باز گردم استاد گفت:ازدواج هم مثل همین است که با دیدن اولین کس او را انتخاب می کنی تا مبادا دست خال بمانی.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

http://www.rasafars.com/guidschool/panel/_files/newsannounce/time-0707-e.jpg

 مدیریت زمان



وقت امتحانا بود و ما اونروز مي خواستيم سومين امتحان ترم رو بديم که مربوط به درسمديريت زمان مي شد. از شما چه پنهون درس سختي هم بود و از اون بدتر استادش بود که خيلي سختگيري مي کرد. ولي من به خاطر کم کردن روي بعضي از همکلاسي هام و همينطوربراي اين که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعيف نيستم حسابي خونده بودم وخلاصه با کله اي پر از "مديريت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بودو من يه نگاه سريع به سوالا انداختم و با شادي دوچندان ديدم که اونقدر هم سخت نيستن! در واقع سوالا خيلي هم ساده بودن که واقعا از اين استاد بعيد بود چنين سوالايي طرح کنه. فقط يه سوالي بود که يه مقدار مشکل بود و علاوه بر اين که به تمرکز بيشتري نياز داشت جوابش هم زياد بود و من با خودم گفتم که همه ي سوالا روجواب مي دم و آخر سر ميرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبي مالامال از شور و شادي (!!) شروع کرديم به جواب دادن و حدود 10 دقيقه به پايان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولي چشمتون روز بد نبينه!! در همون لحظه بود که انگار يک قالب يخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده براي اون سوال 16 نمره بود درحالي که سوالاي ديگه همه 0.25 يا 0.5 نمره اي بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختي که خيلي بيشتر از 10 دقيقه واسه پاسخگويي نياز داشت! ديگه نفهميدم اون 10 دقيقه رو چه جوري گذروندم و هرچي که به ذهنم رسيد واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ي دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشيده بودم) بگيرم ولي استاد با اين کارش عملا مفهوم مديريت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس يادگرفتم که چه جوري براي در نظر گرفتن زمان براي انجام هرکاري اولويتي قرار بدم.
http://www.quransc.com/fa/system/files?file=images/597.jpg

مردى مستمند كه تهيدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش ‍ از همه جا بريده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نياز مى كرد.
حضرت على عليه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنيد مردى در حال گريه و زارى مى گويد:
((خدايا! به چهار هزار درهم پول احتياج دارم ، اين پول را به من برسان !))
على عليه السلام حامى مستضعفان پيش از او رفت تا ببيند اگر امكان دارد از او حمايت كند، به او فرمود: ((برادر عرب نيازت چيست ؟))
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نيازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمايم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعايت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بيا به مدينه ، در مدينه جوياى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بيا تا اين نيازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدينه شد، در مدينه سراغ خانه على عليه السلام را گرفت ، در مسير راه با حسين عليه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على عليه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسيدند، عرب به حسين عليه السلام گفت به پدرت على عليه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نيازهايش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسين عليه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بيدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على عليه السلام مشرف گرديد، على عليه السلام با استقبال گرمى از عرب پذيرايى نمود و سپس ‍ كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسيد.
على عليه السلام به سلمان فرمود: ((آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما به يادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتياج داريم .)) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به يكى از آنها فروخت و پولش را به على عليه السلام داد.
على عليه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدينه ، و از مدينه به مكه ، سپس مستمندان مدينه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقيه پول را بين آنها تقسيم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت ديگرى چيزى از پول نمانده بود، با توجه به اينكه اهل خانه اش نياز شديد به هزينه زندگى داشتند، جالب اينكه پس آنكه همسر بزرگوار على عليه السلام فاطمه عليهما السلام از جريان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خير كرد، و مردانگى و حمايت ايثارگرانه او از مستمندان را ستود.



 هر کس ز کار خلق يکي عقده وا کند
ايزد هزار عقده ز کارش رها کند
صدها فرشته بوسه بر آن دست مي‏زنند
کز کار خلق يکي گره بسته وا کند

http://www.kateb-hazara.net/Maqalat/img_maqalat/daikondi-muzarfia-oruzgani-2.jpg6.jpg



مرد جواني پدر پيرش مريض شد . او پدرش را که بيماريش شدت گرفته بود ، در گوشه ي جاده اي رها کرد و از آن جا دور شد . پيرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس هاي آخرش را مي کشيد . رهگذران از ترس مسري بودن بيماري پيرمرد و براي فرار از دردسر ، بي اعتنا به ناله هاي او ، راه خود را مي گرفتند و مي رفتند .عارفي از آن جاده عبور مي کرد ، به محض ديدن پيرمرد ، او را به دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند . رهگذري به طعنه به عارف گفت : اين پيرمرد فقير است و بيمار و مرگش نيز نزديک ، نه از او سودي به تو مي رسد و نه کمک تو تغييري در اوضاع اين پيرمرد به وجود مي آورد . پسرش هم او را در اين جا به حال خود رها کرده و رفته است . تو براي چه به او کمک مي کني؟ عارف گفت : من به او کمک نمي کنم ، بلکه به خودم کمک مي کنم ؛ اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم ، چگونه رو به آسمان برگردانم و از خالق هستي تقاضاي هم صحبتي داشته باشم ؛ من به خودم کمک مي کنم .http://www.gerrymay.com/wp-content/uploads/2008/07/camel.jpg


مردی شترش را گم کرد.سوگند خورد که اگر او را پیدا کند یک درهم بفروشد.
مدتی بعد شترش پیرا شد.شتر به پانصد درهم می ارزید.وفا به سوگند برایش سخت شد. پس چاره ای اندیشید. گربه ای را از گردن شترآویزان کرد و به بازار برد و می گفت:
شتر به یک درهم، گربه به پانصد درهم. میفروشم هر دو را با هم.
http://sabahdeebi.jeeran.com/files/67503.jpg


 چهار فصل زندگی

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛
در راه های سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.



بهترين شمشيرزن
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند
http://www.niazpardaz.com/AddImages/50681_ms.jpg

یک کلوخ، سه اشتباه
روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش ‍ عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند.

بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود.
http://www.free-nature-animal-butterfly-wallpaper.com/wallpapers/butterfly1.jpg


فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
عطاردر دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود
http://www.environmentalcaskets.com/images/Casket550Pix.jpg

مرگ همکار
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: "ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم." در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده، که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: "اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: "تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگیتان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است، انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است."
http://www.geocities.com/deafedu/ear1.jpg

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم خوراک مرغ مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد
http://www.loo3.com/loo3/222/naghashi%20(2).jpg
مهر مادری



My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I confronted her that day and said
If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, Oh, I'm so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

My dearest son, I think of you all the time
I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your's Mother
مادرت
http://www.sibegazzade.com/pix/llosa-hemingway.jpg
توريستي آمريكايي كنار اسكله كوچك روستايي در مكزيك ايستاده بود. همان موقع قايق كوچكي كه در آن فقط يك ماهيگير بود، در كنار اسكله پهلو گرفت. درون قايق چند ماهي بزرگ تن بود. توريست، ماهيگير را به خاطر ماهي هاي بزرگي كه گرفته بود تشويق كرد و پرسيد:
چقدر طول كشيد تا آنها را به دام بيندازد.
ماهيگير مكزيكي پاسخ داد: زياد طول نكشيد.
توريست سؤال كرد: چرا بيشتر نموندي تا ماهي هاي زيادتري صيد كني؟
ماهيگير گفت: همين قدر هم براي برطرف كردن نيازهاي خانواده ام زياده.
توريست پرسيد: با وقت باقي مانده ات چه كار مي كني؟
ماهيگير جواب داد: دير مي خوابم، كمي ماهي مي گيرم. با بچه ها بازي مي كنم. چرتي مي زنم. هر روز عصر قدم زنان در روستا گردش مي كنم. گيتار مي زنم. سرم شلوغه و زندگي پركاري دارم.
توريست پوزخندي زد و گفت: من مي تونم بهت كمك كنم. بايد وقت بيشتري براي ماهيگيري صرف كني. با پول بيشتري كه به دست مي آوري، مي تواني قايق بزرگ تري بخري. با درآمد بيشتر، مي توني چندتا قايق ديگه هم بخري. كم كم يه عالمه قايق ماهيگيري خواهي داشت.
بعد مي توني به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي مستقيماً به خود كارخانه ها بفروشي. بعد از مدتي مي توني كارخانه كنسروسازي خودت رو افتتاح كني. تهيه و توليد و پخش رو هم مي توني خودت اداره كني. مي توني اين روستاي ساحلي و كوچك رو كه به جز ماهي چيز ديگه اي نداره، ترك كني و به مكزيكوسيتي بري. بعد مي توني بري لس آنجلس و بعد نيويورك. اونجا مي توني كسب و كار پردرآمدت رو ادامه بدي.
ماهيگير پرسيد: ولي تمام اينها كه گفتي چقدر طول مي كشه.
توريست جواب داد: پانزده تا بيست سال.
ماهيگير پرسيد: خوب بعدش چي مي شه؟
توريست خنديد و گفت: بعدش ديگه دوران خوشي فرا مي رسد. به موقع سهام كارخانه ات رو مي فروشي به مردم و بسيار پولدار مي شي. ميليون ها ميليون پول گيرت مياد.
ماهيگير گفت: ميليون ها ميليون؟ بعدش چي؟
توريست آمريكايي گفت: بعدش بازنشسته مي شي. به يك روستاي كوچك ساحلي مي ري. اونجا مي توني دير بخوابي. كمي ماهي بگيري. با فرزندانت بازي كني. چرت بزني. عصرها قدم زنان در روستا گردش كني و گيتار بزني...!!
ماهگير خنده اي كرد و گفت خب من اينها را كه گفتي الان هم دارم !!!!!!!
http://media.farsnews.com/Media/8703/Images/jpg/A0448/A0448515.jpg

خداوند متعال، در قرآن شریف، به داستانى اشاره مى فرماید كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهمیّت آن در قرآن، كه نام بزرگترین سوره از این قصه گرفته شده و همچنین به علت نتایج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اینجا نقل مى كنیم:
در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.
در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده، كلید انبار هم در جیب اوست. و از آنجایى كه این جوان، شخصى فهمیده و با تربیت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پیش او داشت.
بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤال كن ، تا اینكه قاتل را، به ما معرفى نماید و ما از این اتهام، رها شویم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.


با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحویل گندم، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم كه او را از خواب، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم؛ به همین جهت، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن.
مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار كن، جنس را تحویل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍ دارد تا سود این معامله كلان. بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت.
بعد از ساعتى، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم! چطور شده در این ساعت كارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش ‍ بعد از شنیدن واقعه، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو متشكرم، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى. و به پسرش گفت: اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن سودى كه از دست داده اى، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى متعال توسط این گوساله، نفع بسیارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.
در این هنگام، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند.


در آن زمان، در منطقه دیگرى و در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل، دخترى مؤدّب و عفیفه و جمیله ای بود كه به حدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و با تربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود. دختر، از بین خواستگاران، به این دو نفر متمایل شد و یك هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد.
او در این مدت با خود فكر كرد كه :
اگر من، با پسر عموى متدین ازدواج كنم، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و یك زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده به گناه ازدواج كنم، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام، ممكن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم.
دختر جوان، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان، نقشه خطرناك و شومى كشید.
او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل، شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى كه میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى كشته، و جنازه را در یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت. بعد پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب، ناچار مرا مى پذیرد و ثانیاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد، (طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى كنم.
بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، این (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید.


صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.
(زیرا مسئله قتل، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.
جوان قاتل، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ریخته، همه دست از كار كشیده اند. جوان- با تجاهل - علت را جویا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و به صورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده، به سر و صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.
بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، به ما معرفى نماید و ما از این اتهام، رها شویم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد. در این هنگام، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند. و خداوند متعال در قرآن به این قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ) (1): به یاد آورید، هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنید (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد).
از این قصه مى فهمیم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصیب مردان متدین و پاكیزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ) (360) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.


گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود).موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم!
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (2)
بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، این (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْنَ) (3)گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا یَفْعَلُون ) (4)
باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.
گفت: خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى و گاوى را بدان اوصاف كشتند، امّا نزدیك بود كه از این امر نیز نافرمانى كنند.
بنى اسرائیل، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا كردند.
او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت: من باید از مادرم اجازه بگیرم.
پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت: به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش. بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ یك گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!
و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به چهار برابر قیمت، نمى خریم.
این داستان، اهمیت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزیزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنایت دارد كه جوانان عزیز در برخورد با والدین خویش، نهایت مهربانى و تكریم را داشته باشند و پاداش دنیوى و اخروى آنرا دریابند.

پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آنها بازگشتند؛ این بار نیز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم. و بنى اسرائیل باز از خریدن، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینكه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! تو را قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمد علیه السّلام كه این مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.
بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!
حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بی گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدین و درستكار - در آورد. و در حدیث نقل شده: خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یكدیگر زن و شوهر خواهند بود

http://www.akkasee.com/files//blogSystem/blogs/babak/86202.jpg


تصميم عجولانه

مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود کهماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه ‏هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و ازته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي،آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالأخره روزفارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به اوگفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کسديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولي نااميد،جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. باعصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک انجيل بهمن ميدهي؟ کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جواندر کار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اينفکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغالتحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستشرسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به اوبخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگينمايد.
هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق وکاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را بازيافت. در حاليکه اشک ميريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشينرا پشت جلد آن پيدا کرد.
در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشينمورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و رويآن نوشته شده بود:
تمام مبلغ پرداخت شده است.


http://i2.tinypic.com/11gncpx.jpg


اعتماد به خداوند
روزي دختر جواني در چمنزاري قدم مي‌زد و پروانه‌اي را لابه‌لاي بوته‌ي خاري گرفتار ديد. او با دقت زياد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد و سپس بازگشت و تبديل به يك پري زيبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانيت هر آرزويي كه داشته باشي برآورده خواهم كرد.
دخترك لحظاتي فكر كرد و گفت: مي‌خواهم شاد باشم. پري سرش را جلو آورد و در گوش دختر چيزي گفت و بعد ناپديد شد.
موقعي كه دختر بزرگ شد در آن سرزمين كسي شادتر از او وجود نداشت. هرگاه كسي از او درباره‌ي راز شادي‌اش سؤال مي‌پرسيد، لبخند مي‌زد و مي‌گفت:
من فقط به حرف پري خوب و مهربان گوش كردم.
موقعي كه پير شد همسايه‌ها مي‌ترسيدند او بميرد و با مرگش راز شگفت‌انگيز شادي نيز با او دفن شود. آن‌ها به او التماس مي‌كردند: تو را به خدا به ما بگو پري به تو چه گفت:
به نظر شما پري به دختر چه گفته بود؟
پيرزن دوست‌داشتني فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت
اصلاً مهم نيست آدم‌ها كه باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آن‌ها هر كه باشند به من نياز دارند!

واقعيت وجود انسان چيزي فراتر از تصورات ذهن بشر است. زماني‌كه خداوند انسان را خلق مي‌كرد، به فكر تفريح يا سرگرمي خود نبود. بلكه انسان را براي هدف بسيار بالايي خلق كرد. ما با كم شمردن خود علاوه بر اين‌كه خود را در غم و غصه فرو مي‌بريم حتي به خداوندي كه انسان را آفريد و او را بالاترين مخلوق خود نام‌گذاري كرد بي‌احترامي مي‌كنيم، فقط كافيه تا ما هم به حرف پري گوش كنيم:
مهم نيست چه كسي هستي، كجا هستي، ثروت داري، از نظر ديگران مهمي، مهم نيست اطرافيان شما چه كساني باشند، دكتر، مهندس، فقير يا غني فقط يك چيز مهم است:

ديگران هر كه باشند به من نياز دارند.
فقط اينگونه با ايمان داشتن به اين‌كه خداوند ما را براي هدفي معين و بزرگ آفريده شايد بتوانيم قدر نعمت بزرگ الهي (زندگي) را بدانيم و اين تنها راه رسيدن به آن هدف بزرگ است.
با اميد به اين‌كه هميشه شاد شاد شاد باشيد.

http://www.thefamilygroove.com/Super%20Foods%20.jpg


لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.
http://www.rmc4peace.com/weblog_pic/sh2.JPG
اکنون
فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند. يکروز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود. پرسيد: چرا لبخند مي زني؟
راهب خورجينش را باز کرد، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد: چون معناي "موز" را مي فهمم، و موز را به او نشان داد و گفت: اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده، و از آن استفاده نشده... و اينک بسيار دير است.
بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود. موز را به مرد نشان داد و دوباره در خورجينش گذاشت و گفت: اين، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه مناسب است.
سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد، پوست موز را کند، با مرد تقسيم کرد و گفت: اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني .


http://www.studentwebcontest.com/2007/REBECCASPRAGUE/pictures/horse-08wallpaper.jpg


 روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد.
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند.
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كرد.
با هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد .
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رها يي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم .

http://www.telegraph.co.uk/telegraph/multimedia/archive/01012/horse-attacked-by-_1012776i.jpg
 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت
عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این
دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول
می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و
به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که
به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب
زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر،
اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر
دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب
بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی
از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،
دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش
را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که
می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید
برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده
نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که
حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

http://www.bnd0761.com/main/wp-content/uploads/2009/04/11.jpg
 مشغله
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

http://www.cinemotions.net/data/films/0316/47/1/affiche-Le-Petit-Castor-Don-Chuck-monogatari-1975-1.jpg

ترسوي شجاع

هنگام گلوله باران وحشيانه نولون، ناپلئون جوان مثل يک ني در باد مي لرزيد. سربازي او را به اين حال ديد، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنيد، دارد از ترس مي ميرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله، مي ترسم. اما به جنگيدن ادامه مي دهم. اگر نصف من مي ترسيديد، مدت ها پيش فرار کرده بوديد.

استاد مي گويد: ترس نشان ترسو بودن نيست. ترس مي گذارد در برابر موقعيت هاي زندگي، شجاع و متين باشيم.
کسي که ترس را تجربه مي کند و با وجود اين ترس - بي آنکه مرعوب شود به راه خود ادامه مي دهد - شجاعت خود را ثابت مي کند.
اما کسي که به شرايط دشوار تن مي دهد، بي آنکه خطر را به حساب بياورد، تنها بي مسئوليتي خود را ثابت مي کند

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/0/09/11-alimenti,carni_ovine,Taccuino_Sanitatis,_Casanatense_4182.jpg/549px-11-alimenti,carni_ovine,Taccuino_Sanitatis,_Casanatense_4182.jpg
جریان حضرت علی (ع) و قصاب
روزى حضرت امیرالمؤمنین على (ع) از جلوى مغازه قصّابى كه داراى گوشت‌هاى خوبى بود عبور نمود، همین كه چشم قصّاب به آن حضرت افتاد، عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! گوشت خوب و مناسبى دارم، مقدارى از آن را براى منزل خریدارى نمائید.
امام على (ع) فرمود: پول همراه خود ندارم، قصّاب گفت: مشكلى نیست، من بابت پول آن صبر مى‌كنم؛ و هر موقع توانستى پولش را بیاور.
حضرت فرمود: خیر، من نسبت به خرید گوشت صبر مى‌نمایم؛ و نسیه نمى‌خرم، و بدون آن كه گوشت خریدارى نماید به حركت خود ادامه داد و رفت.
***********
http://www.ee.psu.edu/pub/ee578/access/img/Mogdeh.jpg
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

http://www.asianews.ir/photo/p3698.jpg




محاكمه عشق
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي محکمه، عقل بود. عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود، يعني فراموشي. قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق: آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟ آهای گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد... حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت: ای قلب!! دیدی همه از عشق بيزارند! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده، چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟
قلب ناليد كه: من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود. بدون او تنها تكه گوشتي هستم، كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم. پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد، حتي اگر نابود شوم...

http://www.al-shia.org/html/far/6ejt/12dastan/gorg.jpg

 الاغ پیر
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجرنكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميردو زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد وبيرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ماهمواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند ودوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.



http://www.kangaraniart.com/kangaraniart/Kaveh_1.JPG
شكل خدايي
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد. اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد، حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند. يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت: واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي، زندگيت بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است.
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد. روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت. روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت: در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين کار را مي کنم؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم، تا سرخ شود. بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم، تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم، تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد. بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم، "يک بار کافي نيست".
آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد: "گاهي فولادي که به دستم مي رسد، اين عمليات را تاب نمي آورد. حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد. مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد." آنگاه مکثي کرد و ادامه داد:"مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد، ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم، انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد. اما تنها چيزي که مي خواهم اين است: خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم. با هر روشي که مي پسندي ادامه بده، هر مدت که لازم است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن."
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

http://i.ehow.com/images/GlobalPhoto/Articles/2226190/sing-main_Full.jpg


 باید آواز بخوانم


دوست داشتم آواز بخوانم اما نمی توانستم.آن شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا آرامش همسایگان به هم نخورد.اما پس از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو استاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخوانم...هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش.
و ادامه دادم به راهت ادامه بده با امیدی در قلب و .......
به آپارتمان خود رسیدم و درب را باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.
صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذ مچاله شدم در کاغذ نوشته شده بود:
سلام..می بخشید دیشب ترساندمتان.من شما را اصلا نمی شناسم.اما از بابت آوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم.زمانی که شما وارد ساختمان شدید من فقط و فقط به خودکشی فکر می کردم اما آواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم و از صدای نجات بخش شما متشکرم.
http://bergoiata.org/fe/Rapaces/Fearsome%20Flight,%20Bald%20Eagle.jpg

 عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند.برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب پیر شد
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید؟
این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد:این عقاب است. سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
http://www.bahmankazemi.com/Talesh/images/Talesh%20Photo%20-%201.JPG
مهاجرت

چوپاني زير سايه درخت مراقب گوسفندانش بود. يكي از گوسفندان از او پرسيد: حاضري همه ما را بفروشي و به شهر مهاجرت كني؟
چوپان گفت: فرض كن كه بتوانم شما را بفروشم اما اين همه دشت سر سبز، آن رودخانه زلال و اين آسمان آبي را به چه كسي بفروشم؟

http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/cards81.jpg
 روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود .مجنون بدون اینکه متوجه بشود از بین سجاده اش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و فریاد رد چرا بین من و خدای من فاصله انداختی ؟
مجنون به خود آمد و گفت :من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه من را دیدی ؟؟!
http://img40.picoodle.com/img/img40/8/6/9/f_mmm2m_2db92f0.jpg

استادی از راهی می گذشت ناگهان شاگردی سر پیچ ظاهر شد .مقابل استاد زانو زد و گفت:استاد به من جمله ای یاد بده تا با آن بتوانم همه قفل های زندگی ام را باز کرده و از همه درهای بسته عبور کنم. و در همه صندوقچه های مهر و موم شده خوشبختی را بگشایم .
استاد لبخندی زد و گفت :
چنین شاه کلیدی وجود ندارد !باید کلید ساز شوی و هر کلیدی را که می خواهی خودت بسازی !
به جای جستجو شاه کلید کلید ساز شو


http://www.mypixshare.com/images/3628/5293/00000085.JPG

 روزی سنگتراشی که از کار خود نا راضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه ی بازرگانی رد می شد.در باز بود و او خانه ی مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد مثل بازرگان باشد.
در یک لحظه او تبدیل به یک بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است.تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بوم. آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشته بود و مردم همه به او تعظیم می کردند، احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری سیاه و بزرگ آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره ی سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
    
http://www.etemaad.com/Released/85-10-19/14-1.jpg

کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود.
صدای غرش آسمان او را به خود آورد.
از جابرخاست و دستش را برای گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد.
ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد.
پسرک در حالی که با عجله از کنارش می گذشت فریاد زد:"مامان! پول رو دادم به اون گداهه!!"

http://s5.tinypic.com/rtfbbk.jpg

 تراشه های زندگی

مردی كه مداد درست مى كرد مدادی را برداشت تا در جعبه بگذارد امّا قبلاز آن به مداد گفت: «پنج نکته هست كه مى خواهم بدانی. قبل از آن كه تو را به جهان بیرون بفرستم مى خواهم این نکته ها را فهمیده و هرگز فراموش نكني در این صورت مى تواني بهترین مداد دنیا شوى:
· كار های زيادى از دستِ تو برمى آید امّا فقط بایددر دست يك نفر قرار بگيرى تا بتوانی آن ها را انجام دهي.
· گاهی تجربه ى دردناكِ تراشیده شدن را خواهى داشت امّا براى آن كه مداد بهترى باشی باید این درد را تحمّل كنى.
· بسیاری از اشتباه ها را مى توانى درست كنى.
· مهم ترین قسمت وجود تو در داخل توست.
· روى هر سطحی كه قرار بگيرى باید اثری از خود بر آن به جا بگذاری.
مداد فهمید و قول داد كه فراموش نکند و با هدف به درون جعبه رفت تا وارد جهان هستى شود.
http://www.phoenixmasonry.org/images/King_Solomon.jpg

 پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخابکند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنهاخواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پرکنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با اینبرگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .امابا این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزادهکوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریدهای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقطچند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشنکرد.
http://gallery.photo.net/photo/4966173-md.jpg

 اشتباه

راه خاکی, با شیبی تند در انتظار او بود .مسیر را خودش انتخاب کرده بود .هر چه بالاتر می رفت راه سخت تر می شد .
تا جایی بالا رفت که بالاخره متوجه مسیر اشتباهش شد .
به انتهای مسیر رسیده بود .هیچ اتفاق ساده ای رخ نداد .
چون او اشتباهش را فهمیده بود .
http://www.persiangraphic.com/persian/albums/userpics/10001/persiangraphic_Red_Heart_Of_Glass-157446.jpeg

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.


جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.


ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .


پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .


مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

.

.http://www.chnphotoagency.ir/pattern.php?image=057.jpg



 هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند. لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد . پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر چیز بهر کاری ساخته اند . گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن

پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : قربان ،اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی ؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است

پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم . از شواهد بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد
پیرمرد:قربان آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم ، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود.آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است.
http://www.nooshi.ir/archives/school1.gif

رسيدن به کمال
در ن يويورک، بروکل ين، مدرسه ای هست که مربوط به بچه ها ی دارایناتوان ی ذهن ی است
. در ض يافت شام ی که
مربوط به جمع آور ی کمک مال ی برا یمدرسه بود، پدر يکی از اين بچه ها نطقی کرد که هرگز برا ی شنوندگان آن
فراموشنمی شود...

او با گر يه فر ياد زد
: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟هرچيزی که خدا می آفريند کامل است. اما بچه من نمی تونه
چيزهايی روبفهمه که بق يه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چ يزها يیرو که د ي ده مثل بق ي ه بچه ها
بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست؟!

افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند
...

پدر شا يا ادامه داد
: به اعتقاد من هنگام ی که خدا بچه ای شبيه شايا را به دن ي ام ی آورد، کمال اون بچه در روش ی
هست که ديگران با اون رفتار می کنند و سپسداستان زير را درباره شايا گفت:

يک روز که شا يا و پدرش در پارک ی قدم م ی زدند تعدادی بچه را ديدکه بيسبال بازی می کردند
. شا يا پرس يد : بابا
به نظرت اونا منو بازیميدن...؟!

پدر شا يا می دونست که پسرش بازی بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونوتو تيمشون نمی خوان، اما او فهم ي د که اگه
پسرش برای بازی پذيرفته بشه، حس يکیبودن با اون بچه ها می کنه
.

پس به يکی از بچه ها نزديک شد و پرسيد
: آيا شايا می تونه بازی کنه؟!

اون بچه به هم ت يمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ول یجواب ی نگرفت و خودش گفت
: ما ٦ امتي از عقب
هستيم و باز ی در راند ٩ است . فکر م ی کنم اون بتونه در ت يم ما باشه و ما تلاش م ی کن يم اونو در راند ٩باز ی
بديم...

درنهايت تعجب، چوب ب يسبال رو به شايا دادند
! همه می دونستند که اين غير ممکنه زي را شا يا حت ی بلد ن يست که
چطوری چوب رو بگ يره! اما هم ينکه شا يا برا ی زدن ضربه رفت، توپ گ ير چند قدمی نزديک شد تا توپ رو خ يل ی
اروم بياندازه که شايا حداقلبتونه ضربه ارومی بزنه...

اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دستداد
!

يکی از هم ت يمی ها ی شا يا نزد يک شد و دوتا يی چوب رو گرفتند وروبروی پرتاب کن ايستادند
. توپگير دوباره چند
قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت . شايا و هم ت يميش ضربه آرومی زدند و توپ نزدي ک توپگ ير افتاد، توپگير
توپ رو برداشت و می تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون می رفت وبازی تمام می شد...

اما بجا ی ا ينکار، اون توپ رو جا يی دور از نفر اول ت يمش انداختو همه داد زدند
: شايا، برو به خط اول، برو به
خط اول!!!

تا به حال شايا به خط اول ندو يده بود
! شايا هيجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دويد. وقت ی که شا يا به
خط اول رس يد، باز يکنی که اونجا بودم ی تونست توپ رو جا يی پرتاب کنه که امت ي از بگي ره و شا يا از زم ينبره
بيرون، ول ی فهم يد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلنداونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند :
!!! بدو به خط ٢، بدو بهخط ٢
شايا بسمت خط دوم دو يد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده بودند . همينکه

!!!
شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به ٣
وقتی به ٣ رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فريادزدند: شايا، برو به خط خانه...!

شايا به خط خانه دو يد و همه ١٨ بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رودوششان گرفتنند مانند اينکه اون ي ک ضربه
خيلی عالی زده و کل تيم برنده شدهباشه
...

پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت
:

اون ١٨ پسر به کمال رسيدند




حكايت زن و خدا(اين فقط يك داستان نيست)

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک و محقر زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند با زن صحبت کرد و به او قول داد که آنروز به دیدارش بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد درب کلبه او به صدا در آمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس هایی مندرس و پاره اش پشت درب ایستاده بود، کسی را آنجا ندید! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت درب بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از خستگی و گرسنگی زرد شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و ملتمسانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیش از پیش عصبانی شد و در را محکم به رویش کوبید و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر درب خانه زن به صدا درآمد.
زن پیش رفت ودرب را باز کرد....
پیر زنی گوژپشت وخمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت درب بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت و دستانش از فرط پیری به لرزش در آمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز درب را بر روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟!
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
من سه بار به درب خانه تو آمدم، اما تو مرا راه ندادی.
***


(سوء تعبیر نشود، در داستان همه کسانی که به در خانه زن آمدند نیازمند بودند


روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...


فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:

او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...

و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت،
ندايي آسماني فرمود:

با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!

کبوتر گفت:
لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟

آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...

آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :

ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي...
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

16

 گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاريبود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران همجلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او راپيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمهشب يکي از وزيران، از اتاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير درانتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اتاقي شد کهاز آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاهکرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعتبه اتاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همهپيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اتاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات رااز دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت بهاصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا بازکند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاهبا تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها وکفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شببه آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيدهام.
    



داري کجا ميري؟

تاکسيما داشت توي خيابان مي رفت که يکدفعه مردي که بغلم نشسته بود، سرش را گذاشت رويشانه من. اينقدر کارش ناگهاني بود که ترسيدم، ولي بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و بهمرد گفتم؛ «چرا سرتون رو گذاشتيد رو شانه من؟» مرد جوابي نداد از سنگيني سر مردفهميدم که مرد مرده است. از اينکه سر يک مرده روي شانه ام بود، اينقدر ترسيدم کهنزديک بود خودم هم بميرم و سرم را روي شانه مرد ديگري که آن طرفم نشسته بود،بگذارم، اما دوباره با تلاش زياد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم؛ «مثل اينکه براي اينآقا مشکلي پيش اومده.» خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «تازه مشکلاتش حل شده.» گفتم؛ «جدي مي گم، ايشون حالشون خوب نيست.» راننده گفت؛ «مرد.» گفتم؛ «يعني چي؟ چقدر راحتمي گين مرد. اصلاً براتون عجيب نيست؟» زن گفت؛ «مردن که عجيب نيست، اگه يکي نميرهعجيبه.» راننده گفت؛ «بله.» و يکدفعه يي او هم سرش کج شد و روي شانه اش افتاد. پرسيدم؛ «آقاي راننده هم مرد؟» زني که جلو نشسته بود، گفت؛ «بله.» پرسيدم؛ «حالا چيمي شه؟» زن گفت؛ «هيچي.» گفتم؛ «مرده که نمي تونه رانندگي کنه.» مردي که پهلويمنشسته بود، گفت؛ «رانندگي نمي کنه، ببينيد داره صاف مي ره طرف ديوار.» نگاه کردمديدم يک ديوار بزرگ جلوي ماست و ماشين دارد صاف مي رود طرف ديوار.


دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند. يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست
هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ،اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد
ماهيگير با تجربه از اين که می ديد آن مردچگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيدچرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است
گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، امانمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم
خداوند هيچ گاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهداين بدان معناست که با اعتمادبه نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی



 دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فروکنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هایلطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... منميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .

دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر منريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايیروبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هایلطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکیمرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغولکندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .



 چشمه

استادشاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند..
استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود.
بعد استادمشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

استادپرسید:
آیا آب چشمه هم شور بود؟همه گفتند آب بسیار خوش طعمی بود.
استادگفت:رنج هایی که در دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز هم سن مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر..
این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنجها را در خود حل کند.پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.






پیش فرض
سیاه وسفید

شخصی تعریف می کند:
به یاد دارم زمانی که در حال تحصیل بودم با یکی از همکلاسی هایمان بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتم و هر یک از ما بر این باور بود که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.
آموزگارمان تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما دهد.
او ما را در دوطرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را در وسط میز قرار داد.لیوان به رنگ مشکی بود.بعد از من پرسید : لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی.
سپس از دوستم پرسید واو جواب داد
سفید.هردو با تعجب به هم نگاه کردیم.معلم از ما خواست جایمان را عوض کنیم و هنگامی که درجای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.
در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی ازلیوان را میبینیم و تصور می کردیم که همه ی لیوان همین رنگ است.
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را درجای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم.آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.



 گنجشک خدا
گنجشک سراسیمه روی شاخه ی بلندترین درخت دنیا نشست.قلبش میان سینه به سختی می تپید.
خدا گفت:چیست که اینچنین هراسانت کرده ؟
گنجشک با کلمات بریده گفت :آفریده هایت....آفریده هایت امان از من گرفته اند
خدا گفت :اگر آفریده ی آنان منم پس چگونه است که از آنان بیم داری ؟
گنجشک سکوت کرد ناگاه سر بلند کرد و گفت : ولی آنان قصد جانم را کرده بودند.
خدا گفت :بدان که در عالم چیزی جز به خواسته من روی نخواهد داد.
گنجشک بر آشفت :پس خواسته ی تو به هلاکت من بود ؟
خدا گفت :آفریده هایم را گفتم امان از تو بگیرن تا به سویم بیایی
این است که اینجا و در مقابل منی بخواه از من آنچه می خواهی!
گنجشک سر به زیر انداخت قلبش میان سینه آرام گرفت.



کودک و خدا
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشته است .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلتيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:
خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:
آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب مي کردند تا تمام دنيا در دستشان جا مي گرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان مي خواستند .
دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تابراي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.





 پسرک از پدر بزرگ پرسید ؟ چه می نویسی ؟
پدر بزرگ گفت :مهم تر از آن چه می نویسم مدادی است که با آن می نویسم !
می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی
پسر گفت این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .پدر بزرگ گفت :بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .در این مداد 5صفت است که اگر بدست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی.
صفت اول:می توانی کارهای بزرگ انجام دهی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند .این دست دست خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم
باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی این باعث می شه مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریفتر و باریکتر است پس بدان باید رنج ها یی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنییم .بدان که تصحیح یک خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است
صفت پنجم
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.هر کاری در زندگی ات بکنی رد به جا می گذارد .پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 نان نیکویی

كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز می گردند

این داستان زنی است كه برایتان نقل می كنم:
پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه ازاو خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میكرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هرروز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشتپنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت: ((كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز میگردد .

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشتناراحت و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر ایننان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه كاری است كه میكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت ونان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا درآمد . وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد ،گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . درچند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت (( این تنها چیزی است كه من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری .))

وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز می گردند




 کیک بهشتی مادر بزرگ
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد :مدرسه خانواده و دوستان و...
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است از پسر بچه کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟و پاسخ پسر کوچولو مثبت است.
-روغن چطور ؟
-نه !
و حالا دوتا تخم مرغ خام .
- نه مادر بزرگ!
-آرد چی ؟از آرد خوشت می آید ؟جوش شیرین چطور ؟
-نه مادر بزرگ !حالم به هم می خورد .
_بله همه این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند .اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند یک کیک خوشمزه درست می شود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.
خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم .اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه خوب است.
ما تنها باید به او اعتماد کنیم در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.



 دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.



   


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

15

 جوانمرد

جوانمردي ازبياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لب هاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد.
…. جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر وعاطفه را تقديم منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!
مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. امااگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد.



 ساعت ویژه
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار
قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب
بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه
هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین
سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید
واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس
مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت
از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!



 پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید :
- هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هایی هستند ؟
پیرمرد پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟
گفت : مزخرف !
پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور!
بعد از چند ساعت سواری نزدیک شد و همین سئوال را پرسید .
پیرمرد دوباره پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟
گفت : خب ، مهربانند!
پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور !


 مرد قوی هیکلی در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه ی کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم درخت کمتری می برم »
رئییس پرسید : «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟»
او گفت : « برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!»



 گفت : كسي دوستم ندارد . مي داني چقدر سخت است اينكه كسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن ...!
خدا هيچ نگفت .
گفت : به پاهايم نگاه كن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را كثيف مي كنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا ميكشند براي اينكه زشتم .
خدا هيچ نگفت .
گفت اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدك ها ، مال من نيست .
خدا گفت : چرا مال تو هست .
دوست داشتن يك گل ، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست . اما دوست داشتن يك سوسك ، دوست داشتن تو كاري دشوار است .
دوست داشتن كاري است آموختني ؛ و همه رنج آموختن را نمي برند .
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد . زيرا كه هنوز مومن نيست . زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته . او ابتداي راه است .
مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم . من زيبا هستم و چشم هاي مومن جز زيبا نمي بينند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره هرچه كه هست نيكوست . آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد ، شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ كوچكم ! نزديكتر بيا و غمگين نباش .
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست .


 روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.اوازپیداکردن این پول،آن هم بدون هیچ زحمتی،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شدکه بقیه روزهاهم باچشمهای باز،سرش رابه سمت پایین بگیرد.

اودرمدت زندگیش،296 سکه یک سنتی،48 سکه 5 سنتی،19 سکه 10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد.یعنی درمجموع 13 دلار و 26 سنت.
دربرابربه دست آوردن این 13 دلارو 26 سنت،اوزیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان ومنظره درختان افرادرسرمای پاییزراازدست داد.

او هیچگاه حرکت ابرهای سفیدرابرفرازآسمان،درحالیک ه ازشکلی به شکل دیگردرمی آمدند،ندید.پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشیدولبخندهزاران رهگذر،هرگزجزئی ازخاطرات اونشد.



 وزي پدر يك خانوادهء خيلي ثروتمند پسرش را براي سفر به روستا برد تا به او نشان دهد كه مردم فقير چگونه زندگي مي‌كنند. آنها چند شبانه‌روز در مزرعهء خانواده‌اي بسيار فقير به سر بردند. در بازگشت از سفر پدر از پسرش پرسيد:

"سفر چطور بود؟"
"عالي بود، پدر."

"ديدي مردم فقير چطور زندگي مي‌كنند؟"
"اوه، بله."

"پس به من بگو كه از اين سفر چه ياد گرفتي؟"

پسر پاسخ داد: "من ديدم كه ما يك سگ داريم و آنها چهارتا.

ما استخري داريم كه به وسط باغمان مي‌رسد و آنها نهري دارند كه انتهايي ندارد.

ما در باغمان فانوس گذاشته‌ايم و آنها شبها ستارگان را دارند.

ايوان ما به حياط جلو مي‌رسد و آنها همهء افق را دارند.

ما يك تكه زمين كوچك داريم كه روي آن زندگي مي‌كنيم و آنها مزارعي دارند كه دور از چشمرس ماست.

ما خدمتكاراني داريم كه به ما خدمت مي‌كنند، اما آنها به ديگران خدمت مي‌كنند.

ما غذايمان را مي‌خريم، آنها غذايشان را مي‌كارند.

ما براي حفظ خود در اطراف املاكمان ديوار مي‌كشيم، آنها براي حفظ خود دوستانشان را دارند."

پدر او مبهوت مانده بود. پسر اضافه كرد: "بابا، خيلي ممنون كه به من نشان دادي ما چقدر فقيريم."




 در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران
اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یكدیگر
صحبت می كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند .
هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، می نشست و تمام
چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوی دنیای بیرون، روحی تازه میگرفت.
مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارك
دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان
با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد .
مرد دیگر كه نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی میكرد.
روزها و هفته ها سپری شد . یك روز صبح ، پرستاری كه بری حمام كردن
آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با
كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این
كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین
نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیان دازد. حالا دیگر او می توانست
زیبایهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند
آجری مواجه شد!
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده
چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند؟
: پرستار پاسخ داد
شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد »
«!!! اصلأ نابینا بود و حتی نم یتوانست این دیوار را هم ببیند



 تاجری پسرش را برای اموختن “راز خوشبختی”به نزد خردمند ترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه با لا خره به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید.مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
او بر خلاف اینکه انتظار داشت با مردی مقدس روبروشود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد.
فرو شندگان وارد و خارج می شدند.عده ای در گوشه ای گفتگو می کردند.ارکستر کوچکی مو سیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خو راکی های لذیذ منطقه چیده شده بود.
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که”راز خوشبختی”را برایش فاش کند.
پس به او پیشنهاد داد که گردشی در قصر بکند و حدود دو سا عت دیگر به نزد او باز گردد مرد خردمند اضافه کرد:اما می خوا هم از شما خواهشی بکنم.
انوقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت: در تمام این مدت قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پا یین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بر گشت.
مرد خردمند از او پرسید:ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدید؟ایا باغی را که باغبان ده سال را صرف ان کرده دیدید؟ایا اسناد و مدارک زیبای مرا که روی پوست اهو نوشته شده بود دیدید؟
مرد جوان با شرمساری اعتراف کرد که جیزی را ندیده .تنها فکر و ذکر او این بوده که روغنی را که خردمند به اوسپرده حفظ کند.
خرد مند گفت:خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس .
ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت. در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوار بود دید .
او باغ را دید ظرافت گلها ودقتی را که در نثب این اثار هنری خداونددرجای مطلوب به کار برده بود تحسین کرد.
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد .
خردمند:پس ان دو قطره روغن که به تو دادم کجاست ؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است!
انوقت مرد خردمند به او گفت : تنها “راز خوشبختی” این است که همه ی شگفتیها ی جهان را بنگری و هرگز دو قطره روغن داخل قاشق رافراموش نکنی.



 در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "

اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. "
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."




آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .



روزي از روزها 2 غورباقه داخل چاه عميقي مي افتند. غورباقه هاي ديگر همگي سر چاه مي ايستند و براي آن 2 احساس تاثر مي كنند و مي گويند:" آخي...ديگه نمي تونين بالا بيان.همونجا موندگار شدين..." به هم نگاه مي كردند و درباره آن 2 صحبت مي كردند.غورباقه ها تصميم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پيدا كنند. آنها همينطور مشغول به بالا آمدن بودند.چندین بار تا نيمه ها آمدند و دوباره افتادند پايين. مدتها گذشت. غورباقه هاي ديگر بالا ايستاده بودند و باز همان حرفها و نااميدي ها را تكرار مي كردند كه:" تلاش بي خود است.غير ممكن است شما بتوانيد بالا بياييد. تا به حال كسي موفق نشده كه چنين كاري رو انجام بده...نه محال است..." بعد از مدتها يكي از غورباقه ها در نيمه ها ديگر خسته مي شود. براي لحظه اي مي ايستد. ايستادن همانا و افتادن در ته چاه و نابودي همانا...ولي غورباقه ديگر مصرانه كار خود را ادامه مي دهد تا بالاخره از چاه خارج مي شود...همه در كمال نا باوري به او مي نگريستن و به وي تبريك مي گفتند. ولي بعد همگي متوجه شدند كه اين غورباقه كر است.



 در بالای گور كشيشي در كليساي « وست مينستر » نوشته شده است:

کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم ... بزرگتر كه شدم، متوجه شدم، دنيا خيلي بزرگ است و من بايد انگلستان را تغيير بدهم ... بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم، و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم ... در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم ... و اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول، خودم را تغيير داده بودم، شايد می توانستم دنيا را هم تغيير دهم



تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانامی‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این کهاینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کاراست و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانابا ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بودهو نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آببرده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها ماندهباشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال استکه ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگیروی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمتمی‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.




 سرنوشت

در طول یک جنگ مهم، یک زنرال ژاپنی تصمیم گرفت که بهدشمن یورش ببرد با وجود اینکه تعداد افراد سپاه دشمن خیلی بیشتر بود.
او به پیروزی سپاهش اطمینان داشت، اما سربازها دچار تردید بودند. در راه نبرد، آنها در یک معبدمذهبی توقف کردند. بعد از دعا همراه سربازان، ژنرال سکه ای بیرون آورد و گفت :"حالاشیر یا خط می کنیم،اگر شیر آمد ما پیروز می شویم . اگر خط آمد شکست خواهیم خورد". سرنوشت معلوم خواهد شد.
او سکه را به هوا پرتاب کرد و همه مشتاقانه تا به زمین برسد آن را نگاه می کردند. شیر آمد. سربازها خیلی خوشحال و سرشار ازاطمینان شدند،چنان که با قوت تمام به دشمن یورش بردند و پیروز شدند
پس از جنگ یک ستوان به ژنرال اظهار کرد:" کسی قادر به تغییر سرنوشت نیست"
ژنرال گفت "کاملا درسته"درحالیکه سکه را به ستوان نشان می داد که هر دو رویش شیر بود.




زن ـ بیسکویت ـ مرد
زن در فرودگاه منتظر بود تا نوبت پروازش برسه. از بوفه يه بسته بيسکويت خريد. روي صندلي نشست و کتابي رو که مدت ها بود مي خواست بخونه اما فرصت نمي کرد، از کيفش در آورد و مشغول خوندن اون شد.

در حين خوندن کتاب دونه دونه بيسکويت برمي داشت و مي خورد. بيسکوت روي صندلي کناريش بود و اونطرف تر هم مردي نشسته بود.

زن متوجه شد هر بيسکويتي که بر ميداره، مرد هم يک بيسکويت برمي داره و مي خوره.

زن با خودش گفت: عجب آدم بي ادبي هستش اين آقا. اصلا يه اجازه از من نگرفته و داره از بيسکويت من مي خوره!

زن همينطور که مشغول خواندن کتاب بود، بيشتر حواسش به مرد بود که همچنان بي تعارف و با خونسري از بيسکويت ها بر مي داشت و مي خورد.

اعصاب زن حسابي خط خطي شده بود. با خودش گفت حيف که آدم مؤدبي هستم وگرنه حرمت ها رو کنار مي گذاشتم و يه مشت مي زدم تو دهان اين آقا تا ديگه بي اجازه به مال کسي دست نزنه.

بيسکوت ها دونه به دونه خورده مي شد و زن همچنان حرص مي خورد، ولي مرد با خيال راحت بيسکويت مي خورد.

بالأخره فقط يک بيسکويت در بسته ماند. مرد بيسکويت آخر را هم برداشت و به دو نيم تقسيم کرد و نيمي را به زن داد. زن با عصبانيت نيمه ي بيسکويت را از مرد گرفت درحاليکه از وقاحت و پررويي مرد به شگفت آمده بود.

در همين هنگام شماره ي پرواز هواپيمايي زن اعلام شد و زن با سرعت به راه افتاد. آنقدر از دست مرد عصباني بود که حتي برنگشت پشت سرش را نگاه کند.

داخل هواپيما، به ياد کتابش افتاد. با سرعت در کيفش را باز کرد که مطمئن بشه کتابش را روي صندلي جا نگذاشته باشه. ناگهان آه از نهاد زن برآمد.
خداي من! چه اشتباهي کردم! بسته ي بيسکويت زن داخل کيفش بود.
در تمام اون مدت اين زن بود که داشت بدون اجازه از بيسکويت مرد مي خورد و اون بيسکويت متعلّق به مرد بود.


پ . ن :
گاهي اوقات يه سوء تفاهم، باعث ايجاد کدورت و ناراحتي ميشه بدون اينکه طرفين قصد ناراحت کردن همديگه رو داشته باشند.






 ازدواج، يعني همين!

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد درجواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور ازگندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد بهگندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد باحسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعنيهمين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو وبلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقببرگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كهشاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين



 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
"هوشنگ ابتهاج"


ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی رادر خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
امامشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
وژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را درحوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه وطعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را بایک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.

اگرمی خواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خودبیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.




 
سوگند آواتار ها
 
تاریخ عضویت: 12 April 2008
نوشته: 6,330
ازديگران تشكرنموده است: 3,496
3,475 بار در2,472 پست تشكرشده
حضور :
3 روز 21 ساعت 20 دقیقه 32 ثانیه
0 نقش و کاربرد قصه در ادب فارسی
0 درباره شاعران " صوتی "
0 زندگینامه استاد شهریار
0 فهرست موضوعات بخش زندگینامه بزرگان ادب و فرهنگ ایران
0 زندگینامه رودکی

   




کودک پرسید جنگ چیست؟
مادربزگ سکوت کرد...
پدربزرگ گفت: بی خانمان شدن، ویرانی...
مادر گفت: اشک وخون...
پدر گفت: دل بریدن ...
خواهر گفت: آژیر خطر، ترس، کابوس های همیشگی...
معلم گفت: مرگ انسانیت...
کودک ندانست جنگ چیست اما شب خواب دید دیو سیاهی می خواهد عروسکش را به زور از او بگیرد



 اولین اشتباه بچه


اولين اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود. بنابراين ما ـ من و همسرم ـ قانونی وضع كرديم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار،چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.

در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گريه كردن‌ها و جيغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود. ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كرديم اين بهايی است كه بايد بپردازيم، يا دست‌كم، قسمتی از بهايی است كه بايدبپردازيم. اما بعد، همان‌طور كه مشت‌زدن‌های بچه به در بيش‌تر شد، او تصميم گرفت دوصفحه از كتابش را در يك لحظه پاره كند. به اين ترتيب بايد هشت ساعت در اتاقش زندانی مي‌شد؛ و به طور طبيعي، داد و فرياد‌ها و اعصاب‌خردكني‌اش هم دو برابر مي‌شد. دختربچه مصرانه مي‌خواست به رفتارش ادامه بدهد.

همان‌طور كه روزها مي‌گذشت،يك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ايما و اشاره، در حالی كه غصه مي‌خورد، پادرميانی كندتا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی بايد روی آن ايستادگی وپافشاری كني، وگرنه آن‌ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از اين عمل مي‌گيرند.

بچه حدود پانزده يا شانزده ماه به همين منوال عمل كرد. بيش‌تر وقت‌ها، بعداز يك عالمه جيغ زدن به خواب مي‌رفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خيلی قشنگ بود؛ صدتايی عروسك داشت، با يك اسب چوبی متحرك و حيواناتی كه با پنبه پر شده بودند. خيلی از اين چيزها مال اين بود كه آدم با آن‌ها سرش را گرم كند. تازه، مي‌توانست خودش را باپازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده مي‌كرد. باهمه‌ی اين‌ها، متاسفانه وقتی كه در را باز مي‌كرديم، مي‌ديديم بازهم ورق كتاب‌ها راپاره كرده و به اين خاطر، كاملا منصفانه و دقيق، ساعات جريمه بابت هر ورق را به جمع نهايی اضافه مي‌كرديم.

اسم بچه "بورن دانسين" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهايی به رنگ شرابي، قرمز، سفيد و آبی بهش داديم تا سرگرم شود؛ حتی سعی كرديم بها و ياد بدهيم چه طور مي‌شود با آن‌ها چيزهای كاغذی درست كرد، اما فايده نداشت.

دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر مي‌زديم ـ وقت‌هايی كه جريمه نداشت و آن جا نبود ـ كتاب‌های ولو شده روی كف اتاق را باز مي‌كرديم. در نگاه اول، از پهلو كه نگاه مي‌كردي، چيزی نمي‌ديدي. كتاب عادی بود و وضع، فوق‌العاده وعالی به نظر مي‌آمد؛ بيش‌‌تر كه دقت مي‌كردی متوجه مي‌شدی گوشه‌ی بعضی ورق‌ها پاره شده، بدون اين‌كه خودِ صفحه كنده شده باشد. مي‌شد خيلی راحت از اين اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه‌ی ماجرا را بي‌اهميت جلوه بدهد؛يا حتی بدتر، به ما دهن‌كجی كند. تصميم گرفتم تعداد اين صفحه‌ها را هم جمع بزنم وتنبيه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شايد ما بيش از حد سختگيری كرده‌ايم و همين باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد‌ به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه بايد يك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با ديگران برخورد داشته باشد، درجامعه‌ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانيم رودررويی با قوانين را، قاعده‌ی بازی را بهش ياد بدهيم، هيچ كاری برايش نكرده‌ايم. شخصيتش را نساخته‌ايم. همين باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه مي‌شود.

طولاني‌ترين زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و اين قضيه وقتی تمام شد كه زنم با ديلم، لنگه‌ی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بيست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگه‌ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه يك كارت مغناطيسی در شكاف آن قرار بگيرد. كارت مغناطيسی راپيش خودم نگه داشتم.

اما انگار مسائل اصلاح‌شدنی نيست. بعد از پايان مدت جريمه، وقتی بچه از اتاق بيرون آمد، مثل گلوله‌ای كه از جهنم بيرون مي‌پرد، به سوی نزديك‌ترين كتاب دويد و شروع كرد مشت مشت ورق‌هايش را بكند. به طور ميانگين، در هرده ثانيه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق مي‌افتاد؛ به اضافه‌ی جلد آن كه وقتی روی زمين افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خير ماه"ّ

غصه‌ام شد. وقتی تعداد ورق‌هايی كه بچه در پنج دقيقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او بايد پنج ماه و بيست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در اين صورت، رنگ‌ و رويش را از دست مي‌داد و تا مدت‌ها نمي‌توانست به پارك برود. به نظرم ما، كم يا زياد، با يك بحران اخلاقی روبه‌رو بوديم.

من مسئله را با اعلام اين كه پاره كردن كتاب‌ها كاردرستی بوده حل كردم. علاوه بر اين، اعلام كردم پاره كردن ورق كتاب‌ها در گذشته همكار درستی بوده. برای پدر بودن همين كافی است؛ اين كه بتوانی به‌موقع، مثل مهره‌ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغيير موضع بدهي، با يك حركت طلايي.

حالا ما ـ من وبچه ـ با خوشحالي، پهلو به پهلوی هم، مي‌نشينيم كف اتاق، صفحه‌ی كتاب‌ها را پاره مي‌كنيم؛ وبعضی وقت‌ها، در خيابان كه راه مي‌رويم، فقط محض خنده، شيشه‌ی جلو يك اتومبيل را با كمك هم خرد مي‌كنيم.

نويسنده: دونالد بارتلمي
برگردانِ يعقوب يادعلي



لاش مورچه براى رسيدن به معشوق
تلاش مورچه براى رسيدن به معشوق
نقل شده كه حضرت داود عليه السلامدر حال عبور از بيابانى مورچه اى را ديد مرتب كارش اين است كه از تپه اى خاك برمىدارد و به جاى ديگرى مى ريزد.
حضرت داود عليه السلام از خداوند خواست كه از رازاين كار آگاه شود...، مورچه به سخن آمد كه :
(معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپهدر اين محل قرار داده است !)
حضرتفرمود:
(با اين جثّه كوچك ، تو تا كىمى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايتخواهد كرد؟!)
مورچه گفت :
(همه اينها را مى دانم ولى خوشم اگر در راه اينكار بميرم به عشق محبوبم مرده ام !).
در اينجا حضرت داود عليه السلام منقلب شد و فهميد اينجريان درسى است براى او
ز هرچه غير ياراستغفراللّه

ز بود مستعار استغفراللّه

دمى كان بگذرد بى يادرويش

از آن دم بى شماراستغفراللّه



مهر همه براى خدا

مهر همه براى خدا
(و روى أ نه صلى الله عليهو آله سلّم عليه غلام دون البلوغ و بش له و تبسم فرحا بالنبى صلى الله عليه و آلهفقال له أ تحبنى يا فتى فقال إ ى و الله يا رسول الله فقال له مثل عينيك فقال أ كثرفقال مثل أ بيك فقال أ كثر فقال مثل أ مك فقال أ كثر فقال مثل نفسك فقال أ كثر والله يا رسول الله فقال أ مثل ربك فقال الله الله الله يا رسول الله ليس هذا لك ولا لا حد فإ نما أ حببتك لحب الله فالتفت النبى إ لى من كان معه و قال هكذا كونوا أحبوا الله لا حسانه إ ليكم و إ نعامه عليكم و أ حبونى لحب الله).
پسرى بر پيامبر اسلام سلام نمود و از ديدن پيامبر شادگشته بود پيامبر به وى فرمود: اى پسر آيا تو مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: آرى بخداقسم .
حضرت فرمود: مانند دو چشمت مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: بيشتر دوست دارم .
فرمود: بمانند پدرت مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: بيشتر،
فرمود: مانند مادرتمرا دوست دارى ؟
عرض كرد بيشتر،
فرمود: مانند خودت مرا دوست دارى ؟
عرضكرد بيشتر،
فرمود: آيا مانند خدا مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: اى پيامبر اللّهاللّه اللّه كه بمانند خدا شما يا ديگرى را دوست بدارم من كه شما را دوست مى دارمبراى خداست .
پس پيامبر صلى الله عليه و آله به همراهان خود فرمود: (هكذا كونوا احبواللّه لاحسانه اليكم و انعامهعليكم و احبونى لحب اللّه)، اينچنينباشيد خداوند را بر نعمت ها و نيكى هايش بر شما، دوست بداريد و مرا بدوستى خدا دوستبداريد.(92)
گشت وارد بر پيمبركودكى



كودكى با عقل و فهم وزيركى



مصطفى بنمود از وى اينسئوال



دوست مى دارى مرا، اى خوردسال؟



گفت : آرى اى رسولمحترم



خاك پاى تو بود تاجسرم



گفت : آيا بيشتر اى خوشلقا



ديدگانت دوست دارى يامرا؟



گفت : اى رشك رخت شمس وقمر



دارمت از ديدگانم دوستتر



گفت : باب و مادرت اىنيكخو



دوست تر دارى و يا ما را،بگو؟



گفت : باب و مادرم قربانتو



جانشان بادا فداى جانتو



بار ديگر گفت ختمانبياء



مهربانتر با منى ، يا باخدا؟



گفت : اللّه اللّه اى فخربشر



از تو مى دارم خدا را دوستتر



من ترا بهر رضاىكردگار



دوست دارم از دل و جاندوستدار



رو به اصحاب آن امين وحىها



كرد، گفتا: از ره مهر ووفا



در حقيقت دوستى اينست ،اين



هان شما هم دوست داريدمچنين






من برنده شدم...........برنده

پسرم از اینکه در مسابقه ی دوهمگانی برنده شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.من و پدرش برای تماشایمسابقه ی او آمده بودیم و او با خوشحالی مدالی را که برده بود به ما نشان میداد.مسابقه ی دوم آغاز شد و پسرم با همان تلاش مسابقه ی اولی می دوید و چیزی نماندهبود که به خط پایان نزدیک شود که حرکتش را کند کرد و نفر چهارم شد.برای دلداری بهسویش رفتم و علت کارش را پرسیدم.پسرم خنده ای از معصومیت کرد .و مدالش را به مننشان داد و گفت:من یک مدال داشتم و خوشحال بودم اما نیکی نشان نبرده بود و پدر ومادرش منتظر برنده شدنش بودند.پرسیدم که چرا چهارمشدی؟
او باز هم خندید و گفت:نیکی می داند من دونده ی خوبی هستم.اگر دوم یا سوم می شدم همه چیز را هم اومی فهمید و هم پدر و مادرش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

14

 مرد قوی هیکلی در چوب بری استخدام شد وتصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه ی کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه یبیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشترکار کرد ، اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش میکنم درخت کمتری می برم »
رئییس پرسید : «آخرین بارکی تبرت را تیز کردی ؟»
او گفت : « برای این کار وقتنداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!»



جوانگ زه ، نویسنده ی مشهور چینی،داستانی در بارهء جوپینگ مان دارد که به سراغاستادی رفت تا بهترین راه کشتن اژدها را از او بیاموزد.

استاد دهسال تمام پینگ مان را آموزش داد و سرانجام پینگ مان توانست فن پیچیده ای را کهاستاد برای کشتن اژدها بلد بود،با دقت وکمال اجرا کند.
از آن به بعد،پینگمان تمام عمر به دنبال اژدهاها بود تا بتواند قابلیتش را به همه نشان بدهد.امامتاسفانه هرگز هیچ اژدهایی پیدا نکرد.
نویسندهء این داستان می گوید: همهءما خودمان را برای کشتن اژدها آماده
می کنیم و در آخر مورچه های جزییاتما را می بلعند "جزییاتی که هرگز به آنها توجه نکرده ایم" .


ماهی کپور ژاپنی که «کويي» نام دارد بنا به طبيعتش می تواند نسبت به اندازه محيط اطرافش بزرگ شود. دريک تشت کوچک معمولا بزرگتر از پنج ، شش سانتی متر نيست. اما اگر در يک درياچه بيافتد می تواند سه برابر بزرگ شود .
آدم ها نيز به همين سان می توانند متناسب با محيط اطرافشان بزرگ شوند. اما در مورد آنها مشخصات فيزيکی مطرح نيست . رشد احساسی ، روحانی و فکری مطرح است .
همانگونه که ماهی «کويی» مجبور است به خاطر صلاح خودش حد و مرز دنيای خودش را بپذيرد ما هم می توانيم مرز روياهای خود را تشخيص دهيم . اگر ماهی هستيم و بدن ما از تشتی که آفريده ايم بزرگتر است و نمی توانيم خود را با آن تطبيق دهيم پس بايد به جست و جوی اقيانوس برخيزيم . هرچند اين تغيير نامطبوع و دردآور باشد



یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست وچند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده ونمی تواند ادامه دهد.
ان شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف وبالهایش چروک بود.
ان شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!!!
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز کند!!!

چیزی که ان شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ ان،راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تاپروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پروازکنیم!!!!!

از : داستان هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها


جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از اواندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی اورا کنار پنجره وپرسید:
- (( پشت پنجره چه میبینی؟))
- (( آدم هایی که می آیند و می روند وگدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.))
بعد آیینه ی بزرگی به او نشان داد و بازپرسید:
-((حال چه میبینی؟))
-((فقط خودم را میبینم))
-((دیگر دیگران را نمی بینی! آیینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه .
اما در آیینه، لایهی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز خودت را نمی بینی . این دوشی را با هم مقایسه کن وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به آنها محبت میکند اما وقتی از نقره
پو شیده شدتنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلویچشمهایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشانبداری))


 حضرت سلیمان (ع(

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن



 قاعده سوم کاينات

شيوانا استاد معرفت از کوچه اي مي گذشت.پسر جواني را ديد که روي تخته سنگي نشسته و غمگين وافسرده چوبي در دست گرفته و با خاک بازي مي کند. کنارش نشست ودستي روي شانه هاي پسرک زد و گفت:" وقتي يک جوان غمگين است زمين و آسمان بايد ازخودخجالت بکشد!؟ همه دنيا وکاينات ماندگاري شان براي اين است که کودکي دنيا بيايدوجوان شود و شور و شوق زندگي بيابد! چرااينقدر غمگيني!؟"
پسرک آهي کشيد و درب منزلي را در انتهاي کوچه نشان داد و گفت:" دختري را بسياردوست داشتم! امروز سرراهش ايستادم و ازاوخواستم با من ازدواج کند. اما او هيچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رويم بست. من او را از هرچيزي در اين دنيا بيشتر دوست مي داشتم! اما امروز فهميدم اشتباه مي کردم!"شيوانا با حيرت پرسيد:"تو دو بار گفتي دوستش مي داشتم! يعني الآن ديگر دوستش نمي داري! چرا چنين اتفاقي افتاده است!؟"پسرک لختي سکوت کرد و ادامه داد:" او با اين کارش به من توهين کرد!؟ چگونه دوستش داشته باشم!؟"شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو راست نمي گويي واو را از هر چيزي در اين دنيا بيشتردوست نمي داشتي!! تو خودت را از همه بيشتردوست داري و چون احساس مي کني اين حرکت او باعث اهانت به دوست داشتني ترين موجودزندگي ات يعني خودت شده، امتيازدوست داشتن را از اوگرفته اي!! اسم اين دوست داشتن نيست! اسم اين احساس خودخواهي است!
چه کسي گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داريم ، الزاما بايد ما رادوست داشته باشند!!؟"شيوانا از جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شيوانا گفت:" چه شداستاد!!؟ آيا زمين و آسمان ديگر نبايد به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و ازخجالت بميرد!؟؟"
شيوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاينات است. قاعده دوم کاينات اين است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان وچه پير محکوم به تنهايي وفنا هستند.کاينات به دنبال تکثير و ماندگاري نسلي فاقد خودخواهي و خودپرستي است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. " پسرک آهي کشيد و گفت: " بسيار خوب ! شايد حق با شما باشد!!؟ شايد اين دختر حق داشته چنينب رخوردي را با من داشته باشد؟! کسي چه مي داند ! شايد رفتار من هم چندان مودبانهنبوده است!؟ حتي اگر در آينده اين دختر بازهم عشق من را بر زمين زد آن را در وجودخودم پنهان مي کنم و تا آخرعمر ديگر با کسي در مورد آن صحبت نميکنم.
"
شيوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجايش ايستاد. به سوي پسرکبرگشت و دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:" و قاعده اي
است به نام قاعده سوم که کاينات تنهااسرارش را بر کسي آشکار مي کند که عشق هايش را به هيچ قيمتي واگذار نکندو تاابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه مي دارد. از همراهي با تو افتخار ميکنم."
مي گويند آن پسر چند سال بعد يکي از محبوب ترين استادان معرفت در سرزمين شيوانا شد.نام اين استاد "قاعده سوم" بود


در هندوستان شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهانش می کنند. میمون دستش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد، چون مشتش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر اینکه حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون در گیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سر انجام شکار می شود.
همین ماجرا، دقیقا در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی، ما زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز.
در تله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم. خودمان را عاقل می دانیم، اما (از ته دل می گویم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

دومین مکتوب پائولو کوئلیو


 کودکی با پای برهنه برروی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او رادید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودتباش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خداهستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خداهستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری



 مردی که فقط می خواست بگویدسیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبندکرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد،قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید،لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواستدست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تماماکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد،نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییهالذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرندهی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که بهاو خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبورشهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توانهیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگویدسیب



الکساندرفلمينگ

کشاورزی فقيراز اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاشخانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را برروی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد... پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرورفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را ازمرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد... روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمرفلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگنجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجاتدادی.» کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولیبگيرم.» در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشراف‌زاده پرسيد: «پسرشماست؟»کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او راهمراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که توبه او افتخار خواهی کرد... پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندنفارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندرفلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد... سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريهمبتلا شدمی دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!



گذشت

دودوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سرموضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، برچهره ديگري سيلي زد.دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزيبگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».آندو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچكرسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند. اما شخصي كه سيلي خوردهبود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعداز آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرانجات داده».دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجاتداده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر رويشنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»و دوستشدر پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تابادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد مابايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاكنمايد».




توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جواناین را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .
وقتی توکامتوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکرکرد:
- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم رااز دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردمکه آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور میشد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را میانباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیریهمین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))



مراسم تدفين نميتوانم !!!


كلاس چهارم " دونا" هم مثل هركلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنجنفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاسهم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاسشدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكيدر ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود وپيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرسدر كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغولپركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را باجملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است." من نمي توانمدرست به توپ فوتبال لگدبزنم.
"" من نمي توانمعددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيمكنم.
"" من نمي توانمكاري كنم كه دبي مرا دوست داشتهباشد.
"نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كارادامه مي داد.از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذهاپر از " نميتوانم " ها بود.كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلمبيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

" من نمي توانممادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمهابيايد.

"" من نمي توانمدخترم را وادار كنم ماشين را بنزينبزند.

"" من نمي توانمآلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفادهكند."سردرنمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملاتمنفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجامي كشد.شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودندو ميخواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر راشروع نكنيد.بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد اوبروند.رويميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتيهمه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه باشاگردانش از كلاس بيرون رفتند.من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و بايك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهايزمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين راكندند.

آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چونهمه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كهسه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاكريختند.سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنهاحداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود.

معلمشان هم همين طور!دراين موقع " دونا" گفت:-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خمكنيد.شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم باسرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا يادو خاطره " نميتوانم" راگرامي بداريم.

او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضورداشت. متاسفانههر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي دركاخ سفيد!

اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر وبرادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اينخويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزيبا كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند،بشوند.

خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايتفرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردمفهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمندسمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنهاحك مي شد.

آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند،بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلمشاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نميتوانم" رابرگزار كردند.
" دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:
" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
وكاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقتشاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نميتوانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" واو شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از اوگرفتم.حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نميتوانم" بهياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.



روزی صحبت از پیری بود. نورالدین جهانگیر ، چهارمین پادشاه گورکانیهندی ، فی البداهه گفت: چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟
«نورجهان» فوریگفت: به زیر خاک می جویند ایام جوانی را!

ا


فتحعلی شاهقاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر رانپسندیده بود ، بی پروا نظر خود بازگفت. فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برندو در ردیف چهارپایان به آخور بندند.
شاعر ساعتی چند آن جا بود تا آن که شاهدوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند.
سپس پرسید: «حالا چطور است؟»
شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد ، راه خروج پیش گرفت. شاه پرسید: کجا می روی؟ گفت: به طویله!

از سعدی تا آراگون ، دکتر جوادحدیدی


کاریمی" تعریف می کند :
"دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوسرا کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشت آن تپه ها، دریاست .
قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظرهکسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود.
چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتیصدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم!
واستاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس رابنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد،یاری جوییم .

پائلیو کوئیلیو(کتاب : دومین مکتوب)


هم از بزرگانعصر یکی با غلام خود گفت: که از مال خود پاره ی گوشت بستان و از آن طعامی بساز تابخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد ، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد وگوشت به غلام سپرد.
دیگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مزعفر(زعفرانی) بساز تابخورم و تورا آزاد کنم. غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد وگوشت به غلام سپرد.
روز دیگر گوشت مضحمل شده بود و از کار افتاده ، گفت: اینگوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزادکنم.
گفت: ای خواجه ‍‍»حسبه لله» بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم. اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک میگذرد به نیت خدا این گوشت پاره را آزادکن!

عبید زاکانی


عجايب هفتگانه جهان

معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايبهفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشتههاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزانبه موارد زير اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديواربزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اينکاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟

دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زيادهستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چهدر ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.

در اين هنگام دخترک مکثي کردهو گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن،احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتيمحض فرو رفت.

آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده ومعمولي مي انگاريم.



گریه کن تا تمام شود



مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."


پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.


پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".


پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"


پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".




مهربانی همیشه ارزشمندتر است
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»



موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.



 جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !


اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی



 پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.




روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی ازاین سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی فکر کرد و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنهابی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!



 درسی از اديسون :

اديسون در سن ين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا
به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه
مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در
آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر
اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا
كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برا ی
جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و
خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آ زمايشگاه روي يك صندلي
نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟
مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است ! واي! خداي
من، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد . كمتر كسي در طول عمرش امكان
ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي
كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!
پدر گفت : پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد . مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه
بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا
نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين
اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه
اختراع کرد...
مشكلات امروز ما نبايد باعث شوند كه، دست از تلاش براي موفقيت فردايمان برداريم .



لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :
مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او
خيانت كند، تصوير مي كرد. كار رانيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي (هم آوازي )، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن جوانان همسرا يافت
جوان رابه كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طر حهايي برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدانكرده بود .
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار م يآورد كه نقاشي ديواري رازودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را درجوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش
خواست او را تا كليسا بياورند چون ديگرفرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليساآوردند : دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع،
داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداريكرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش راباز كرد و نقاشي پيش رويش
« من اين تابلو را قبلأ ديد ه ام !» : را ديد و باآميزه اي از شگفتي و اندوه گفت
« ؟ كي » : داوينچي با تعجب پرسيد
جوان ژندهپوش گفت : سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يكگروه
همسرايي آواز م ي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كردتا مدل نقاشي چهره عيسي
شوم !!!!

« شيطان و دوشيزه پريم » برگرفته از كتاب :پائولو كوئيلو




 ترازوي کائنات

مردي بسيار ثروتمندکه از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي کهرعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشمنزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من باخودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم. به من نشان بدهتو چگونه آن را تلافي مي کني.

شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيتانداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفهترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت واردساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور رانداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد وگفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!

هنوز سخنان مردبه پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمندهمان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مردثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تاسريعاً به سراغ طبيب بروند.

در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سويشيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش رابه ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مردثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.

کفه ترازوي شما در ترازوي عدلالهي چگونه است؟!



 کلبه اي براي همه

روزي شيوانا درمدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يکي از شاگردان مدرسه که بسيار ذوق زدهشده بود از جا برخاست و گفت: من مي خواهم ده روز ديگر در کنار باغ مدرسه يک کلبهبراي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما دربارهنيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر کلبه من آماده شود!

همان شبشاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف کرد و روز بعدبه تنهايي شروع به کندن پايه هاي کلبه نمود. هيچ يک از شاگردان و اعضاي مدرسه به اوکمک نمي کردند و او مجبور بود به تنهايي کار کند. روزها سپري مي شد و کار او بهکندي پيش مي رفت. روزهاي اول چند نفر از شاگردان به تماشاي او مي نشستند. اما کم کمهمه چيز به حال عادي بازگشت و تقريباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد بهتنهايي همه کارها را انجام دهد.

يک هفته که گذشت از شدت خستگي مريض شد و بهبستر افتاد و روز دهم وقتي در سر کلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: نميدانم چرا با وجودي که تمام عزمم را جزم کردم ولي جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجابود!؟

شيوانا تبسمي کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزويي بکن!

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده مي کنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يکاتاق خلوت براي همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه ومطالعه نياز داشت به آن جا برود! اين اتاق مي تواند براي مسافران و رهگذران آيندههم يک محل سکونت موقتي باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نيمه تمام شاگردقبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي کمک به او بسيج شدهبودند. حتي خود شيوانا هم به او کمک مي کرد. کمتر از يک هفته بعد کلبه به زيباترينشکل خود آماده شد.

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره بهکلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نيتاولش ساختن کلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشناظهار داشت که اين کلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين کلبه نفعخواهند برد. هرگز فراموش نکنيم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت ديگران را هم درنظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهدپوشيد!




 روزی حضرت موسی به خداوندمتعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد ودید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ایرسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الانخداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یکلحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرابینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی منکوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آنمرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تاخداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچهرا که خود برای خودم می خواهم .




 دوستی

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس ازنوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .روز شنبه ،معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم اینزمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .معلم نیز ندانست که آیا آنها بعداز کلاس با والدینشان در موردموضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودندبا گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانشآموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .او تابحال ،یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده جوان خوش قیافه وبرازنده ایبه نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنارتابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ،به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد میکرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر ومادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"مامی خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقتدو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده وبا نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنهارا شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادیدمتشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را ازساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "معلم با شنیدن حرفهای شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانشکه دیگر او را نمی دیدند ، گریه می‌کرد سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمیداند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیرشده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای ازوقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باریخواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟ هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.




 بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل ميكنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيتهاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيارمتمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارشرا به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه يكارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روزبعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگرانتازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ،هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنهادستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند وگفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينانغروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيشبه ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد وگفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟ » كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر ازدستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدندو كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » . مرد دارا گفت : « منبه آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي ازدارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه بهآنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سربي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت ميكوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ،پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . اوبه غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همينخشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كهنمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .




 نخستين درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت مي‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّانام کوچکش را از کجا بايد مي‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بي‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب مي‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند وشايسته توجه و ملاحظه شما مي‌باشند، حتى اگر تنها کارى که مي‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچ گاه فراموش نکرده‌ام.



 دومين درس مهم- کمک در زير باران

يک شب، حدود ساعت 5/11بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که مي‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو مي‌آمد بلندکرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايدتوجه داشت که اين ماجرا در دهه 1960 و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من دربزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم درآخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد درکنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بي‌شائبه به ديگران دعا مي‌کنم.»




درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی رابرای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل ازورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخههای درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانشبه استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تانوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلوکنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت:آه این درخت مشکلات مناست . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی بههمسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت میآویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر میدارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلیاز مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند


 بابا بزرگ من

نشسته‌ام جلوی تلویزیون و کانال‌ها را بی‌هدف عوض مي‌کنم.

- آخیش خوب شد این المپیک تموم شد وگرنه ممکن بود با این نتایج که ما گرفتیم از ته لیست کشورها هم مي‌افتادیم پائین!

این را حامد گفت که داشت از توی حمام بیرون مي‌آمد و باحوله سرش را خشک مي‌کرد، هر شب باشگاه بدنسازی مي‌رفت، توی شانزده سالگی به قول بهروز دوستش، عشق بدن بود و با شدت و حدت تمرین مي‌کرد.
- به ما چی! شما هم به جای این حرفا برید درس و مشقتون رو بخونید، اینا برای خودشون پول مي‌گیرن اونوقت شما هی برید حرص و جوششون رو بخورید.

بابابزرگ معمولا اینطور موضع مي‌گیرد،گوش‌هایش شکسته است و مادربزرگ همیشه مي‌گفت او در جوانی توی محل برای خودش پهلوانی بود اما بعد از یک دعوا و هواداری از بچه‌های محل دستش شکست و دیگر گذاشت کنار،انگار دلخوری آن دست شکستن را هنوز دارد، با آن قامت کوتاه و بینی کشیده، موهای جلوی سرش ریخته است و هر وقت فرصت مي‌کند، مي‌پرسد:

- فروغ! وسیله‌اي، چیزی ندارید خراب شده باشه؟ مي‌خوام براتون تعمیر کنم.

مادر هم همیشه چیزی داردکه بدهد بابا بزرگ تعمیر کند، تعمیر که چه عرض کنم، دستی به سر و گوشش می‌کشد و درآخر هم مقداری پیچ اضافه مي‌آورد و مي‌گوید:

- این دیگه به درد نمي‌خوره،باید یکی دیگه بخرین!

البته مادر معمولا وسایلی که به درد نمي‌خورد را به بابا بزرگ مي‌دهد، دیگر هوش و حواسش سرجایش نیست و در هشتاد سالگی یادش نمي‌آید که این رادیو ترانزیستوری را چهار بار مثلاً تعمیر کرده!

- باز که بدون افطاریرفتی ورزش؟ اين جمله را مادر گفت:

- آره! عیبی نداره! هنوز اونقدر زوردارم!

بعد فیگور بازو گرفت و خندید، همیشه جلوی آینه مي‌رفت و این کار رامي‌کرد، از وقتی این ورزش را شروع کرده بود به قول بابا مثل نهنگ غذا مي‌خورد، سریخچال که مي‌رفت مامان مي‌گفت خدا رحم کنه! باز سیل یخچال سوز حامداومد!

حامد خندید و اين بار سروقت گاز رفت و دیگ غذا را برداشت و برای خودشتوی بشقاب برنج ریخت، اندازه یک تپه برنج شده بود اما برای او فرقی نداشت تا چنددقیقه بعد قاشقش مي‌خورد به ته بشقاب، بابا اعتراض مي‌کرد که اینقدر ورزش سنگینبرای یک بچه شانزده ساله زیاد و غیرطبیعی است اما حامد گوشش بدهکار نبود و هر روزمي‌رفت توی اتاقش و به عکس‌های روی دیوار نگاه مي‌کرد و فیگور مي‌گرفت، بابا اصرارداشت که او ورزشش را عوض کند و برود تکواندو، اما حامد گوش نمي‌داد ومي‌گفت:

- بابا تحت تاثیر‌هادی ساعی قرار گرفته، فکر مي‌کنه من هم برم توالمپیک لندن حتما طلای تکواندو مال منه و محله رو چراغونی مي‌کنن و قربونی میارن توکوچه همسایه‌ها و بابا کیف مي‌کنه که پسرش قهرمان المپیک شده!

حامد همانطورکه داشت غذا مي‌خورد، گفت:

- فروزان! کسی به من زنگ نزد؟

- نه! هیچکی... چرا! بهروز زنگ زد و گفت فردا نمي‌تونه بیاد استخر، گفت بهت بگم براش زنگبزنی امشب.

بابابزرگ با جدیت داشت رادیو را تعمیر مي‌کرد که یکدفعه صدایربنای شجریان پیچید توی اتاق!

- دیدی حامد خان! دیدی گفتم درستش مي‌کنم!

بابابزرگ فکر کرد که صدا از رادیو است اما کنترل تلویزیون دست من بود و داشتم کانال‌های تلویزیون رو مي‌چرخوندم و یکدفعه صدای ربنای شجریان از یکیاز کانال‌ها پخش شد. همه ما فهمیدیم اما کسی به روی بابابزرگ نیاورد، مادر جلو پریدو کلی از بابابزرگ تشکر کرد و رادیو را گرفت و برد گذاشت توی کمد برای دفعه بعد که مي‌خواهد چیزی را تعمیر کند!

چهارسال پیش مادربزرگ فوت کرد و بابابزرگ تنهاشد، اوایل خیلی سماجت مي‌کرد و حاضر نمي‌شد از آن خانه قدیمي‌دل بکند، مادرمي‌گفت:

- حق دارد، یک عمر با مادرم آنجا زندگی کرده، عادت به آپارتمان لانه زنبوری و غرغر همسایه و صاحب خانه را ندارد!

اما وقتی دکترها گفتند که کمي‌فراموشی گرفته و ممکن است تنهایی برایش اتفاقی بیفتد، به ناچار قبول کرد و یکسالی مي‌شود پیش ما آمده است. بابا همه‌اش مي‌رفت ماموریت شهرستان و بودن بابابزرگ توی خانه نعمتی بود، گرچه اوايل که ما عادت نداشتیم او انگار صبح‌ها وظیفه داشت همه رابیدار کند و نمي‌گذاشت صبح‌ها بخوابیم و به قول حامد به خوبی نقش ساعت شماطه‌دار رابازی مي‌کرد، اما از روزی که آمده اینجا هر روز صبح ما شیر و نان بربری داغ داریم،خودش مي‌گوید:

- شصت سال اینجوری بیدار شدم، خروسخون بیدار مي‌شدم، اون موقعتو نانوایی کار مي‌کردم، باید اول وقت بیدار مي‌شدم، تشت خمیر را مي‌شستم خمیر درستمي‌کردم، تازه همیشه اذان مسجد محل رو من مي‌گفتم، بابام خدابیامرز یک طبل بزرگداشت، ماه رمضونا وقت سحر توی محل مي‌زد تا مردم بیدار شن، اینجوری نبود که همهساعت زنگی داشته باشن یا چه مي‌دونم تلویزیون و موبایلشون رو کوک کنن رو ساعت سحر! خدا بیامرز بابام چراغ محل بود همه رو بیدار مي‌کرد، فوری نان مي‌زدیم توی تنور وکار خلق خدا رو راه مي‌انداختیم و...

این خاطرات تمام زندگی بابا بزرگ است،روی دست‌هایش لکه‌های قهوه‌اي رنگی است، خودش دقیقا یادش مي‌آید چه روزی توی تنوردستش سوخته، چین‌های توی صورتش و دست‌های سفید با آن نقطه‌های سیاه و قهوه‌اي ریزدر دل من حس خاصی را ایجاد مي‌کند، باور اینکه پنجاه سال پیش تهران اونجور بوده که بابای بابابزرگ من مردم را برای سحری خوردن بیدار کرده هم جالب و هم سخت است.

- بابابزرگ! خدایی راستش رو بگو! تو مشاور کیانوش عیاری نبودی؟

- کیانوش عیاری؟

- همین کارگردان دکتر قریب؟ همه حرفات مثل توفیلم اونه!

بابابزرگ از تلویزیون همین یک سریال را دوست دارد، هر وقت شروعمي‌شود صندلی‌اش را مي‌برد مي‌گذارد جلوی تلویزیون و خیره مي‌شود، گوشهایش سنگیناست و ما نباید در طول پخش سریال حرف بزنیم، بعضی اوقات هم آرام گریه‌اش مي‌گیردودستمال سفید گلدارش را از توی جیبش در مي‌آورد و جوری که ما نبینیم شروع مي‌کند به پاک کردن اشکهایش.

اولین سالی است که حامد درست و کامل دارد روزه مي‌گیرد،یعنی بهتر بگویم حامد قبلا به بهانه‌های مختلف از زیر روزه گرفتن فرار مي‌کرد تااینکه با آمدن بابابزرگ همه چیز درباره او فرق کرد.

- ببین بابابزرگ! مننمي‌تونم تا شب چیزی نخورم! خدایی سختمه، مي‌دونی که من مي‌رم ورزش و باید چربی بسوزونم و عضله‌هام رو بیاد، چیزی نخورم که هلاک مي‌شم!

- کی گفته چیزی نخوری، بخور اما به موقعش! تو دیگه به سن تکلیف رسیدی، باید نماز روزه ات رو سرموقع انجام بدی.

- والا خودم هم دوست دارم اما خیلی سخته آدم اول صبح بلندبشه نماز بخونه، اصلا یه قول! من روزه مي‌گیرم اما نماز صبح رو قضامي‌خونم!

بابابزرگ پوزخندی زد و گفت:

- این روش رو که تو عبادت مي‌کنی‌، مي‌بری آبروی مسلمانی‌رو! تو که بابا و مامانت نماز مي‌خونن، فروزان هم مي‌خونه خب تو چرا سحرها بلند نمي‌شی بخونی، چی بگم از دست شما جوونا، از دستتون بیاد مي‌گید سی روز روزه رو هم بکنن سه روز، اون هم کله گنجشکی! به خدا برکت ازخونه مي‌ره اگه کسی نمازش رو درست نخونه!



حامد پسر مودب و با حجب وحیایی است، حتی یادم مي‌آید کوچکتر که بودیم و مادربزرگ زنده بود و مي‌رفتیم خانه اش، همیشه اصرار داشت با بابابزرگ برود توی مسجد محل و نماز بخواند، بابابزرگ همبرایش سجاده خریده بود و حامد هم خیلی دوستش داشت، اما از وقتیرفت سال سومراهنمایی یه آدم دیگه شد، یعنی به نماز و روزه و این جور چیزا کم محلی مي‌کرد، یهروز بهانه مي‌آورد که ژل زده و باید برود مهمانی و اگر بخواهد وضو بگیرد مدل موهاش خراب مي‌شه، از وقتی هم مي‌رفت ورزش آنقدر خوابش سنگین شده بود که برای نماز صبحب یدار نمي‌شد، این اواخر که دیگر اصلاً نماز صبح را نمي‌خواند و هر وقت مامان چیزی مي‌گفت، مثل فیلم اخراجی‌ها مي‌گفت:

- من قضاش رو خو‌ندم!

اما ازپايیز پارسال که بابابزرگ پیش ما آمد دوباره حامد حال و روزش عوض شد، بابابزرگ برخلاف بابا که با اخم و تخم به حامد تذکر مي‌داد که نمازش را سروقت بخواند، از دردوستی وارد شد، حامد از مادربزرگ خیلی وصف پهلوانی‌های او را شنیده بود، گرچه من همیشه فکر مي‌کنم که چون مادربزرگ، عاشق بابابزرگ بوده و با هم ازدواج کرده‌اند،اگر او توی محل گوش یکی از اراذل و اوباش را پیچانده، مادر بزرگ تعریف مي‌کرد که او شش نفر از آنها را با ضرب دستش روی زمین خوابانده است، یک عکس سیاه و سفید و قدیمي‌از بابابزرگ هم روی طاقچه بود که او توی زورخانه گرفته بود، توی دستش کباده‌اي بودو سبیل دسته دوچرخه‌اي داشت و شکمش کمي‌گنده بود، اگر توی چشم‌هایش خیره نمي‌شدیباورت نمي‌شد که او بابابزرگ باشد، کنارش هم با خط کج و کوله‌اي نوشته بودند،پهلوان جعفر...! من هنوز هم فکر مي‌کنم که خط مادربزرگم بود که به قول خودش کوره سوادی داشت.

حامد از بچگی آنقدر که با بابابزرگ عیاق بود با بابا نمي‌جوشید،به‌خصوص اینکه بابا همیشه هم سرکار بود، اما بابابزرگ قبراق بود و توی خانه خودشان هر روز صبح بیدار مي‌شد و دور حیاط مي‌دوید، گرچه دیگر زورش نمي‌رسید که میل‌هایچوبی زیر راه پله را بردارد و میل بزند. حامد از روی عکس روی تاقچه بابابزرگ فتوکپی گرفته بود و روی جلد کتاب‌های دوران دبستانش چسبانده بود، حتی توی کلاسورش هم عکس بابابزرگ بود، بابابزرگ تعریف کرده بود که از نزدیک کشتی‌های تختی را دیده است،حامد هم با اغراق‌های کودکانه هر جا مي‌رفت پیش دوستهایش مي‌گفت که بابابزرگ باتختی هم کشتی گرفته است! رابطه آنها دوستانه و نزدیک بود تا اینکه بابا خانه‌اي درغرب شهر اجاره کرد و بین ما دوری افتاد و دیگر خیلی کم رفت و آمد مي‌کردیم، سال‌های آخر که مادربزرگ زمین گیر شده بود و دیگر عملاً برای راحتی او هم كه شده اصلا سرنمي‌زدیم! از روزی که بابابزرگ آمد، من و حامد را به زود خوابیدن و زود بیدار شدن تشویق کرد، اوایل کلک مي‌زدیم و وقتی او مي‌رفت بخوابد، ما هم مي‌رفتیم توی اتاقمان و بعد که صدای خر و پفش بلند مي‌شد ما از اتاقمان بیرون مي‌آمدیم و مي‌نشستیم پای تلویزیون تا اینکه یک شب که تشنه‌اش شده بود ما را دید و از آن روز دیگر مثل دزد وپلیس ما را مي‌پائید و مراقبمان بود، یک ماه اول بیدار شدن صبح عذاب آور بود ولی کمکم عادت کردیم، من بیدار مي‌شدم و درس‌های دانشگاهم را مي‌خواندم و مرتب تر ازهمیشه سرکلاس مي‌رسیدم و امتحانات ترم زمستانه و بهاره را خیلی عالی پاس کردم وحامد هم مي‌رود توی پارک نزدیک خانه و ورزش مي‌کند، دیگر مشکل نماز صبح او هم خودبه خود حل شده.کاري که بابا با تهدید و جایزه و... نتوانسته بود انجام بدهد.

- بابابزرگ! قراره مهرماه بعد از عید فطر بریم برای مسابقه استانی،میایی ورزشگاه؟

- آره مي‌آم! اما نکنه منو راه ندن و بگن این دیگه درب وداغون شده!

- کی جرات داره؟ به من مي‌گن حامد بدن! کسی جرات نمي‌کنه بابابابزرگ من شوخی کنه!

حامد بشقاب غذا را گذاشت توی سینی و گفت: هر سال دارهماه رمضون سخت تر مي‌شه، از یه ور گرونی و از یه ور هم هی داره میاد توی تابستون،خیلی سخت مي‌شه، فکر نکنم کسی بتونه روزه بگیره سالهای دیگه.

بابابزرگ سرش را بلند کرد و گفت:

- واسه گرونی که چی بگم! اون‌ وقتا با سه شاهی مي‌شد شام و ناهار و صبحونه خورد حالا با ده هزار تومان به آدم فحش هم نمي‌دن، نمي‌دونم چراماه رمضون همه چی رو گرونتر مي‌‌شه، اما در مورد گرما هم این اراده خداست تابنده‌های واقعی‌اش رو بسنجه، وقتی همه چی خوب باشه بنده خوب بودن هنر نیست! بندهخوب خدا اونه که توی سختی‌ها و مکافات هم بنده خوب بمونه، مي‌گن یه بابایی دو نفررو مهمونی دعوت کرد، خیار آوردن گذاشتن سر سفره، یکی از مهمونا خیار رو خورد و کلیتعریف کرد، دومي‌که خورد دید تلخه، به دوستش گفت آخه این خیار تعریف داره؟ تلخه،عین زهر ماره! دوستش که از خیارا تعریف کرده بود گفت مرد اونه که خیار تلخ صاحب سفره رو بخوره و شکایت نکنه، وگرنه هر بچه‌اي مي‌تونه خیار شیرین رو بخوره! حالابنده خدا هم باید اینجوری باشه.

بابابزرگ در مورد هرچی، حواس پرتی دارد امادر مورد احادیث و قرآن هیچ چیزی رو اشتباهی نمي‌گوید، حتی دکترش هم تعجب کرده بود،مي‌گفت: ایشون چهار جزء قرآن رو تو مکتب حفظ کرده، هنوز یادشه، اما آدرس خونه قبلیشرو ازش مي‌پرسم هر بار یه چیزی میگه!

بودن بابابزرگ توی خانه ما نعمتی شدهاست، بابا و مادر که بعد از مشکلات کاری بابا معمولا توی خانه با هم سر چیزهای کوچکجر و بحث شان مي‌شد با آمدن بابابزرگ خیلی از لجاجت‌های بیخودی شان را کنارگذاشتند، توی زمستان سخت پارسال وقتی شب یلدا را دور هم نشستیم اگرچه چشم‌های بابابزرگ و مادر به خاطر نبودن بابابزرگ خیس شد اما واقعاً لذت بردیم، حالا هم هرروز صبح از حفظ برایمان سوره‌اي را مي‌خواند و موقع افطار هم همین کار را مي‌کند،صدای پیر و خش دارش را دوست دارم، این چند روز صدایش را با موبایلم ضبط کرده‌ام ووقتی بیرون مي‌روم و توی اتوبوس، مترو و تاکسی فوری گوش مي‌دهم، امسال ماه رمضان خانه ما رنگ و بوی دیگری گرفته است، مادرم راست مي‌گوید:

- بزرگترها مثل تابلوهای قدیمي‌اند، ممکنه کمي‌رنگ و روشون رفته باشه ولی هنوز قیمتی و نفیس هستن...

این ماجرا را برای بابابزرگم نوشتم اگرچه مي‌دانم چشم‌هایش خوب نمي‌بیندو شاید هیچوقت آن را نبیند و نخواند.    



   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

13

عشق ابدي

پير مردي صبح زود از خانه اش بيرون امد پياده رو در دست تعميربود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد.مردبر زمين افتاد . مردم دورش جمع شدند و به او را به بيمارستان رساندند.
پس ازپانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند كه اماده ي عكسبرداري از استخوان ها بشود. پيرمرد در فكر فرو رفت . سپس بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حالگفت : كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران سعي در قانع كردن اوداشتند ولي موفق نشدند .براي همين از او دليل عجله كردنش را پرسيدند.
پير مردگفت:زنم در خانه ي سالمندان است. من هر روز صبح به ان جا مي روم و صبحانه را با اومي خورم .نمي خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت : شما نگران نباشيد . ما به اوخبر مي دهيم . كه امروز ديرتر مي رسيد.
پير مرد جواب داد:متاسفم . او بيماريفراموشي دارد و حتي مرا هم نمي شناسد.
پرستار ها با تعجب پرسيدند:پس چرا هر صبحبراي خوردن صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صداي غمگين و ارام گفت:اما من كهمي دانم او چه كسي است.



روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه روبرام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
درهمان لحظه هر دو چشم مرد كور شد.



روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد . دراين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاکسپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود ومادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور ميافتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

مي دونم که ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!!



روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پامي زند .او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد.
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون اورد اما عقرب بار ديگر او رانيش زد
رهگذري او را ديد و پرسيد: " براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجاتمي دهي "
مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من ايناست که عشق بورزم



 ابله

در دهکده ایکوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادیمسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی اواز بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مردعاقل گفت :مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . اگرکسی ادعا می کند که " این آدم مقدس است "٬ فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکاراست٬ " اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است "٬ فوری بگو " من خوانده و مطالعه کردهام "٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو " مزخرف است !"٬ اگر کسیبگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگرکرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه وپس از هفت روز به دیدنم بیا.
بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغهاست : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشاناو می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . جه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیلگر و نابغه ی بزرگی ! "
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :دیگر احتیاجبه صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !
تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقدبودند و همه می گفتند :" چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس اوباید ابله باشد.


درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقففقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطعدست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را موردسرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاكمردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستانبروب ولى حلقه در دشمنان مكوب



ارزش

روزی مرد میانسالی که کنار استخر ایستاده بود،زندگی خود رابه خطرانداخت تا جوانی راکه درآب افتاده بود و دست و پا میزد ،نجاتدهد...
جوان هنگامی که حالش جاآمد،نفس عمیقی کشیدو گفت: " دستتون درد نکنهکه زندگیمو نجات دادید." مرد نگاهی به چشمهای او انداخت و گفت: " قابلی نداره جوون! فقط توی زندگی ثابت کن که زندگیت ارزش نجات یافتنداشت..."


جنگجويي از استادش پرسيد:بهترين شمشير زن کيست؟

استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.

شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.

استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . بهترين شمشيرزن کيست؟

استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند


روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود . شخصی ازاو پرسید اینجا چه میکنی ؟ گفت : درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیتنمیکنند واز این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمیکنند...



روزي جواني از پيري نصيحت خواست.

گفت: اي جوانقرآن بخوان قبل از آنكه برايت قرآن بخوانند!
نماز بخوان قبل از آنكه برايت نمازبخوانند!

از تجربه ديگران استفاده كن. قبل از آنكهتجربه ديگرانشوي



گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاهرسيد که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درويش را نزد خود خواندو گفت اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يااين شهر و ديار را ترک کنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راهدوم را بر گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .
وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟
شاه گفت: اودر عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سراو بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جانميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.
ترک جان و ترک مال و ترک سر هست دراين راه اول ای پسر


 كنار دریا با بابا مسابقه دو گذاشتیم . به او گفتم چون من كوچك هستم باید اجازه دهدكمی جلوتر از او بدوم تا بتوانم مسابقه را از او ببرم ! بابا لبخندی زد و گفت : اینطوری مسابقه بی معنا می شود من فقط كمی یواش تر می دوم!
قبول كردم . به محضاینكه مسابقه شروع شد من تند و تیز شروع به دویدن كردم و بابا مثل فرفره پشت سر منمی دوید. من تا می تونستم زور زدم تا تند تر بدوم و بابا هم پشت سرم می آمد. چیزیبه پایان راه نمانده بود كه یكهو دیدم بابا داره از من جلو می زنه و نزدیك است كهمسابقه را ببرد !!! برای همین زودی ایستادم و دستانم را جلوش گرفتم و گفتم كه خطپایان مسابقه همین جاست كه من ایستادم. پس من بردم.

بابا فورا منو بغل كرد وباقیمانده راه را با من در آغوشش دوید و وقتی نزدیك خط پایان رسیدیم، من را جلوتراز خودش روی زمین گذاشت و گفت :

اگر می خواهی برنده شوی راهش این است كهبگذاری بقیه تو را به خط پایان برسانند ! نه اینكه اون طوری قوانین بازی را به نفعخودت خراب كنی !‌؟

بابا فكر كرد كه من دارم به حرفهای او گوش می كنم و منفقط به این فكر می كردم كه اون تكه راهی كه بغل بابا بودم دویدن چه كیفی می داد !!



همه كس و هيچ كس

چهار نفر بودند بنامهاي همه كس-يك كس-هر كس و هيچ كس
يك كارمهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجامدهد.
همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد
هر كسي ميتوانست آن راانجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداد
يك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطراينكه اين وظيفه همه كس بود.
همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهداما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام اين شد كه همه كسيك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنشكرد.


گویند:پس از مرگ بوذرجمهر دیدند نُه کلمه بر کمربندش نوشته‌است:

۱-اگر خــدا کفیــــــل روزی است٬غصـــه برای چه؟

۲-اگر رزق تقسیــــــــم شده٬حــــــــرص برای چه؟

۳-اگر دنیا فریبنـــــــــــــده است٬اعتمــاد به آن چرا؟

۴-اگر بهشت حــق است٬کارنکـــــــــردن برای چه؟

۵-اگر قبر حق است٬ساختمان محکــــــم برای چه؟

۶-اگر جهنــم حــق است٬این همه خنـده برای چه؟

۷-اگر حساب حــــق است٬جمـــــــــــــع مال چرا؟

۸-اگر قیامتــــــــی هست٬بی‌تابی نکــــــردن چرا؟

۹-اگر شیطان دشمن انسان است٬پیروی از او چرا؟



پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.
گاهی هم با همسن سالان خود در اسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست.
به بازی بی انتهایزندگی رنگ فراموشی می زد.
خود را برای مرگ انگار آماده می کرد.
صبحانه اش راکه روی میز گذاشته بودند دست نخورده برگرداند.
راستی برای ورزش صبحگاهی هم نیامده بود.

آرتور دوناوان



فرشته و شاعری با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعرپر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر رازمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتاندشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته ايكه مزه عشق را بچشد، آسمان



 مريدي نزد مرشدش آمد وگفت: سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي‌كنم كه به رسيدن نزديكم. مي خواهمبدانم كه گام بعدي چيست ؟
پيرگفت : چگونه زندگيت را مي گذراني؟

مريدگفت : هنوزكاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي‌كنند. فكرمي‌كنم اين موضوع زيادمهمي نباشد.

مرشدگفت : گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي .
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه ، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش راتوصيف كند.

شاگرد گفت : چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متأثركرده است .
مریدگفت : كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نوررا نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهدبود.
         

   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

12

آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "



روزی از روزها شير خيلی گرسنه بود و خيلی ميل داشت که گاوی را طعمه خود نمايد. پسقاصدی نزد گاو فرستاده او را به نهار دعوت کرد و اطلاع داد که برای نهار يک گوسفندو حليمی درست خواهد کرد. گاو دعوت را قبول کرد و نزد شير آمد. اما ديد يک ديگ بسياربزرگ و مقدار زياد هيزم حاضر کردند. پس فوراً رو به فرار گذاشت
:شيرپرسيد
مهمان عزيزم چرا نميائی با هم نهار بخوريم؟
:گاو در حاليکه مشغول فراربود برگشته جواب داد
.به نظرم ديگ شما برای يک گوسفند خيلی بزرگ است



اقيانوس کجاست؟

ماهي کوچکي در اقيانوسبه ماهي بزرگ ديگري گفت: ببخشيد آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستيد واحتمالاً مي توانيد به من کمک کنيد تا چيزي را که مدت ها در همه جا در جست و جوي آنبوده ام و نيافته ام را پيدا کنم؛ ممکن است به من بگوييد: اقيانوس کجاست؟!
ماهيبزرگ تر پاسخ داد: اقيانوس همين جاست که شما هم اکنون در آن شنا مي کنيد. ماهي کوچکپاسخ داد: نه! اين که من در آن شنا مي کنم آب است نه اقيانوس. من به دنبال يافتناقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهي کوچولويغافل، در نعمت و برکت نامتناهي غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن کوشش کنيم وبه هر دري بزنيم؛ زيرا هر چقدر اين ماهي کوچک شنا کند باز هم در اقيانوس خواهد بودو کم نخواهد آورد. خداوند نعمت هاي زيادي را به همان اندازه که در اقيانوس برايماهي فراهم کرده، در اختيار ما قرار داده است. اما شايد بايد تصميم بگيريد که هرروز از زندگي خود را چگونه مي خواهيد بگذرانيد. نعمت و برکت در همه جا و همه وقت درانتظار شما است. فقط کافي است آن را بخواهيد و همين الان خود را به آن متصلکنيد




سقراط و جوان

مي گويند که جواني کم شورو شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ايبرگيرم."
فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفسبکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.
جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـادهبود به زحمت گفت: "هـوا. هـوا مـي خواهم"
سقراط گفت: " بسيار خوب، هر وقت کهنياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد."
هيچچيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر ميانگيزد. اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيدکرد. تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است.



 آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "




زندگی در چهار کلمه
پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبونشما بشنوم. "


پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .
اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.

دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .

چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی

و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن
فکر کردن باور داشتن در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .



داد زنگی
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد که نا پدید شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
چرا باید وقتی یه چیزی رو از دستش میدیم بعد دلمون تنگ بشه واسش چرا تا چیزی کنار ماست وجودش رو احساس نمیکنیم..حتما باید بذاریم نباشه که نبودش رو احساس کنیم


 سکه هاي برکت آفرين!

روزي شيوانا استاد معرفت، در جاده اي همراه شاگردان راه مي سپرد. مردي با لباس مجلل و گران قيمت خودش را به استاد رساند و از او خواست تا سکه اي ازبابت تبرک به او بدهد. شيوانا سرش را پايين انداخته بود و گام بر مي داشت و مرد نيزمصرانه هم پاي او راه مي رفت و درخواست خود را تکرار مي کرد. چند قدم بالاتر زن فقيري که شيوانا را نمي شناخت نيز به جمع آن ها نزديک شد و از مرد ثروتمند، درخواست کمک نمود. مرد با خشم بر سر زن فقير فرياد زد: که مگر نمي بيني که من خودم از باب تبرک دست به دامان سکه اي از شيوانا هستم. اگر وضعم خوب بود که چنين نمي کردم؟!
زن فقير با شنيدن اين کلام از جمع فاصله گرفت و غمگين و مغموم روي سنگي کنارجاده نشست. شيوانا به محض ديدن اين صحنه متوقف شد و خطاب به مرد گفت: تو سکه رابراي چه مي خواهي؟!
مرد خوشحال گفت: ميزان سکه فرقي نمي کند! فقط مي خواهم سکهاي از شما داشته باشم که با گذاشتن آن در لابه لاي سکه هايم برکت و فراواني به ثروتم اضافه شود!
شيوانا دست در جيب کرد و سکه اي کم بها به مرد داد. مرد خوشحال از شيوانا جدا شد و به سمت منزل خود به راه افتاد. هنوز چند قدمي از شيوانا دورنشده بود که شيوانا با صداي بلند فرياد زد: آهاي مرد! من فقط سکه اي بي روح و بي خاصيت به تو دادم. برکت و فراواني را بايد موجودي ديگر به تو بدهد و او منتظر است تا ببيند آيا اين سکه را به اين زن فقير مي دهي يا خير! اگر چنين نکني هيچ برکتي نصيب تو نخواهد شد!
مرد ثروتمند لحظه اي مکث کرد و با تعجب به شيوانا خيره شد وگفت: اگر حرف شما درست باشد، پس من نيازي به سکه شما نداشتم و با دادن يکي از سکه هاي خودم به اين زن فقير مي توانستم برکت و فراواني را به سوي مالم بکشانم!؟
شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد: البته که چنين است! سکه شيوانا هيچ تفاوتي با سکه تو ندارد. مهم شکل استفاده از آن است.



 مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟

پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت دقيقاً 60سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.......




 ابليس و فرعون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد.وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند .
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!



 مسافر
مسافری با یک الاغ ، یک خروس و در دست داشتن چراغ روغنی مسافرت می کرد . شبی او در جنگل سکونت کرد . چراغ روغنی را روشن کرد , اما ناگهان باد تندی آمد و چراغ را خاموش کرد . در تاریکی حیوانات وحشی خروس را خوردند و الاغ نیز گم شد . مسافر بیچاره مانده بود و نمی دانست باید چکار کند . صبح روز بعد ، وی به دهکده ای رسید . روستاییان به وی گفتند که دیشب راهزنان در جنگل بودند ، اگر چراغ روغنی خاموش نمی شد ، راهزنان وی را می یافتند . اگر خروس توسط حیوانات خورده نمی شد ، بانگ خروس توجه راهزنان را جلب می کرد و ، اگر الاغ گم نمی شد ، صدایش پناهگاه مرد را مشخص می کند . مسافر بعد از شنیدن این خبر خود را خوشبخت ترین فرد دنیا دانست .



 بوی نفرت
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنیدپس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



 صدف
صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب میدهد .
صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت .
در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی وگفت:
بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !


 درخشش کاذب
یک روز صبح ، که همراه با یک دوست در صحرایی قدم می زدیم ، چیزی را دیدم که در افق می درخشید ؛ هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیر مان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست .

تقریباً یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد ، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست . یک بطری خالی بود شاید از چند سال پیش آن جا افتاده بود . غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود . از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم .
به هنگام بازگشت فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟

اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است.


 روانپزشک
روانپزشک معروفى در يک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمانها دور هم نشسته بودند و صحبت ى کردند، صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسيد: دکتر! شما از کجا مى فهميد که يکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست يا نه؟
دکتر گفت: کار سختى نيست. يک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسيم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنيم که ممکن است از نظر ذهنى مشکل داشته باشد.
صاحب خانه پرسيد: چه جور سوالی؟
روانپزشک گفت: مثلاً ازش مى پرسيم کاپيتان کوک سه بار با کشتى به دور دنيا مسافرت کرد و در يکى از اين سفرها مرد. در سفر چندم اين اتفاق افتاد؟
صاحب خانه کمى فکر کرد و در حالى که لبخندى عصبى بر لب داشت گفت: دکتر! ميشه يک سوال ديگه مثال بزنيد؟ من اصلاً اطلاعات تاريخى ام خوب نيست.



 شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دیدتبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او رازیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رودمثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد کهتصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که واردخانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت ودوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف میزند و رفتار می کند.



پرواز
پرنده برشانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست



آرزوهایی که حرام شدند



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کشف ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!



نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .
نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
نادر شاه افشار :اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
نادر شاه افشار :خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی شان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی شان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
نادر شاه افشار :هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
نادر شاه افشار :فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
نادر شاه افشار :کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
نادر شاه افشار :لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
نادر شاه افشار :برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
نادر شاه افشار :گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم.


سیاست

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.
يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.
کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.
اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»


 آرزو

هيزم شکن پيري از سختي روزگار و کهولت ،پشتش خميده شده بود ،مشغول جمع کردن هيزم از جنگل بود. دست آخر آنقدر خسته و نا اميد شد که دسته هيزم را به زمين گذاشت و
فرياد زد:"ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ،کاش همين الان مرگ به سراغم مي آمد ومرا با خود مي برد." همين که اين حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت يک اسکلت وحشتناک ظاهر شد و به او گفت:"چه مي خواهي اي انسان فاني ؟ شنيدم مرا صدا کردي."
هيزم شکن پير جواب داد:"ببخشيد قربان ،ممکن است کمک کنيد تا من اين دسته ي هيزم را روي شانه ام بگذارم."

گاهي ما از اينکه آرزوهايمان بر آورده شوند سخت پشيمان خواهيم شد پس مواظب باشید که چه آرزویی میکنید چون ممکن است بر آورده شود و آنوقت...


 تلاش نتيجه بخش

یک پیرمرد امریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یکمزرعه در کوه های شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت میز اشپز خانهمی نشست و قران می خواند و نو ه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد از اوتقلید کند . روزی پسرک پرسید :"پدر بزرگ من سعی می کنم مانند شما قران بخوانم ، اماآن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم ! خواندنقران چه فایده ای دارد ؟

پدربزرگ به ارامی زغالی را داخل بخاری گذاشت وپاسخ داد :"این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور . پسربچه گفت : اما قبل از این که من به خانه برگردم تمام اب از سوارخ های سبد بیرون میریزد ؟!پدربزرگ خندید و گفت : ان وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع تر حرکتکنی . و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند . پسر سبد را اب کرد وسریع دوید اما قبل از این که به خانه برسد سبد خالی شده بود .

در حالی کهنفس نفس می زد به پدر بزرگش گفت که حمل کردن اب در یک سبد غیر ممکن است و رفت که یکسطل بردارد پیرمرد گفت : من یک سطل اب نمی خواهم من یک سبد اب می خواهم تو بهاندازه کافی سعی نکردی و از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند . این بارپسر می دانست این کار غیرممکن است اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد اگر هم اوبتواند سریع تر بدود باز قبل از این که به خانه بازگردد ابی در سبد وجود نخواهدداشت پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و دوید اما وقتی که به پدر بزرگش رسیدسبد دوباره خالی بود . نفس نفس زنان گفت : ببین پدربزرگ بی فاید ه است

پیرمرد گفت : باز هم فکر می کنی که بی فایده است ؟ به سبد نگاه کن . پسر بهسبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد تغییر کرده است سبد کهنه و کثیف حالابه یک سبد تمیز تبدیل شده بود . پیرمرد گفت : پسرم وقت تو قران می خوانی ممکن استچیزی نفهمی یا به خاطر نسپاری اما وقتی ان را می خوانی به مرور باطن و ظاهرت تغییرخواهد کرد و این کار خداست.




 سرما

سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلولهکرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادشآمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کنداما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.
دیگر نتوانست تحملکند…

به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از رویزمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید .



 اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنمدر گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه بهجهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر بهجهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند



 شیشه و آینه

جوان ثروتمندی نزدعارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست . عارف او را به کنار پنجره برد وپرسید : چه می بینی؟
گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که درخیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینهنگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟
گفت : خودم را می بینم.
ــ دیگر دیگران رانمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما درآینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی .
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران رامی بیند و به آن ها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند .
تنها وقتی ارزشداری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگربتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.


پسرک

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را بهسمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد بهگرفتن شماره ای هفت رقمی مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخداد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد
پسرک گفت:خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است پسرکبیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتانجارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئولداروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر…از رفتارت خوشممیاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر جوان جوابداد نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای اینخانوم کار می کنه



 سه صافي

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريفکنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت...
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميانصافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کردهاست.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعنيخوشحاليگذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني،حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
-دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
-بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم،يعنيفايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريفکني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
-نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف،نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن راپيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...



تصوير

پايش را روي پدال گاز فشار داد تا زودتر ازچهارراه رد شود. پيكان راه نداد. ثانيه‌شمار چراغ سبز ثانيه‌هاي آخر را نشانمي‌داد. دستش را روي بوق گذاشت و فشار داد. راننده پيكان اعتنا نكرد. چراغ قرمز شد. مرد پياده شد، با انگشت به شيشه پيكان زد و بد و بيراه گفت. راننده پيكان مبهوتنگاهش كرد. در را باز كرد، يقه راننده را گرفت، پياده‌اش كرد و زد.
از گوشه لبراننده پيكان خون بيرون زد. چند نفر سوايشان كردند. چراغ سبز شد. مرد پشت فرمان كهنشست تازه علامت پشت شيشه پيكان را ديد.

تصوير يك گوش با علامت ضربدري رويآن.



 مسابقه

مسابقه كه شروع شد، خرگوش به سرعت دويد. لاك‌پشت آرام آرام قدم برداشت. خرگوش به عقب نگاه كرد، لاك‌پشت را ديد كه در مسافتيدور از او به آرامي جلو مي‌آيد. خرگوش روي چمن‌ها دراز كشيد تا لحظاتي استراحتكند.چشمانش را كه باز كرد خود را به همراه لاك‌پشت در توبره شكارچي ديد.

ظاهرا شام آن روز شكارچي سوپ لاك‌پشت و گوشت خرگوش بود.



كي از مريدان عارف بزرگي، در بستر مرگ استاد از او پرسيد:
مولاي من استاد شما كه بود؟
وي پاسخ داد: صدها استاد داشته ام.
- كدام استاد تأثير بيشتري بر شما گذاشته است؟
عارف انديشيد و گفت: در واقع مهمترين امور را سه نفر به من آموختند.
اولين استادم يك دزد بود. شبي دير هنگام به خانه رسيدم و كليد نداشتم و نمي خواستم كسي را بيدار كنم. به مردي برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدني در خانه را باز كرد. حيرت كردم و از او خواستم اين كار را به من بياموزد. گفت كارش دزدي است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او يك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بيرون ميرفت و وقتي برمي گشت مي گفت چيزي گيرم نيامد. فردا دوباره سعي مي كنم. مردي راضي بود و هرگز او را افسرده و ناكام نديدم.
استاد دوم من سگي بود كه هرروز براي رفع تشنگي كنار رودخانه مي آمد، اما به محض رسيدن كنار رودخانه سگ ديگري را در آب مي ديد و مي ترسيد و عقب مي كشيد. سرانجام به خاطر تشنگي بيش از حد، تصميم گرفت با اين مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همين لحظه تصوير سگ نيز محو شد.
استاد سوم من دختر بچه اي بود كه با شمع روشني به طرف مسجد مي رفت. پرسيدم: خودت اين شمع را روشن كرده اي؟ گفت: بله. براي اينكه به او درسي بياموزم گفتم: دخترم قبل از اينكه روشنش كني خاموش بود، ميداني شعله از كجا آمد؟ دخترك خنديد، شمع را خاموش كرد و از من پرسيد: شما مي توانيد بگوييد شعله اي كه الان اينجا بود كجا رفت؟ فهميدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصي آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نميداند چگونه روشن ميشود و از كجا مي آيد......



 صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست دادهبود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمعکرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند وگياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود وتصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديتتلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب وهواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کردولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اينکارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاهآورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاهاز او پرسيد: ? پس گياه تو کو؟? پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اينهنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جواناناعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:? اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايسترشد مي کردند.?
پادشاه ادامه داد: ? مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادقباشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دستبزند.?

خوشبختي

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد کهدر سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجهاحساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشهو کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را برايپادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاههمه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:? آيا تو احساس خوشبختيمي کني؟?
جواب آنها ? نه? بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديکغروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروبآفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:? پيرمرد، تو کهلبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟?
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: ? البته که منآدم خوشبختي هستم.?
فرستادگان پادشاه به او گفتند: ? پس با ما بيا تا تو را بهکاخ پادشاه ببريم.?
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخرسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگانپادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخرهآدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو بهمأموران کرد و گفت:? چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تابرتن کنم.?
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: ? قربان، آخر اين پيرمرد هيزمشکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! ?


بهترین عمل

مريدي از استادش پرسيد: چطور مي توانم در زندگيم بهترين شيوه عمل را بشناسم ؟

استاد از مريدش خواست ميزي بسازد . وقتي ساخت ميز رو به پايان بود و تنها لازم بود ميخ هاي رويه ی ميز را بکوبد، استاد به مريد نزديک شد.

مريدداشت با سه ضربه دقيق ، ميخ ها را در جاي خود مي کوبيد . اما با يکي از ميخها مشکل داشت، ومجبور شد يکبار ديگر بر آن بکوبد.چهارمين ضربه ميخ را در چوب فرو برد و چوب زخمي شد.

استاد گفت : دست تو با کوبيدن سه ضربه آشناست. هنگامي که عملي به عادت تبديل شود ، معناي خود را از دست مي دهد؛ و ممکن است به آسيبي منجر شود.
هر عملي عمل توست ، و تنها يک راز وجود دارد : هرگز مگذار عادتي بر حرکتهاي تو حاکم شود.


 اکنون

فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند . يکروز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود.

پرسيد: چرا لبخند مي زني ؟

راهب خورجينش را باز کرد ، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد : چون معناي "موز" را مي فهمم ، و موز را به او نشان داد و گفت : اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده ، و از آن استفاده نشده ... و اينک بسيار دير است.

بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود . موز رابه مرد نشان داد و دوباره در خورجينش گذاشت و گفت : اين ، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه مناسب است.

سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد ، پوست موز راکند، با مرد تقسيم کرد و گفت:

اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني



 راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچارشد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " رازخوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دوساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شماخواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند ازاو پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استادباغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمندمرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی راکه خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفهابود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی راکه در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمندبازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انهارا ریخته است !
ان وقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .

گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو




 مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنارما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواستاو در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواستپیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچهصدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...




وصيت چوپان

چوپان در تمام عمرش، از صبح تا بعد از ظهر را براي گله اش صرف مي کرد و از بعد از ظهر تا صبح فردا را براي خود و خانواده اش. در لحظات آخر عمرش وقتي خواست مهمترين پند زندگي اش را به پسرش که مثل خودش چوپان شده بود، بدهد ، متوجه شد که هر کدام از گوسفندهاي گله با تلاشها و زحمتهاي او بعد از چند سال به آرزوهايشان رسيده اند ، ولي خودش و بچه هايش هيچ گاه به آرزوهايشان نرسيده اند. او به فرزندش ، وصيت کرد که تمام طول روزش را به گوسفندها اختصاص دهد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

12



پیش فرض سيب زميني هاي گنديده ......
بنام تو اي قرار هستي


معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ " بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند." آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



 کمی باید درنگ کرد........

مادر خسته از خرید برگشت و بهزحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواستکار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به اوگفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبتمی کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطیکرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او دادکشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت واشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود ودرون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانهبرگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادرهرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میکرد




 اصل موضوع را فراموش نكن

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده
آيا درقفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، » : صحبت نمي كند . صاحب مغازهگفت
آن خانم يك آينه خريد و رفت . «. آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند
نردبان چه ؟ آيا » : روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوزصحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد
آن خانم يك نردبان خريد و رفت . . «. در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب
مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي
انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .
«. طوطي مرد » : وقتي كه آن خانم روز بعد واردمغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت
چرا ، »: آن خانم پاسخ داد « ؟ آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد » : صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد
«؟ درست قبل ازمردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند



 همین حالا

غروب است، هنگام شفق ، در حیاط پشتی خانه ام هستم. جایی که می توانم مه معلق در هوا را ببینم که از جانب دریا می آید، از دره ای که رویروی من گسترده است، عبور می کند. آسمان به رنگ بنفش و آتشین است. فقط نغمه ی پرندگان در شب به گوش می رسد که چنان هماهنگ می خوانند که گویی راهبانی خرسند هستند. سکوت همه جا را فراگرفته است. نشسته ام و روش ظریف طبیعت را برای شب بخیر گفتن تحسین می کنم و بعد با خود می گویم " همیشه همین طور خواهد بود، حتی چهل یا پنجاه سال بعد که من دیگر زنده نیستم. در غروب روزهای گرم تابستان، همین مه می آید و آسمان شب را فرا می گیرد. همین دریا در دوردستها آرمیده است . همین درختها بر زمین سایه می افکند. همین ماه بر بالای ابر ها می آید و با نور نقره ای خود دره را رنگ آمیزی می کند. همه اینجا خواهند بود، اما من رفته ام."
چند دقیقه ، غرق در ابهت طبیعت هستم، در ناچیزی خویش احساس حقارت و ترس و ناامیدی می کنم.
چه چیزی در زندگی ام معنی دارد؟
چه می توانم بکنم یا به دست آورم که معنی داشته باشد؟
ناگهان به یاد می آورم تمام کارهی که باید انجام دهم، همان است که مشغول به آنم:
درنگ کنم و چشم انداز شکوهمند خلقت را شاهد باشم...
امتیاز و نعمت زندگی را دریافت کنم....
همین جا، همین حالا، کاملا حضور یابم.........
برای محبت..........
برای سپاسگزاری...........
برای بزرگداشت لحظه به لحظه زندگی................
من بخشی از آیین مقدسی هستم که در جریان است.........
من قسمتی از زیبایی تشکیل دهنده ی آنم..........
زندگی تان را با لحظات ناب معنی بخشید.
سفرتان در مسیرزندگی آرام بادا............



 هوس های مورچه ای

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جو» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«مبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»



صدقه

سروش امامی راد
تیر 1387
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.
منصرف شد.


عجیب ولی زیبا

دست عاطفه دردستم بود، با هر بار دیدن دختر بچه ایکه جسورانه از بالای سرسره پایین می امد ، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیشتر می شد ، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم، اونکه چیزی کم نداشت چرا باید آنقدرترسو بار می آمد ، نمی دانستم پدر و مادر ان بچه چه کسانی بودند ، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادربود ،تا فقط کمی از جسارت آنها را به ارث می برد .
از آنجا دور شدیم ، کمی بعدهمان بچه را دیدیم که با دستهای کوچکش پدر معلول ومادر نابینایش را هدایت می کرد .
واین بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد ، عاشقانه عاطفه را بغل کردم وخدا را به خاطر کارهای عجیب ولی زیبایش شکرکردم.



 حکایت ماه و پلنگ عشق

عشق ، پلنگی ست که در رگ هایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.
من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم. حتی اگر قفس تنم را بشکند.
خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد.حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است. اما هر چه ناممکن تر است، زیباتر است.
پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است.
خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد، نه رسیدنش را .
و پلنگان میدانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر می پرد!

خیال خام پلنگ منبه سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ ِمن – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد
که عشق – ماه ِ بلند من – ورای دست رسیدن بود

گل ِ شکفته خداحافظ اگرچه لحظه‌ی دیدارت
شروع وسوسه ای در منبه نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری – موازیان به ناچاری –
که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشداما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریختبه کام ِ من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود


رونده ها را به دست چپ داد. کیسه میوه را به سینه فشرد. به سختی در خانه را باز کرد. گیج و منگ پا به حیاط گذاشت. به محض دیدن پنجره روشن اتاق او، آرام گرفت.
یک بغل سیب را در آب حوض رها کرد. دست هایش را شست. مشتی آب به صورتش زد. ماهی های سرخ و سیاه با لب های نیمه باز سیب ها را بوسیدند. کتش را درآورد. روی نرده ایوان انداخت. چرخی در حیاط زد و شاخه های رها شده از آلاچیق را سر و سامانداد. خودش را با چیدن انگورهای یاقوتی که مثل چراغ می درخشیدند، سرگرم کرد. دستهایش به خوشه ها بود و نگاهش به پنجره بسته اتاق او که ناگهان پنجره اتاق منیر بازشد. جان گرفت. نگاه چرخاند.
آب حوض همچون آبشاری نقره ای به پاشویه می ریخت. فواره را بست. وضو گرفت. برگ نارنج، مهرش شد و گلیمش، قالیچه سلیمان. کارش بود. هروقت دل نازک می شد، با قلبی شکسته به درگاهش می رفت.
صدای پای منیر او را به خود آورد. تسبیح را دور دستش گردش داد و ایستاد.
هر دو با هم، به هم سلام کردند. هر دو با هم علیک گفتند. هر دو لب هایشان باز شد برای پرسش.
منیر گفت: «با زحمت های ما؟ این چند روزه که مریضم زحمت کلاسم افتاده به گردن شما.»
رحیم نگاه به زیر انداخت. خم شد. راه را برای مورچه ای که به زحمت بال ملخی را حمل میکرد باز کرد.
_ اختیار دارید. بچه ها در ادبیات و ریاضیات بسیار خوبند.
مکثی کرد و گفت: «ولی خودمونیم. خیلی خاطر شما رو می خوان. مخصوصا امیر.»
منیر به طرف پرونده ها رفت. مرد تکانی خورد. رو به او کرد و گفت: «انشاءامیر لای دومین پروندست. من خوندمش، طفلک خیلی اصرار داشت که شما هم اون روبخونید.»
با اشتیاق پیدایش کرد.
رحیم گفت: «اگه زحمتتون نیست با صدای بلندبخونید تا یک بار دیگه نامه ش رو مرور کنم.
خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
دوست دارم به جای موضوع داده شده، برای خانم معلم عزیزم یک نامه بنویسم. معلمی که تمام وجودش ایثار و محبت است. البته آقای مدیر هم که چند روزی است به جای شما به کلاس می آیند، همچون شما مهربان است. آقای کمالی می گوید: شما این روزهامریض هستید.
نگاهش را از خطوط برداشت. خیره شد به صورت رحیم. قلبش به تپش افتاد. خواست چیزی بگوید. اما انگار زبانش بند آمده بود. نگاهش را دوباره به خطوط کاغذ دوخت.
خانم معلم عزیزم، من و شما هم درد هستیم. همه کس و کارمان را درزلزله بم از دست داده ایم. خدا را شکر هر دو فعلا سرپناهی داریم. شما در منزل آقای مدیر و من در اردوگاه بچه های بی سرپرست. دلم تنگ است، برای اینکه بچه ها ناراحتنشوند در دلم گریه می کنم. با خدا خیلی راز و نیاز می کنم و حرف هایی با او دارم.
امیدم این است که بزرگ تر شوم و درس طلبگی بخوانم. شاید برای همین است که اغلب خواب می بینم. محاسنم را آرایش داده ام. به خودم گلاب زده ام. ردای سیاهم را پوشیده ام. عمامه ام را به سر گذاشته ام. دفتر بزرگ را باز کرده ام و نشسته ام روی صندلی مقابل شما و آقای کمالی.
خدایا چه می بینم. خانمی زیبا و با وقار با موهای بلندمثل مادرم. در کنار شما مردی را می بینم بسیار با محبت مثل پدرم. وقتی خطبه را می خوانم به جای آن که شما بله را بگویید، مرد بله را می گوید. ولی شما فقط لب هایتان تکان می خورد و صدایتان شنیده نمی شود. از خواب می پرم و تا سپیده صبح بیدارم. دیشب دم غروب قدم زنان رفتم در دشت کویر. از شهر صدای اذان می آمد. به آسمان خیره شدم. دست هایم را دور دهانم گذاشتم و فریاد زدم آیا حاضرید............... آیاحاضرید..................... آیا حاضرید............... مرا به فرزندی قبول کنید؟
انگار از آن بالا... از آن بالا بالاها یکی گفت بله... حالا از شما میپرسم آیا..............
منیر اشک هایش را با گوشه چادرش پاک کرد.
رحیم سیبها را از حوض گرفت و در سبد پلاستیکی قرمز ریخت و چند خوشه انگور رویشان گذاشت. همان طور که سبد را جلوی منیر گرفته بود گفت: «من به امیر نمره بیست دادم، نظر شماچیه؟»
منیر با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت: «من همیشه قدر این جور شاگردهای با استعداد، خوش رفتار و مظلوم رو می دونم و به افکارشون احترام می گذارم.»
ازجایش بلند شد. با حرکتی نرم، لبه چادرش را به قرص صورتش نزدیک تر کرد. به طرف رحیم رفت و جلویش ایستاد. سر به زیر انداخت و گفت: «انگاری من و امیر خیلی وجه مشترک داریم، حتی آرزوهامونم مثل همه. من... من... چطوری بگم، مایلم...»
سبد از دست امیر افتاد... و سیب های سرخ روی زمین رها شدند.
هر دو با هم زانو زدند ودستشان به طرف درشت ترین سیب سرخ رها شده بر روی زمین رفت.


 آزمایش مهمان
یکی از بزرگان را به دعوتی خواندند به جهت مهمانی،وآن کس می خواست او را بیازماید،چون به منزل او رسید،میزبان گفت وجهی نیست.
میهمان بازگشت.چون پاره ای راه برفت میزبان به نزدیک او آمد و گفت:اگر بازگردی وبه آنچه حاضر است،بسازی.
میهمان با او باز گشت.چون به در خانه رسیدند،دیگر باره همان گفت که اول.چون باز گشت،دوباره او را بازگردانید.اورا چند بار همچنین کرد و او متغیر نشد. پس گفت:من می خواستم که تورا بیازمایم،چه خلقی نیکو داری!
آن مرد گفت:این که تو از من دیدی خلق سگی است،سگ را چون بخوانند بیاید وچون برانند برود.



طلبه ای نزد پدر روحانی رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید.پدر روحانی گفت:به گورستان برو و به مرده ها توهین کن.
طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت.پدر روحانی گفت جواب دادند؟پاسخ داد:نه!
پدر روحانی گفت:پس برو آنها را ستایش کن.طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر نزد پدر روحانی برگشت.پدر از او پرسید:آیا مرده ها جواب دادند؟طلبه گفت:نه!
پدر روحانی گفت:برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن،نه به ستایش های مردم توجه کن ونه به تحقیرها و تمسخرهایشان.این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری.



- بگم چی بشی رضا که هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم.
از صدای شکستن شیشه دلم هری ریخت پایین و مثل فشنگ از توی حیاط رفتم توی کوچه و قید برگشتن به خونه راتا آروم شدن مامان اختر زدم.
می‌دونستم که اگر زودتر برگردم، مامان اخترم چوب جارو شو بیکار نمی‌ذاره و حسابی خدمتم می‌رسه. آخه این دومین بار توی این یک هفته بود که از صدقه سرپای چپ من، توپ چهل تکه و شیشه قدی پنجره رو به حیاط با هم دیگرروبوسی می‌کردند.
حدس می‌زدم که حالا توپم روی مبل گوشه اتاق افتاده و گربه لوسآبجی فرشته‌ام داره پنجه‌هاشو توی گوشت تنش فرو می‌کنه. فقط خدا خدا می‌کردم توپ بهقاب عکس دور چوبی آقام نخورده و اونو نشکونده باشه که اونوقت چوب جاروی مامان اخترم در مقابل گوش کشیدنهای آقام حکم نوازش را پیدا می‌کرد.
هنوز وسط کوچه نرسیده بودم که از دویدن دست برداشتم. قلبم همچنین می‌زد که انگاری می‌خواست بپره بیرون. تکیه بر درخت کاج کوچه دادم و دودل که چه کنم، چه نکنم که چشمم افتاد به بهرام تپل که با دوچرخه قرمزش از سر کوچه می‌اومد.
دو تا نون سنگک بزرگ را که قد خودش بودبه یه دست داشت و با دست دیگرش فرمان دوچرخه را با بی‌خیالی به چپ و راست می‌چرخوند.
تا من را دید نیشش باز شد. دستش را گذاشت روی زنگ دوچرخه و رکاب زنان اومد تو شکمم.
- به به ... آقا رضا! دمپائی‌هایت رو کی دزدیده؟ خدا رحم کرد
زیر شلواری‌ات رو نبرد.
وقتی نگاه هاج و واج مرا به پاهام دید زد زیر خنده و سر دوچرخه را کج کرد و رفت طرف خونه‌شون. از حرصم نمی‌دونستم چیکار کنم. همین مونده بود بهرام تپل من رو مسخره کنه.
پشت سرش داد زدم: - یکی طلبت بیمزه.
تازه یادم اومد که قبل تز خوردن توپ به شیشه، یکی از دمپائی‌هامو دیدم که داشت روی حوض مثل هلی‌کوپتر دور خودش می‌چرخید و حتماً اون یکی هم وقتی که داشتم رکورددو صد متر رو می‌شکستم از پام در اومده بود.
آفتاب مرداد ماه ساعت 3 بعد از ظهر ول کن کوچه نبود. روی سکوی باغ ننه پیری نشستم و زل زدم به یه جفت کلاغی که با خیال راحت لب جوب آب قدم رو می‌رفتن حسرت نبودن تیر کمون مگسی مو می‌خوردم که یکهو یکی محکم زد رو شونه‌ام و گفت:
- نبینم تنها باشی.
یه نیم متری از جام پریدم وقتی پایین اومدم باز دلم خواست پرواز کنم.
باورم نمی‌شد. داداش فرامرزم بالباس سربازی، صورت آفتاب سوخته و ساکی رنگ و رو رفته جلویم ایستاده و با چشمان سبزمهربونش به من نگاه می‌کرد.
- سلام داداش جون.
پریدم تو بغلش و سرم روگذاشتم روی سینه‌اش. باورم نمی‌شد که خودش باشه. یک ماه پیش روزی که کارنامه‌ام روگرفتم توی نامه براش نوشتم که شاگرد اول شدم. براش نوشتم دفعه پیش که اومده بود بهم قول داده بود که اگه نمره‌هام خوب بشه، من رو می‌بره استادیوم تا بازی پرسپولیس واستقلال را ببینم. بعد تاریخ دقیق بازی دو تیم را براش نوشته بودم.
- سلام به خودت خوش تیپ. این چه ریخت و قیافه‌ای یه که برای خودت درست کردی.
دست انداختم گردنش و دو تا ماچ گنده از لپ‌هاش گرفتم.
سرم را بوسید و از جیب ساکش یه آب نبات در آورد و گفت:
- بخور تا حالت جا بیاد.
زود کاغذ دور آب نبات را بازکردم و انداختم توی دهنم، مزه نعناع می‌داد:
- مرد خونه! آقاجون و مامان اخترچطورن؟ آبجی فرشته چی؟
- خوب خوب
بعد نگاهی به سر تا پاش کردم و گفتم:
- داداش اصلاً فکرشو نمی‌کردم که بیای. گفتم لابد قولت یادت رفته.
دستی به سرم کشید و گفت:
- با مرام! یادت باشه. مرده و قولش!
خندیدم و همانطور که دستش را محکم گرفته بودم گفتم:
- یعنی جدی اومدی که من را ببری استادیوم!
نوک بینی‌ام رو گرفت و تکون داد.
- انشاءالله .... بی‌حرف پیش.
بعد باخنده به پاهای برهنه‌ام نگاهی انداخت و گفت: رضا گفتی نمره انضباطت چند شده؟
خندیدم و گفتم:
- بیست!
در حیاط نیمه باز بود. گربه آبجی فرشته دور حوض می‌چرخید. ماهی قرمزا یه گوشه آب خودشونو قایم کرده بودند. دم پایی من هم نقش هلی‌کوپتر سقوط کرده عراقی‌ها رو روی آب حوض بازی می‌کرد.
سر راه آن لنگه دمپایی‌ام را پیدا کرده بودم و حالا وقتش بود که پرت کنم طرف گربه آبجی فرشته‌ام.
جستی زد و پرید روی پله‌های راه پشت بام.
داداش گوشم رو گرفت.
- ا ... ا ... رضا تو هنوز با این زبون بسته کل کل داری. می‌دونی که اهل خوردن ماهی‌های حوض نیستی. چرا اذیتش می‌کنی؟
- داداش فرامرز ... می‌شه این گربه هه را با خودت ببری جبهه. بفرستی روی مین ثواب داره‌ها. داداش که گوشم رو هنوز ول نکرده بود یه فشار جانانه داد و گفت:
- داشتیم؟ حیوون زبون بسته را چکار داری؟
بعد یه نگاه به شیشه قدی پنجره انداخت و به خورده شیشه‌ها. بعد گفت:
- مارادونا بپربرو به اوس محمود بگو بیاد شیشه رو بندازه. می‌دونی که اگه آقاجون سر بر سه اوضاع قمر در عقرب می‌شه.
قبل از بیرون اومدن از حیاط داد زدم:
- مامان اختر بیاببین کی اومده!
یک مرتبه صدای پای مامان اختر آمد که پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌اومد و با صدای جیغی که دیوار صوتی رو می‌شکست خودش رو انداخت تو بغل داداش فرامرزم.
آبجی فرشته هم که توی اتاقش، یه کله از صبح تا شب، برای کنکور درس می‌خوند تا غول کنکور را فتیله پیچ کنه، اومد توی حیاط و با اون هیکل چاقش شروع کردبه بالا و پائین پریدن و قربون صدقه داداش فرامرزم رفتن.
توی حیاط روی تخت نشسته بودیم و بساط نون و پنیر و هندوانه را ردیف کرده بودم که آقام اومد.
همیشه برای خوردن عصرانه سر و کله‌اش پیدا می‌شد. با اون قد بلند و هیکل ورزشکاری و سبیلای تابیده، همین که داداش رو دید اشک توی چشماش جمع شد و پاکت میوه و جعبه شیرینی از دستش افتاد زمین. داداشم بلند شد و رفت طرف آقام.
- سلام آقاجون، الهی که فداتون بشم.
- سلام پهلوون.
معلوم بود که آقا جون به سختی خودشو نگه داشته تا اشکاشو کسی نبینه. سفت و محکم همدیگه رو بغل کردند. زور آقاجونم خیلی زیاد بود. داشتم فکر می‌کردم اگه آقا جون یه روزی من رو این جوری بغل کنه، حسابی آب لمبو می‌شم.
- چی شد بی‌خبر اومدی؟
- به یه بنده خدائی یه قولائی داده بودم.
هر دو رفتند و روی تخت کنار حوض نشستند. مادر برای آقا جون یک لقمه نان و پنیر گرفت و دستش داد.
آقا جون لقمه‌اش را با لذت جوید و یک قاچبزرگ هندوانه هم دهانش گذاشت و با دهان پر گفت:
فرامرز، یه وقتای به خودم می‌گم ... بی‌خیال مغازه بشم و بیام توی خط مقدم بیفتم دنبال بعثی‌ها.
از اینکه آقاجون با ساطور قصابی‌اش دنبال عراقیا بیفته به خنده افتادیم.
مامان اختر اسفنددان را دور سر همه چرخاند و تندتند اشکاشو پاک می‌کرد. آبجی فرشته هم رفت تویآشپزخونه تا شام شب را رو براه کنه. آنهم چی؟ لوبیا پلو که فرامرز می‌مرد براش.
مهتاب بود و ستاره‌ها تو جاشون وول می‌خوردند. صدای جیرجیرک‌ها نمی‌گذاشت که بخوابم.
داداش فرامرز عادت داشت شب‌های تابستون رو پشت بوم بخوابه. من هم تشکمرو بغل تشک او پهن کرده بودم. تو خط یه فانوس سرخ بود که تو آسمون بالا و پائینمی‌رفت.
فانوسه هم پرسپولیسی بود. صدای داداش فرامرز رو شنیدم.
- رضا به چیفکر می‌کنی؟
تکونی خوردم و گفتم:
- به بازی فردا.
با صدایی که آروم آروم بود گفت:
- تیممون می‌بره. خیالت راحت.
یک مرتبه چیزی یادم اومد. روآرنجم بلند شوم و گفتم:
- داداش جدی جدی می‌خوای فردا شب برگردی جبهه؟
چشمهاشو باز کرد و نگاهم کرد.
- خوب آره!
- آخه چرا؟ تو که تازه اومدی!
- اومدم چون بهت قول داده بودم. قول داده بودم که بیام. اما به خودم هم یه قولیدادم.
- چه قولی؟!
- که برگردم.
پنجه‌هاش رو تو هم قفل کرد و گذاشت زیرسرش و زل زد به فانوس تو آسمون که مدام بالا و پایین می‌رفت.
- آنجا را نگاه کن.
سرم را بالا کردم. فانوس آتش گرفته بود.
با صدایی که می‌لرزید گفت:
باید برگردم آنجا ... اگه که بشه تا نگذارم فانوس‌ها آتش بگیرن.
آقا جون میل‌های باستانی‌اش رو کشید روی شونه‌هایش و گفت:
- کجا فرامرز.
صبح بود وبعد خوردن صبحونه، داداش فرامرز با موتورش که سه ماهی بود گوشه حیاط استراحت مطلق می‌کرد ور می‌رفت. سرش را نوازش کرد، دسته‌هایش را. از همه مهمتر روشنش می‌کرد و بهصدای قلبش که تاپ تاپ می‌کرد گوش می‌داد. فرامرز چند تا پاکت، از تو خورجینی که به موتور بسته بود درآورد و گفت:
- به چند تا از بچه‌ها قول دادم نامه‌هاشون روبرسونم دست خانواده‌هاشون.
مادر که سفره صبحونه رو از روی تخت کنار حوض جمعمی‌کرد گفت:
- خیر ببینی پسرم، ثواب داره.
دویدم تو اتاق. لباس بیرون روپوشیدم و به دو خودم رو رسوندم به داداش و گفتم:
- مگه بنا نبود امروز بعد ازظهر بریم استادیوم.
داداش لبخندی زد و گفت:
بپر بالا ... اول نامه‌ها رامی‌دهیم. بعد هم می‌ریم همانجا که بهت قولش رو داده بودم. تا وسط کوچه گربه لوسآبجی فرشته دنبالمون دوید.
ترک موتور داداش بهروز از استادیوم برگشتیم. قرمزهابرده بودند. خودم و سفت و محکم چسبونده بودم به داداش و از خوشحالی چشمامو بستهبودم.
حق با داداش بود. تیممون برده بود. آخه او وقت رفت گفته بود. اگر توکلشونقوی باشه و دست به دست هم بدن و از جان مایه بگذارن حتماً برنده‌ان.
- رضا خیلیخوشحالی
صدای داداش رو باد با خودش می‌برد و صدای فریاد و هورای آنهایی را کهشادی می‌کردند، با خودش می‌آورد.
کمرش رو سفت چسبیدم و داد زدم:
خیییییییییی ل ..... ی.
از تو آینه موتور دیدم که خندید. بعد یک مرتبهقیافه‌اش جدی شد و بلند بلند گفت:
- آخرین نامه .... باید این آخرین نامه روبرسونیم به دست صاحبش.
از صبح که از خونه بیرون اومده بودیم تا وقتی که وارداستادیوم بشیم. 6 پاکت رو در 6 خونه برده بودم. آخ که صاحباشون چقدر خوشحال شدهبودند. وقتی ساعت به 2 بعد از ظهر نزدیک شد و من هی نق زدم. داداش فرامرز گفت:
- باشه این آخری رو می‌گذاریم وقت برگشتن.
تا حالا آن جا را ندیده بودم. کوچه‌هاش باریک بودند و بیشتر خونه‌هاش درب و داغون. انگار هر خونه صد تا گل خوردهبود. بالاخره پیداش کردیم. آدرسه رو میگم.
گفتم:
- داداش فرامرز .... بگذارمن در بزنم.
در را یک پسری باز کرد. قدش قد خودم بود. نامه را که دید داد زد.
- آخ جون .... آخ جون مامان پری بابا نامه داده.
مامانش که اومد دم در تندتند گریه می‌کرد و با پر چادرش اشکهاشو پاک می‌کرد.
داداش فرامرز غیر نامه یکچیز دیگه هم به خانمه داد. نمی‌دونم چی بود که او هی تعارف می‌کرد. اما بالاخره گرفت و گفت:
- خدا از برادری کمتان نکنه.
وقتی داشتیم برمی‌گشتیم. صدای پسره اومد که می‌گفت:
- مامان حالا می‌خری .... خودت قول دادی .... بگو که می‌خری
تا به خونه برسیم، داداش فرامرز نه حرف می‌زد و نه می‌خندید.
داداش فرامرز همان شب رفت. مامان هی قربون صدقه‌اش می‌رفت که نگهش داره. آبجی گربه لوسش رو که رفته و پیداش نبود بهونه کرده بود و هی گریه می‌کرد. مامان می‌گفت:
غصهنخور راه خونه رو از رد ستاره‌ها پیدا می‌کنه و برمی‌گرده.
آقاجون بیخودی سرفهمی‌کرد. روی تخت کنار حوض نشسته بود و هی سرفه می‌کرد.
داداش ساک کوچک وکهنه‌اش رو برداشت و رفت. اما پیش از رفتن مرا کنار موتورش برد و گفت:
- از این خوشگله خوب مواظبت کن. اگر برنگشتم مال خودت! خود خودت.
حالا چند ماهی است کهاز داداش فرامرز بی‌خبریم. بعضی میگن شهید شده. بعضی میگن اسیر شده. ولی من مطمئنم مثل گربه آبجی، رد ستاره‌ها را می‌گیرد و برمی‌گردد.
چند شب پیش تو تلویزیون فیلمی نشون می‌دادند که مال جبهه بود. یکی که خیلی شبیه داداش فرامرز بود روی تانکایستاده و دستهایش را به علامت پیروزی بالا برده بود. داد زدم. مامان .... آقاجون .... آبجی فرشته .... بیاین ببینید داداش ....
تا بدوند و بیایند فیلم تمام شد. اما من دیدم .... خودم دیدم که بالای دست او اگر سربلند می‌کردی آنجا که ماه وستاره بود. یک فانوس روشن بود. یک فانوس سرخ. یک فانوس که بالا می‌رفت و بالاتر. وقتی به مامان و آقاجون گفتم باورشون نشد. اما من مطمئنم .... یک فانوس روشن ....
یک فانوس روشن سرخ بود که هی بالاو بالاتر می‌رفت.




سرک خشمگین
مردی جوان با خودروی مدل بالا و نو خودش به سرعت در خیابان حرکت می کرد.او بچه هایی را دید که در میان ماشین های پارک شده،جست وخیز میکردند.در این هنگام چشمش به چیزی خورد و برای همین از سرعتش کم کرد.ناگهان یک تکه آجر به سوی در خودروی او پرتاب شد.او ترمز کرد و به سوی محلی که آجر پرتاب شده بود دنده عقب گرفت.مرد جوان با عصبانیت از خودرویش بیرون پرید.نزدیکترین بچه را گیر انداخت و او رابه یک اتومبیل پارک شده کوبید.
مرد جوان فریاد زد:احمق!چرا این کارو کردی؟تو کی هستی؟هدفت از انجام این کار چی بود؟این ماشین نو هست و آجری که تو پرت کردی از قیمتش کم می کنه.چرا این کارو کردی؟مگر دیوانه ای؟
پسربچه گفت:ببخشید آقا...ببخشید.متاسفم،نمی دونستم باید چیکار کنم،هیچ کس وانمی ایستاد.واسه همین منم یک تکه آجر را که گوشه ای افتاده بود پرت کردم.
اشک از دیدگان پسربچه سرازیر بود.اوبه نقطه ای در میان ماشین های پارک شده اشاره کرد و گفت:اون برادر منه.صندلی چرخدارش واژگون شده.برادرم به زمین افتاده و من نمی تونم بلندش کنم.
پسرک هق هق کنان به مرد بهت زده گفت:آیا شما به من کمک میکنی اونو داخل صندلی چرخدارش بذارم؟برادرم صدمه دیده و من نمیتونم بلندش کنم.
مرد جوان سعی کرد بغضش را فروبخورد.او بی درنگ پسربچه فلج را بلند کرد و داخل صندلی چرخدار گذاشت.سپس با یک دستمال تمیز،زخمها و بریدگی هایش را پاک کرد.او با نگاهش به پسربچه فلج گفت که همه چیز روبراه است.پسرک با لحنی تشکرآمیز به غریبه گفت:خیلی ممنون.
مرد به پسربچه نگاه کرد که صندلی چرخدار برادرش را در پیاده رو به سمت جلو هل می داد تا به خانه بروند.او سلانه سلانه به طرف ماشین خودش برگشت.در ماشین قر شده بود،اما مرد هرگز به خودش زحمت نداد که آن را درست کند.او گذاشت تا در ماشین همان طور باقی بماند تا با دیدنش این پیام همواره در گوشش زنگ بزند:در زندگیتان آنقدر تند نروید که کسی مجبور شود برای جلب توجه شما،آجر به سویتان پرتاب کند.
خدا در روح ما نجوا می کند وبا قلب ما سخن می گوید.بعضی اوقات آنقدر وقت نداریم که به حرفهایش گوش کنیم و او مجبور می شود آجر به سمت ما پرتاب کند.یک راه بیشتر پیش رو نداریم:یا به نجوا گوش کنیم...یا منتظر آجر باشیم.


 دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ دندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد.آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد وبد و بیراه گفت،فرشته سکوت کرد،آسمان وزمین را به هم ریخت،فرشته سکوت کرد؛جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت،فرشته سکوت کرد،به پروپای فرشته پیچید،فرشته سکوت کرد،کفرگفت وسجاده دور انداخت،باز هم فرشته سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!تنها یک روز باقیست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت:اما با یک روز....با یک روز چه کاری می توان کرد........؟
فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآنگاه سهم یک روز از زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می در خشید.اما میترسید حرکت کند،می ترسید راه برود،نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را سرورویش پاشید،زندگی را نوشید و بویید و چنا به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد و...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی به دست نیاورد،اما......اما در همان یک روز روی چمنها خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:او درگذشت،کسی که هزار سال زیسته بود.

 سبک

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم ميخواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كردتا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سالبعد پسر توانست پدر را بلند كند. پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكهاستخوان


سگ با هوش
قصاب با ديدن سگي كه به طرف مغازه اش نزديك مي شد حركتي كرد كه دورش كند اما كاغذي را در دهان سگ ديد. كاغذ را گرفت روي كاغذ نوشته بود "لطفا 12 سوسيس و يك ران گوشت بدين". 10 دلار همراه كاغذ بود .قصاب كه تعجب كرده بود سوسيس و گوشت را در كيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم كيسه را گرفت و رفت .
قصاب كه كنجكاو شده بود واز طرفي وقت بستن مغازه بود،تعطيل كرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خيابان حركت كرد تا به محل خط كشي رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد وبعد از خيابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حركت اتوبوس ها كرد و ايستاد. قصاب متحير از حركت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد ، سگ جلوي اتوبوس آمد و شماره ي آن را نگاه كرد و به ايستگاه برگشت . صبر كرد تا اتوبوس بعدي آمد دوباره شماره ي آن را چك كرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالي كه دهانش از حيرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حركت به سمت حومه ي شهر بود و سگ منظره ي بيرون را تماشا مي كرد. پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ايستاد و سگ با كيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خيابان حركت كرد تا به خانه اي رسيد. گوشت را روي پله گذاشت و كمي عقب رفت و خودش را به در كوبيد. اين كار را باز هم تكرا ر كرد اما كسي در را باز نكرد.
سگ به طرف محوطه ي باغ رفت و روي ديوار باريكي پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پائين پريد و به پشت در برگشت.
مردي در را باز كرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ كرد. قصاب با عجله به مرد نزديك شد و داد زد : چه كار مي كني ديوانه؟ اين سگ يك نابغه است. اين باهوش ترين سگي است كه من تا به حال ديده ام.
مرد نگاهي به قصاب كرد و گفت تو به اين ميگي با هوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است كه اين احمق كليدش را فراموش مي كنه !!!

نتيجه ي اخلاقي:

اول اين كه مردم هرگز از چيز هايي كه دارند راضي نخواهند بود.

دوم اين كه چيزي كهشما آن را بي ارزش مي دانيد به طور قطع براي كساني ديگر ارزشمند و غنيمت است.

سوم اين كه بدانيم دنيا پر است از اين تناقضات.

پس سعي كنيم ارزش وا قعي هر چيزي را درك كنيم و مهمتر اين كه قدر داشته هايمان را بدانيم.

.      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

11

 آيا شما غير قابل شكست هستيد؟

ترجمه داستاني از Christian Godefroy :
دوستم هانسزيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راستدستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آوراست."





با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود دركمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يكمنطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما ازسر تا پا فلج شد.



من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به منلبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايدتصميم بگيرم كه انجام دهم!"




زبانم بند آمده بود.فكر كردم كهدوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خودتاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوزتمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كردهبود.




او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. اويك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپياز كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت.



در پشت جلد كتابش ايننكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف راانجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقوليبخاطر 10000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقيمانده است؟



 من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را بامردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید چگونه سگی می تواند مردم شود

اما اونمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگاصحاب کهف زبان به سخن باز کرد

اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبشزدند و رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفتنفرم.با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟

آیانمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خویسگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم




.امروزاز غار بیرون آمدم کهبگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو وددشده است



دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندانتیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام مناست،اما خوی شماست!




سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییربرایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیلتنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را

چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدیاش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید ایندیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید



سگاصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواببرد



کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فرداشما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانمبرای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، منیکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آوازخواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:‌ من چطورمی‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتیمی‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعاکنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگیمی‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتیاگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیلکه دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهدآموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداییاز زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌امرا به من بگو. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته‌ات
اهمیتی ندارد.
به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.



کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.


توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.



يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»



 شما نجار زندگي خودهستيد

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده ميکرد.يک روز او با صاحبکارخود موضوع را درميان گذاشت.پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن ، حالا اوبه استراحت نياز داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از کاربازنشسته کنند.صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف کند ، اما نجاربر حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد.
سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسفبا اين درخواست موافقت ميکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين کار ، ساخت خانه ايرا به عهده بگيرد. نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت درحاليکه دلش چندان به اين کارراضي نبود پذيرفتن ساخت اين خانه را برخلاف ميل او صورت گرفته بود. براي همين بهسرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و بي دقتي ، به ساختن خانه مشغول شد وبه زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمامکار باخبر کرد. صاحب کار براي دريافت کليد اين آخرين کار به آنجا آمد. زمان تحويلکليد ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من بهتو به خاطر سالهاي همکاري! نجار ، يکه خورد و بسيار شرمنده شد. در واقع اگر اوميدانستکه خودش قرار است در اين خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آنبکار مي برد و تمام مهارتي که در کار داشت براي ساخت آن بکار مي برد. يعني کار رابه صورت ديگري پيش ميبرد.

اين داستان ماست. ما زندگيمان را ميسازيم. هر روزميگذرد. گاهي ما کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم ، پس در اثر يک شوک واتفاق غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم. اگر چنين تصوريداشته باشيد ، تمام سعي خودرا براي ايمن کردن شرايط زندگي خود ميکنيم.فرصت ها ازدست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم ، ممکن نيست.شما نجار زندگي خود هستيد وروزها ، چکشي هستند که بر يک ميخ از زندگي شما کوبيده ميشود. يک تخته در آن جايميگيرد و يک ديوار برپا ميشود. مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيدباشيد.





پیش فرض
كسي بر حكيمي وارد شد و گفت: فلاني در مورد شما چنين مي گفت.
حكيم گفت: به ديدار من آمدي و سه خلاف مرتكب شدي،
اول آنكه برادري را در دل من نا پسند نمودي.
دوم آنكه دل آسوده من را مشغول كردي.
سوم آنكه خويشتن را در نزد من فاسق و متهم نمودي.




 بازرگانى در يكى ازتجارتهاى خود، هزار دينار خسارت ديد، به پسرش ‍ گفت : ((اين موضوع را پنهان كن ،مبادا به كسى بگويى . ))
پسر گفت : اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم ، ولى مىخواهم بدانم فايده اين نهانكارى چيست ؟
پدر گفت : تا مصيبت دو تا نشود، 1 - خسارت مال 2 - شماتت همسايه و ديگران .
مگوى انده خويش با دشمنان
كه لا حولگويند شادى كنان




يك روزجالينوس (پزشك نامدار يونانى كه در سال 131 تا 201 ميلادى مى زيست ) ابلهى را ديدكه گريبان دانشمندى را گرفته و به آن دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، گفت : ((اگراين دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اينجا نمىكشيد.))


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

11

شطرنجزن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي ميخواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحتمي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. ميبيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالاكشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اينبغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصليهمينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دوتا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي همكه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني بهدشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونوبگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مرد م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟


 تنبيهي آموزنده:

زني شايعه اي درباره همسايه اش را مدام تكرار كرد. در عرض

چندروز، همه محل داستان را فهميدند. شخصي كه داستان

درباره او بود عميقاً آزرده ودلخور شد. بعداً، زني كه آن شايعه را

پخش كرده بود متوجه شد كه كاملاً اشتباه ميكرده. او خيلي

ناراحت شد ونزد خردمندي پير رفت و پرسيد براي جبران

اشتباهش چه ميتواند بكند.

پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش.

سر راهكه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه

بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچهرا به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همهپرهايي را كه ديروز

ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به

راهافتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده.

پس از ساعتهاجستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.

خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنهاآسان است اما باز

گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش

كاريندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي

تواني كاملاً آن را جبران كني».


راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از

كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد

نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو

جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به

شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق

مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام

مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز

مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري

بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست

كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و

هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود

تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده

خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه

درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود،

احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي

است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو

نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد،

مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما

استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي

مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون

تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو


سر بچه و سخاوتمندی

روزی پسر بچه ای به یک رستوران رفت و به پیشخدمت گفت : بستنی میوه ای دارید؟
پیشخدمت: بله
پسر بچه:چه قیمتیه؟
پیشخدمت: 50 سنت
پسر بچه: بستنی ساده چه قیمتیه؟
پیشخدمت در حالیکه حوصله اش سر رفته بود و وقتش هم کلی گرفته شده بود چون باید به مشتریهای دیگر که مهمتر هم بودند برسد با گرفتگی گفت: 35 سنت
پسر بچه: بستنی ساده لطفا برایم بیاورید
بعد از اینکه پیشخدمت بستنی ساده را برای پسر آورد به سوی مشتریان دیگر رفت، بعد از رسیدگی به آنها به میز پسرک رفت و دید که بستنی را خورده و پولش را حساب کرده و رفته ولی با کمال تعجب و شرمندگی دید که پسرک 35 سنت برای بستنی ساده روی میز گذاشته و 15 سنت هم به عنوان دستمزد برای پیشخدمت........


 بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...




- پدر بزرگ، درباره چه مى‌نويسيد؟ - درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نويسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نويسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل اين مداد بشوى. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصى در آن نديد و گفت: اين هم مثل بقيه مدادهايى است که ديده‌ام. پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در اين مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى! صفت اول اين که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نبايد فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدايت مى‌کند اسم اين دست خداست. او هميشه بايد تو را در مسير اراده‌اش حرکت دهد. صفت دوم اين که بايد گاهى از آنچه مى‌نويسى دست بکشى تا تراشيده شوى. اين باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تيزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظريف‌تر و تميزتر مى‌شود. پس بدان که بايد رنج‌هايى را تحمل کنى چرا که اين رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى. صفت سوم اين که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن يک اشتباه از پاک کن استفاده کنيم. تو هم بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدى نيست. در واقع براى اين که خودت را در مسير درست نگهدارى، ضرورت دارد. صفت چهارم اين است که چوب يا شکل خارجى مداد مهم نيست، زغالى که داخل آن است اهميت دارد. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام صفت پنجم مداد اين است که هميشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگيت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشيار باشى و بدانى چه مى‌کنى


در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل». معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن مي‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.»خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هديه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي‌داديد.»خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ويژه‌اى نيز به تدى مي‌کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي‌کرد او هم سريعتر پاسخ مي‌داد. به سرعت او يکى از با هوش‌ترين بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود. يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته‌ام. شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته‌ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ‌التحصيل مي‌شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است. چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه‌اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم ‌گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان‌نامه کمى طولاني‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي‌شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي‌توانم تغيير کنم از شما متشکرم.»خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه مي‌کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي‌توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.»بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است. همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشته‌ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.



گروهى از فارغ‌التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد‌م‌هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح می‌داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت می‌کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان‌هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت‌ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان‌هاى قشنگ و گران‌قيمت برداشته شده و فنجان‌هاى دم دستى و ارزان‌قيمت، داخل سينى برجاى مانده‌اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان می‌خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس‌هاى شما هم همين است.مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران‌قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند. چيزى که همه شما واقعاً مى‌خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان‌ها رفتيد و سپس به فنجان‌هاى يکديگر نگاه مى‌کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان‌ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص می‌کند و نه آن را تغيير می‌دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمی‌بريم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته‌ايد آن سوى عيب و نقص‌ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.


 قانون دانه ها


اين نوشته را به آهستگى بخوانيد و به محتوايش فکر کنيد. و آن را به زندگى خود ارتباط دهيد.

به درخت سيب نگاه کنيد. ممکن است چند صد سيب داشته باشد و هر سيب هم ده‌ها دانه. ممکن است بپرسيد: «چرا به اين همه دانه‌ براى پرورش تنها چند درخت سيب ديگر نياز است؟»طبيعت در اين مثال، درس‌هاى زيادى براى ما دارد. به ما مى‌گويد: «همه دانه‌ها رشد نمى‌کنند. در زندگى نيز اغلب دانه‌ها هرگز رشد نمى‌کنند.»بنابراين، اگر واقعاً مى‌خواهيد چيزى اتفاق افتد، بهتر است بيشتر از يکبار سعى کنيد. اين بدين معنى است که: براى پيدا کردن کار، ممکن است در ٢٠ مصاحبه شرکت کنيد. براى استخدام يک کارمند خوب، ممکن است با ٤٠ نفر مصاحبه کنيد. براى فروش يک خانه يا يک ماشين يا يک ايده با ٥٠ نفر صحبت کنيد. و با ١٠٠ نفر آشنا شويد تا يک دوست خوب پيدا کنيد. اگر «قانون دانه‌ها» را درک کرده باشيم، ديگر اينقدر ناراحت نمى‌شويم.و احساس قربانى شدن را متوقف مى‌کنيم.و ياد می‌گيريم که چگونه با چيزهايى که برايمان اتفاق مى‌افتد برخورد کنيم. قوانين طبيعت را نبايد شخصى بگيريم. بايد آن‌ها را درک کنيم و با آنها کار کنيم. آدم‌هاى موفق بيشتر شکست مى‌خورند امّا دانه‌هاى بيشترى مى‌کارند. وقتى چيزها خارج از کنترل شما قرار مى‌گيرند،اين‌ها کارهايى است که نبايد بکنيد تا جلوى بدبختى و گرفتارى در زندگى‌تان را بگيريد: - نبايد درباره اين که دنيا چگونه بايد باشد تصميم بگيريد. - نبايد براى اين که هر کس چگونه رفتار کند، قانون وضع کنيد. - و سپس وقتى که دنيا از قوانين شما پيروى نمى‌کند عصبانى شويد. اين‌ها کارى است که مردم بدبخت می‌کنند! از طرف ديگر، شما انتظار داريد که: - دوستانتان محبت‌هاى شما را جبران کنند. - مردم قدردان شما باشند. - هواپيماها سر ساعت به مقصد برسند. - همه مردم امين و درستکار باشند. - همسر و يا دوستانتان تاريخ تولد شما را به ياد داشته باشند. اين انتظارات ممکن است معقول و منطقى باشند امّا خيلى وقت‌ها اتفاق نمى‌افتند! پس به نارحت شدن و عصبانى شدن خاتمه دهيد. راهکار بهترى هم وجود دارد: توقع کمترى داشته باشيد و در عوض، براى خود، اولويت‌هايى در نظر بگيريد. در مورد چيزهايى که در کنترلتان نيستند، به خود بگوئيد: «ترجيح مى‌دهم اين گونه باشد. امّا اگر نشد هم عيب ندارد!»اين يک تغيير عمده در فکر و ذهن و گرايش‌هاى شماست و به شما آرامش خاطر بيشترى مى‌بخشد ... شما البته ترجيح مى‌دهيد که مردم مؤدب باشند ... امّا اگر نبودند هم روزتان خراب نمى‌شود. شما ترجيح مى‌دهيد هوا‌ آفتابى باشد ... امّا اگر باران باريد هم بد نيست! براى شادى بيشتر، به يکى از دو چيز زير نياز داريم: ١) تغيير دادن دنيا، يا ٢) تغيير دادن فکر و ذهن خودمان. به نظر مى‌رسد دومى آسانتر باشد! مسأله ما اين که مشکل داريم نيست، بلکه مشکل اصلى، نگرش و طرز فکر ما نسبت به مشکلات است. اين که چه اتفاقى برايتان مى‌افتد تعيين‌کننده خوشحالى يا غم شما نيست. بلکه عامل تعيين‌کننده، چگونه فکر کردن شما درباره اتفاقى است که برايتان افتاده است!



 سعادت جاودانی
روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن رازسعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. او شنیده بود که در محل زندگی دانای راز برایهر کس باغچه ای وجود دارد که اگر بتوانی آن باغچه را آبیاری کنی به سعادت جاوداندست یافته ای. او سفر خود را اغاز کرد و همین طور که در راه می رفت به گرگی رسید. ابتدا از آن گرگ ترسید و خواست پا به فرار بگذارد و ولی با ناله ی گرگ باز گشت ودریافت که گرگ بسیار نحیف و رنجور بود و از درد به خود می پیچید . سبب را پرسید وگرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم کهامانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چیست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روماگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. گرگ موافقت کرد و مرد به راهافتاد.
و همینطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسید که می دید باآن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه ی اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درختخشکیده و بی ثمر است. کنجکاو شد و از او سبب را پرسید. درخت با ناراحتی گفت ای مردمن هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگربخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. درخت موافقت کرد و مرد به راهافتاد.
در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانایراز رسید و همانطور که گفته بودند باغچه های آدمیان را در آن پیدا کرد. سپس ازدانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسیدن به سعادت جاودان باغچه ی خودش راآبیاری کند. دانای راز باغچه ی مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبیاری کرد و درهنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نیز از دانای راز پرسید.
مرد آهنگ بازگشتکرد.
در راه وقتی به درخت رسید درخت از او پرسید ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا ازدانای راز پرسیدی؟ مرد گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد کهمانع از رسیدن آب به آنها می شود و تو نمی توانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سرسبز شوی. درخت گفت ای مرد آیا تو این نیکی را در حق من می کنی و ان صندوق را در میآوری؟ مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پراز سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر توبه اینجا نمی آمدی و پیغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر ریشههای من بیرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پس به نشانهی سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه ی آنچه درون آن هست را برداری وبا آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی. ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه! من باغچه ی خودم را ابیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید و نیازی بهطلاهای این صندوقچه ندارم.
آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسید. گرگ پرسیدای مرد آیا پاسخ سوال مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت بلی و بدان که تو روزی ازرودخانه ماهی صید کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بیندندانهای تو مانده و سبب رنجش تو را فراهم کرده است. گرگ گفت ای مرد حال که پاسخمشکل مرا می دانی بیا و این گوهر را از بین دندانهای من بیرون بیاور تا من بتوانماز این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن گوهر مشاهده کردکه آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خیره کننده ای دارد. سپس گرگبه مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسیدی و این گوهر را ازدهان من بیرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانهسپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آمیز سازی.
مرد بازبه یاد باغچه ی خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت:نه! در راه من درختیبود که او نیز همین درخواست را از من داشت ولی من باغچه ی خودم را آبیاری کرده ام وبی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید.
در این هنگام ناگهان گرگ جستی ناگهانی زد ومرد را به نیش کشید و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد!
سپس خطاب به آن مرد گفتکسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گیرد بهره ببرد بی شک خود بهسعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد...
            

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

10

: خاربار فروش و خدا :::

زنی با لباس هایکهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازهخواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کندو شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدیخواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدابه محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگریکه کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببینخانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودممیدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست رابگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالتاز کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه باتعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندیدو مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشدآن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوریتکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خریدنبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن رابرآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک وخالص چقدر است.


 هدف

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي مي پرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از اوگرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفهمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن رابه سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرورفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد


1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3_ مهم ترين کار چيست؟

تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصرسلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي سلطان بيان کرد، اما هيچ کدام ازآنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به سلطان کمک کند، به فکرفرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.

پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستاييساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاه که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند


حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلامکرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دوباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار برايشما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد وخود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کردو دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.

اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييدتا به قصر برگرد

در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد ودرست پيش پاي سلطان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را درسينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيدکاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:

_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مراعفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:

_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگ ها، شما پسر مرا کشتيد وتمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اماوقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرامجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شمااز من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!

سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود،خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به اوپس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درمان او بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور دادتا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.

سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرنده ها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت وگفت:

_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟

_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيلنمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شمافرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مردغريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.

به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملياست که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد.

مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.

سلطان که از اين پاسخ ها کاملامتقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را درزندگي اش به کار ببرد



 رازهایی برای زنان

با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش . تعریفی را كه آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف كن .

از قدرت خود مایه بگذار و بر قدرت دیگران تكیه نكن . استعدادهای خودت راپرورش بده و به استعدادهای مردم غبطه نخور .

حتی گردابی از افكار ناراحت كننده ، با شوخ طبعی و خنده ای از ته دل ، از بین خواهد رفت .

بزرگترین شفابخش ، عشق است .

قدرت درك یافته هایی را كه از تجربیات مختلف به دست می آوری، افزایش بده . آن را در سكوت بارور كن و به صورت خرد در اختیار دیگران قرار بده .

بگذار كه لبخند در قلبت بارور شود و از دریچه ی چشم هایت به دنیا بتابد . مانند لبخندهای دوستانه ، شفا بخش و سپاسگذار باش .

نخواه كه دیگران را بازیبایی و جذابیت زنانه جذب كنی . زیرا هر چند داشتن اقتدار بر دیگران ارضا كننده است ، اما به تدریج وجودت ناقص و ضعیف خواهد شد . سعی كن با الهام بخشیدن به دیگران و تحسین اهداف عالی آنها ، خود را قوی كنی .

هنگامی كه وسوسه می شوی تا حرفهای كنایه آمیز و نیشدار به دیگران بزنی ، یادت باشد كه فلفل زیادی ، طعم غذا راخراب می كند .كلمات نسنجیده ، دوستی های با ارزش را تباه می كند .

ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه ی انسان ها و تمامی زندگی افزایش بده .

همواره به دیگران كمك كن و همراهی شان كن تا به تعالی برسند . آن گاه خود نیز از درون به تعالی خواهی رسید .

جی دونالد والترز



کيک مادربزرگ
پسركوچكي براي مادربزرگش توضيح مي دهد كه چگونه همه چيز ايراد دارد : مدرسه،خانواده،دوستان و ... و خلاصه مي گويد از همه دلخور است .

مادر بزرگكه مشغول پختن كيك است ، از پسر كوچولو مي پرسد كه آيا كيك دوست دارد ؟ و پاسخ پسركوچولو البته مثبت است ! مادر بزرگ دوباره سوال ميكن : روغن چطور؟

پسركشانه بالا مي اندازد و با قاطعيت مي گويد :

- نه !

مادر بزرگ باز هماز نوه اش مي پرسد :

- و حالا دو تا تخم مرغ چي ؟ تخم مرغ كه حتما دوست داري .

پسرك به چشمانش حالت مشمئز كننده اي مي دهد و با خود فكر مي كند : اينسوالات چيست كه مادر بزرگ مي پرسد؟ و پاسخ مي دهد :

- نه مادربزرگ ! تو كهمي داني من تخم مرغ دوست ندارم !

مادربزرگ مي گويد : آرد چي ؟ از آرد خوشتمي آيد ؟ جوش شيرين چطور ؟ لابد اين رو دوست داري

- نه ، مادربزرگ ! حالم ازهمه شان به هم مي خورد . اصلا كيك چي شد ؟

مادربزرگ : بله ، همه ي اين چيزها به تنهايي بد به نظر مي رسند. اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند ، يك كيكخوشمزه درست مي شود . خداوند هم به همين ترتيب عمل مي كند . خيلي از اوقات تعجب ميكنيم كه چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم . اما او مي داندكه وقتي همه ي اين سختي ها را به درستي در كنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است . ما تنها بايد به او اعتماد كنيم . در نهايت همه اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه يفوق العاده مي رسند !

مادر بزرگ اين را گفت و رفت تا كيك درست كند . پسرك باخود انديشيد : مادر بزرگ راست مي گويد ... او هميشه راست مي گويد !



 در مقابل مشکلات مانند هويج تخم مرغ یا قهوه عمل میکنيم؟
!
دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سرراهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او رابه آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعداديهويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفيبزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوهرا در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم درپاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمسکند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خودرفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاينازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغييردهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو ميشوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟




 بوی کافور

پسرک داشت داد می زد: گلاب، گلاب می خوای؟
- گوشی موبایلت چیه؟ دوربین داره؟
بوی خرما و حلوا از درمسجد می زد بیرون...
- کفش رو چند خریدی؟ 130 تومان؟ خیلی عالیه...
خط زیگزاگتبدیل به خطی صاف شد... تموم.
- دماغم خوب نشده. نوکش رو خیلی تیز کرده.
صدایشرشر آب می اومد با بوی تند کافور: " برش گردون...چقدر سنگینه... پاهاش رو همبشور... "
- نامزدش رو دیدی؟ چقدر خودش رو میگیره...!
و...
پسرک گلاب فروشاز روی قبر ها می پرید و داد میزد:" گلاب دارم... گلاب ....



کیسهٍ زر . . .
در گوشه ای کنار یک درخت قدیمی پیرمردی در خلوت خود گوشه اینشسته بود . جوانکی غافل از پیرمرد در گوشه دیگری از این درخت میگریست و لعنت برخدا می فرستاد .!!
پیرمرد جلو رفت و گفت : لعنتت بر خدا برای چیست ؟
جوانکگفت : از روزگارم می نالم از زری که ندارم.
پیرمرد گفت : من ۶۰ سال است که کیسهزری دارم و نمی توانم خرج کنم !!!
جوانک گفت : پس به من بده تا خرج کنم ...
پیرمرد رفت و بعد از اندکی زمان برگشت و کیسه زری به او داد و گفت : اینکیسه زر کیسه عمر من است . آیا به خواست این کیسه زر اطمینان داری ؟
جوانک گفت : بله ...
پیرمرد گفت : امیدوارم که مثل من عذاب وجدان نگیری . من سالها پیش زیرهمین درخت بواسطه گریستن کیسه زری به دودوزه بازی بدست آوردم!!!
اما ۶۰ سال ازعمرم را زیر این درخت نشستم تا شاید دینم را به دروغم ادا کنم و کیسه زر را بهصاحبش برگردانم .
افسوس که از او مشتی از خاک بیش نمانده


 دسته گل
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد



 کدو وچارمغز
چوب شکنی برای آوردن هيزم به جنگل رفت. قدری از شاخه های خشک جنگل جمع نموده چاشت سوی خانه برگشت و چون بسيار مانده شده بود، کنار جوی آب، زير درخت چارمغز پشتارهء خودرا نهاد تا قدری استراحت نمايد و رفع ماندگی کند. اتفاقاً در آن نزديکی فاليزی ساخته و سبزی های مختلفی در آن کاشته بودند. نظر چوب شکن به بته های کدو افتاد و با خود گفت: عجب بی انتظامی و کار چپه است، اين بته های ضعيف و کدو های بزرگ بهم هيچ مناسبتی ندارند. چه مي شد اگر کدو ها محصول اين .درخت بزرگ وچارمغز های کوچک آن ثمر اين بتهء ضعيف مي بود
به همين فکر و سودا بود تا خواب بر وی غالب شد. چشم به هم بست و به خواب رفت طولی نکشيده بود که يک چيزی ازهوا پائين آمده به شدت در روی او خورد و ترسيده از خواب بيدارش نمود. چوب شکن برخاسته با حيرت به هرطرف نظر کرد. ناگاه چشمش به چار مغز افتاد که از درخت پائين آمده و بروی او خورده و از خواب شيرين :وی را بيدار
ساخته است. اين وقت چوب شکن با خود فکر نمود و گفت
سبحان الله، چه خوب است که اين کدو های بزرگ در جای اين چارمغز نبود، ور نه از افتادن آن مغز سرم ميبرامد


 گربه در معبد

در روزگاران دور در یکمعبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد. در معبد گربه ایبود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد و حواس شاگردان را پرت میکرد.
استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود،گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلساتاستادان دیگر زندانی می شد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه دیگریرا گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
قرنها گذشت ونسل های بعدی درباره ی تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان، رساله هانوشتند!!


 صدف
صدفي به صدف ديگر گفت: " درد عظيمي در درونم دارم. سنگين و گرد است و آزارم ميدهد .صدف ديگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دريا را شکر، که من دردي ندارم. من چه از درون و چه از بيرون، سالم سالم ام در همان لحظه، خرچنگي که از کنارشان مي گذشت، گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که از درون و بيرون سالم بود، گفت: بله، سالم و سر حالي؛ اما حاصل درد رفيق ات، مرواريدي بسيار زيباست

 راننده کامیونی

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این کهاو شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راستبه سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه راروی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمینخورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی ازجوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرفزدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتیداشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت


 يک پر .......
يک افسانه صحرايی , از مردی ميگويدکه می خواست به واحه ديگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش .......
فرشهايش , لوازم پخت و پز , صندوق های لباسش را بار کرد ـ و حيوان همه را پذيرفت .......
وقتی می خواستند به راه بيفتند مرد پر آبی زيبايی را به ياد آورد کهپدرش به او داده بود .......
پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت ....... اما بااين کار , جانور زير بار تاب نياورد و جان سپرد .......
حتما مرد فکر کرده است : شتر من حتی نتوانست وزن يک پر را تحمل کند .......
گاهی ما هم در مورد ديگرانهمين طور فکر می کنيم ....... متوجه نمی شويم که شوخی کوچک ما شايد همان قطره ایبوده است که جامی پر از درد و رنج را لبريز کرده .......



ز خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد !


خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .


از اوخواستم فرزند معلولم را شفا دهد !


فرمود : لازم نیست روحش سالم استجسم هم که موقت است


از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند!


فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است


عطا کردنی نیست. آموختنی است

گفتم مرا خوشبخت کن :


فرمود: نعمت از منخوشبخت شدن از تو


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند


فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند


از او خواستم روحم را رشد دهد


فرمود : نه ! توخودت باید رشد کنی


من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تابارور شوی


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم


فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم


 مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنيد .

و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»

و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد
و قدم زنان رفت


کی از بستگان خدا

شب کریسمس بودو هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کردتا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشهسرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که بانگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمیکه قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بودانداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانشبود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برقمی‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزانپرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


يكي ما به ديگران ازائي ندارد

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي وتامين مخارج تحصيلش دست فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواندپولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و ايندرحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضاكند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختركه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر باتمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعدزن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ،پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است


 سه دوست

سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند ومتاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سهدم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راهدهد...

يك سوال!!!
_ الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا رويزمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها ودوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنارجنازه راه مي رن
در مورد شما چي بگن؟

اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگنكه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانوادهام

دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خودبودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم

سوميگفت : دوست دارم بگن :
نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است
سوگند آنلاین نیست.      

 شادی

با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .

پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .

از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم


 عشق جاودان

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهیشد .

رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبشیافت ،

به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ایاز بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .

جوان ، به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوبپرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان اوافتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .

در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .

جوان فرصتیبرای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از مکان دورشد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار ویتعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .

بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغتو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "

جوان گفت : " اگر بندگی دروغین که به خاطررسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،

چرا قدم در بندگیراستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟ "
    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

9

 نجار مسن

یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشستهشودتا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشیسپری كند.
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجارخسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ایبرایش بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست،چون می دانست كه كارش آینده ای نخواهد داشت. از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانهاستفاده كرد و كارش را از سر سیری انجام داد.
وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد،كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طولاین سالها برایم كشیده اید.
نجار وارفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانهای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشدهبود ...


 اشتباهات

توماس ادیسون دوهزار آلیاژ مختلف را برای اختراعلامپ روشنایی آزمایش کرد.
وقتی هیچکدام از این مواد در آزمایش درست جواب ندادند،دستیار او با ناراحتی گفت:" بیهوده است، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم.
ولیادیسون با اطمینان جواب داد:" نه، ما پیشرفت کرده ایم و خیلی چیزها یاد گرفتیم. مااکنون می دانیم که دوهزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجادکنند!"


استاد

پسر بچه 9ساله ای تصمیم گرفت تا جودویاد بگیرد.
پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوستداشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تابه پسرش تعلیم دهد.
استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم. سه ماه گذشت، پسر نمیدانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد.
یک روز نزد استادرفت و پس از ادای احترام گفت:"استاد چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید؟"
استادلبخندی زد و جواب داد:" همین یک حرکت برای تو کافی است."
پسر جوابش را نگفت ولیباز به تمرینش ادامه داد.
چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر دراولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که مسابقه ی او را می دیدند، به شدت تشویقشکردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید. حریف او یکپسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید که با او رو بهرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که حتماً موفق خواهد شد.
مسابقه شروع شد وحریف یک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید.
داوردستور به قطع مسابقه داد ولی استاد مخالفت کرد و گفن:" نه، مسابقه باید ادامهیابد"
پس از اینکه دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، دریک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
همهسالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق، اشک می ریختند.
بعد از پایانمسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید:" استاد، من چگونه حریف قدرتمندم را شکستدادم؟"
استاد با خونسردی گفت:" ضعف تو باعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی رابا قدرت روی حریف انجام دادی، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تو را بگیرد، درحالی که تو دست چپ نداشتی!"


 فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنهانگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟
فرشته درحالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب ازفرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایاشکر.


 ایمان

مرد جوانی که مربی شنا ودارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره یخدا و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهشرفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان بهبالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجهبرود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبیسراسر وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها راروشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!




 راز زندگی

در افسانه ها آمده، روزیکه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب به بارگاه خود را فراخواند و از آنها خواستتا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنها را در زیرزمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاهاقرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بودآن را بیابند، درحالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
دراین هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلببندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید بهقلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.


 بانک زمان

تصور کنید بانکی داریدکه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت داریدتا همه پول ها را خرج کنید، چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود.
در اینصورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرجکنید!
هرکدام از ما چنین بانکی داریم: بانک زمان
هر روز صبح، در بانک زمانشما 86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد.
هیچبرگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سالرا دانش آموزی که مردود شده، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس بهدنیا آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یکساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.

هرلحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطربیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردامعما است.
و امروز هدیه است.




 ساحل

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت. پیرمرد به دخترک گفت:" دختر کوچولوی احمق، تو که نمی توانی همه ستاره های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند." دخترک لبخندی زد و گفت:" می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم " و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت " و این یکی" و به دریا انداخت " و این یکی..."



زخم های عشق

چند سال پیش در یک روز گرمتابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخلدریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلید نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده بهطرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شدهبود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسیدو از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادربه کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبوراز آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم برسر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسربهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره ها ی تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازویشجای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از اوخواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتیزخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازویش را نشان داد و گفت:" این زخم ها را دوستدارم؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند."


 دیوار

مادرخسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را به داخل خانه آورد. پسر بزرگش کهمنتظر بود، جلو دوید و گفت:" مامان،مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و باباداشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کردهاید، نقاشی کرد!"
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تختقایم شده بود، مادر فریاد زد:" تو پسر خیلی بدی هستی " و تمام ماژیک هایش را در سطلآشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیراییشد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشتهبود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قابخالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز در اتاق پذیرایی بردیوار است!


 ديشب رويايي داشتم. خواب ديدم که به روي شنها راه ميروم همراه با خداوند و به رويپرده شب تمام روزهاي زندگيم را مي ديدم. روز به روز همان طور که نگاه مي کردم دوردپا به روي پرده ظاهر شد. يکي مال من يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا همهروزهاي زندگيم تمام شد آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم در بعضي جاها فقط يک ردپاوجود داشت. اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود روزهايي با سختترين دردها رنجها دوريها و .....

آنگاه پرسيدم: خداوندا تو به من گفته بوديکه در تمام زندگيم با من خواهي بود و من هم پذيرفتم که با تو زندگي کنم پس چرا درآن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد: بدان که تو را دوست دارم و هرگزحتي براي لحظه اي تو را تنها نگذاشتم. هنگامي که در آن روزها يک ردپا به روي شنهامي ديدي...

من بودم که تو را به دوش مي کشيدم



صحبت های حقیقت و دروغ

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود


 قيمت چشم و گوش و دست و پا ...

يكى، در پيشبزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشتهباشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوضنمى‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدهاهزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟!بلكه تو حاضرنخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوشبخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى . پس آنچه تو را داده‏اند، بسىبيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده،خواهان نعمت بيش‏ترى هستى


 يك روز مرد فقيري به زنش مي گويد:«مي خواهم براي كدخدا تحفه اي ببرم،شايد او هم در عوض يك جنس خوبي يا پولي به من بدهد.»

زن مي گويد:«برايش چغندر ببر.» مرد گفت:«نه،پياز بهتر است.»بهر حال مرد يك كيسه ي پياز بر مي دارد و به خانه ي كد خدا مي رود. كد خدا از ديدن هديه ي مرد فقير، اوقاتش تلخ مي شود و دستور مي دهد تا پيازها را به سر مرد بيچاره بزنند،مرد همينطور كه پيازها به سرش ميخورد مي گفت:«چغندر تا پياز، شكر خدا »يكي از خدمتكاران كدخدا به او مي گويد:«اين چه حرفي است كه ميزني ؟چه شكر كردني دارد؟!» مرد فقير مي گويد:«چرا جانم،خيلي خوب هم شكر كردن داره ، براي اينكه اگر من به جاي پياز چغندر آورده بودم ،الان ديگر زنده نبودم.»




وا
مردي در چاه افتاده بود، خانمش از كنار چاه مي گذشت .صداي ناله اي شنيد .
گفت: اِوا ! خاك عالم به سرم! افتادي تو چاه ؟!
مرد: نه خانم من روي زميننشسته بودم، اين چاه رو دورم كندند

کوه انعکاس

پسر و پدري داشتند در كوه قدم ميزدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد ، به زمين افتاد و داد كشيد: آآآ ي يي
صدايي از دور دست آمد: آآآ ي ي ي !!

پسرك با كنجكاوي فرياد زد: كي هستي؟ پاسخ شنيد: كي هستي؟
پسرك خشمگين شد و فرياد زد: ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو ! پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم توجه كن و بعدبا صداي بلند
فرياد زد: تو يك قهرمان هستي! صدا پاسخ داد: تو يك قهرمانهستي
پسرك باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد: مردم مي گويند كه اين انعكاسكوه است.
ولي در حقيقت انعكاس زندگي است. هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ،زندگي
عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبتبه
وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً به دست خواهي
آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به توخواهد داد.


 كفش خندان
مرد فضولي در مسير خود زن اديبه و در عين حال فقيري را ديد كهكفش پاره اي به پا داشت
مرد فضول گفت : اي زن ، كفش تو مي خندد .
زن گفت : آري كفش من بي ادب است و هرگاه آدم فضولي را ببيند ، قدرت خودداري ندارد و خنده ميكند !
آن مرد شرمنده شد و گفت : اينست پاداش كسي كه بي خود شوخي مي كند !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

8

نجار مسن

یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشستهشودتا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشیسپری كند.
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجارخسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ایبرایش بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست،چون می دانست كه كارش آینده ای نخواهد داشت. از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانهاستفاده كرد و كارش را از سر سیری انجام داد.
وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد،كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طولاین سالها برایم كشیده اید.
نجار وارفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانهای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشدهبود ...



 



 شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته ديدم نيم روز
گفتم : اين فتنه است خوابش برده به
و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به


 روزي ابراهيم ادهم در بازارهاي بصره عبور مي كرد و مردم اطرافش را گرفتند و گفتند : ابراهيم ، خداونددر قران مجيد فرموده: ادعوني استجاب لكم : مرا بخوانيد تا جواب دهم شما را ، ما مي خوانيم ولي دعاي ما مستجاب نمي شود .
ابراهيم گفت دلهاي شما به واسطة پنچ چيز مرده است :

اول : آنكه خدا را شناختيد ولي حقش را ادا ننموديد .

دوم: قران را تلاوت كرديد ولي به آن عمل نكرديد .

سوم : ادعاي محبت به پيامبر( ص) نموديد ولي در عمل با اولادش دشمني كرديد

چهارم : ادعا كرديد با شيطان عداوت داريد ولي در عمل با او موافقت مي كنيد .

پنجم به بهشت علاقه داريد ولي براي وارد شدن به بهشت كاري انجام نمي دهيد


 داستان دو برادر
همیشه فکر می­کنی درست انجام میدی ولی!!!!

توییه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی می­کردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچکهم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پساز خوش آمدگویی به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنهاکسانی هستید که می­تونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید.
بعد از تجهیز کردن ایندو برادر را راهی این نبرد کرد.
دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزیرسیدن.
ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن.
صبح که شد فیلیب به رابینگفت تو برو به جنگ من اینجا می­مونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا ردبشه من جلوشو می­گیرم.
هر چی باشه من بزرگترم و قویتر.
رابینم که پسر خوب و حرف گوشکنی بود به راه افتاد.
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی کهدرست کرده بود کباب می­کرد دید که رابین داره از دور می­آد و کاملاً زخمی شده.
بهسمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟ رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگبا 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار براسبش شد و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت کهپادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال می­شه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصرپاشاه به راه افتادن. وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریختهشده و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اونرودخونه رد شد اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همهطلاها ریخت توی آب. فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دستداد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد. پساز خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت خب از جنگ برام بگین و ازپهلوانهای دشمن بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف وزخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت می­داد. بعد از صحبتهای رابین پاشاهنگاهی به فیلیپ انداخت. اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود.. چون فیلیپ واسه گفتنحرفی نداشت. اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد به جای اینکه به فکر خودشتوکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم می­گیره بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهمبپرسه.
ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم. فکر می­کنیم که بهترین کاری رو کهمی­تونیم داریم انجام می­دیم. اما حقیقت چیز دیگست. خیلی وقتا خدا دوست نداره که ماخیلی از کارها رو که فکر می­کنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازشبپرسیم:ای خدای من تو از من چی می­خوای؟
ای خدایی که به من عقلدادی، من می­دونم که تو از من داناتر و حکیم تری، پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید بهخلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟ بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...
دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم. شکنکنید که خدا صداتونو می­شنوه و بهتون جواب می­ده اگه بهش ایمان داشته باشین. اونهمتونو دوست داره.


 پير مرد و سالك

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه وعداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويندراست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن استكه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر بهجنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پيرمرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبزآمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دلباخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست
پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راهنجات خلايق است . اين گونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت .
پرنده هارا نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روزدگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه ايكه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن ميدهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيزسرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشدگر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود راانجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگرمپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار ميگذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك دراحوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كارخود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آن گونه ببيني كه هستند نه آن گونه كه خود خواهي



از كتاب فراتر از بودن / كريستن بوبن
- مرگ مانند زندگي، ضرب آهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد.امروز مادر آستانه بهار هستيم.فردا، سوسن ها و درخت هاي گيلاس جشن خود را برپا خواهندكرد.ژيسلِن ،وقتي من رويم را برمي گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببينم -هر چندكلمه برگشتن كلمه مناسبي نيست زيرا تو هميشه جلوتر،هميشه پيش تر از من بودي- تو رادر اين موسم آخرين يخ بندان و اولين شكوفه هاي سفيد، به صورت زن جواني مي بينم كهزير رگبار باران قهقهه مي زند.دلم براي خنده ات تنگ شده است.در فقدان يا مي توانپوسيد، يا مي توان به اوج زندگي دست يافت ...

- واقعه مرگ تو تمام وجود مرااز هم پاشيد. تمام وجود جز قلبم را . قلبي كه تو ساختي،قلبي كه تو هنوز ميسازي،قلبي كه تو هنوز با دست هاي گم گشته ات شكل مي دهي،با صداي گم گشته ات آرام ميكني،با خنده گم گشته ات آرام مي سازي... دوستت دارم: چيزي جز اين جمله نمي توانمبنويسم،چيزي جز اين جمله براي نوشتن نمي يابم، تو نوشتن آن را به من آموختي،صحيحبيان كردنش را ... دوستت دارم ، اين پر رمز ترين كلام است،تنها كلامي كه سزاوار استتا در طول قرن ها تعبير شود.وقتي بيان مي شود،وقتي صحيح بيان مي شود، در سكوت،درراز مرگ تازه تو:در كلمه آخر، " م " تقريبا شنيده نمي شود،بال مي گشايد و پرواز ميكند. ژيسلن دوستت دارم،محال است اين جمله را به زبان گذشته بنويسم.گل ها بر مزارتدر سن اندراس، يك هفته بعد از خاكسپاري پژمردند،دوستت دارم،اين كلام زنده مي ماند ومدت زماني كه براي بيان آن لازم است،تمام طول زندگي را در بر مي گيرد،نه كم تر، نهبيش تر.

- براي آن كه كمي، حتي شده كمي زندگي كرد، دو تولد لازم است.تولدجسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند كنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيامي افكند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد.تولد دوم من زماني بود كه تو راديدم... ۱۶ سال همه جا تو را همراهي كردم و حالا، ۱۲ اوت ۱۹۹۵ ديگر نتوانستم تو رادنبال كنم.ممكن نبود،دليل اش را نمي دانم.انگار تو آن سوي يك شيشه،آن سوي هوابودي.آن سوي چيزي كه ضخامت اش از يك ميلي متر هوا،نور و شيشه بيش تر نيست و تو فقطآن سو هستي... مي دانم كه اين ميلي متر هوا،نور يا شيشه همچنان براي من عبور ناپذيرباقي خواهد ماند و با اين وجود تو در يك لحظه از آن عبور كردي...

- به زوديتقويم ها را عوض خواهيم كرد.به زودي دروازه هاي ۱۹۹۵ بر تو بسته خواهد شد.ولي مهمنيست.من هرگز در زمان زندگي نكردم.به نظرم هيچ كس،هيچ گاه در زمان زندگي نكردهاست.در خلاء چرا،در فقدان چرا،ولي در زمان نه.ما در خلاءاي زندگي مي كنيم كه باواقعه اي آغاز گشته است.ما از واقعه اي به واقعه ديگر مي رسيم و گاهي سال ها زمانلازم است تا واقعه اي به دنبال واقعه اي ديگر رخ دهد... در اين زندگي آدم فقط ميتواند در حاشيه باشد.هيچ وقت نمي توان به طور كامل درون زندگي بود.اين زندگي ماننداين مرگ،براي قلبي كه به ما اهدا مي كند،خيلي تنگ است.درون ما هميشه كسي هست،كهنيست.كسي كه نگاه مي كند و خاموش مي ماند.كسي كه براي او كم،خيلي كم واقعه اي رخ ميدهد.بهار ۱۹۵۱، من به دنيا مي آيم و به خواب مي روم.پاييز ۱۹۷۹ با تو آشنا مي شوم وبيدار مي شوم.تابستان ۱۹۹۵ كارم را از دست مي دهم،از سرما فلج مي شوم.حرفه مننگريستن به تو و عشق ورزيدن به تو بود.من طي ۱۶ سال پرمشغله ترين مرد دنيابودم:نشسته در سايه،تو را در حين رقص در راه باريكه ها تماشا مي كردم.اين راه هاهنوز سر جايشان هستند.خالي،و تو ديگر در آن ها نيستي ...

- بسيار خوبژيسلن،بسيار خوب: من هم اين زندگي را كه تو ديگر در آن نيستي، پاس خواهم داشت،همچنان آن را دوست خواهم داشت.هر روز بيش از پيش آن را دوست دارم و با چنين عشقي بايدآواز سر داد ..



 داستانهای ملانصرالدین

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجاعبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمیکردم؟!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملاالاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم رابرید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد ازمعامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجیناست!؟

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیالمی کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمیکشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمندهستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمیبه صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درستاست همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!




داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافعان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد بههمین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه راکه تو دوست داری برایت می گویم!



لیوان را زمین بگذار
استادي در شروع کلاس درس،ليواني پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردانپرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نميدانيم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمي دانم دقيقاً وزنش چقدراست. اما سوالمن اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهدافتاد؟
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعتهمين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم دردمي گيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگريجسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج ميشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد! و همه شاگردان خنديدند.
استادگفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جوابدادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايدبکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً! مشکلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگهداريد، اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگربيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيدبود. فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيشاز خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرید، هر روز صبحسرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشي که برايتانپيش مي آيد، برآييد!

دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمينبگذاري. زندگي همين است...




 مشغله
روزي هيزم شکني در يکشرکت چوب بري دنبال کار مي گشت و نهايتا توانست براي خودش کاري پيدا کند. حقوق ومزايا و شرايط کار بسيار خوب بود، به همين خاطر هيزم شکن تصميم گرفت نهايت سعي خودشرا براي خدمت به شرکت به کار گيرد. رئيسش به او يک تبر داد و او را به سمت محلي کهبايد در آن مشغول مي شد راهنمايي کرد.
روز اول هيزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئيس او را تشويق کرد و گفت همين طور به کارش ادامه دهد. تشويق رئيس انگيزه بيشتريدر هيزم شکن ايجاد کرد و تصميم گرفت روز بعد بيشتر تلاش کند اما تنها توانست 15درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بيشتر تلاش کرد ولي فقط 10 درخت را قطع کرد. هرروز که مي گذشت تعــداد درخت هايي که قطع مي کرد کمتر و کمتر مي شد. پيش خودش فکرکرد احتمالا بنيه اش کم شده است. پيش رئيس رفت و پس از معذرت خواهي گفت که خودش هماز اين جريان سر در نمي آورد. رئيس پرسيد:آخرين باري که تبرت را تيز کردي کيبود؟هيزم شکن گفت:تيز کردن؟ من فرصتـي براي تيز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرفقطع کردن درختان مي کردم!
راستي آخرين باري كه تبرتان را تيز كرديد كي بود؟؟؟


شير و سگ
يک روز يک سگ آمد پيش شير و گفت: سلام.
شير گفت: عليک سلام، چه مي گويي؟
سگ گفت: مي خواهم با تو کشتيبگيرم.
شير گفت: عجب رويي داري! ما سر به سر شما نمي گذاريم براي اينکه مي گويندباوفا هستيد. حالا کارت به جايي رسيده که بيايي با من ادعاي همسري و هموزني کني؟مگر نمي داني من کي هستم؟
سگ گفت: چرا مي دانم، ما از يک جنس هستيم. مگر نميبيني که هر دو گوشتمي خوريم

شير گفت:«خوب، شما از ما تقليد مي کنيد ولي اين همجنسي نيست پس چراهيچ کار ديگرتان به ما شباهت ندارد. شما به هواي يک لقمه نان طوق بندگي گردن ميگذاريد و براي ديگران سگ دوي مي کنيد. من از کسي که به دستور ديگران زندگي مي کندخوشم نمي آيد. ما وقتي هم اسير مي شويم و توي قفس هستيم باز هم شير هستيم، اينکجايش به هم شبيه است؟»
سگ گفت:«خوب، اگر راست مي گويي و حريف هستي بيا دست وپنجه نرم کنيم.»
شير گفت:«من با ضعيف تر از خود زور آزمايي نمي کنم. ما هم وزننيستيم. اگر تو را زمين بزنم افتخاري ندارد، اگر هم از تو شکست بخورم دليل بزرگي تونيست ولي مايه ننگ من هست. کسي که با ضعيف تر از خود زورآزمايي مي کند در خودش همضعفي سراغ دارد و من به قدرت خود ايمان دارم.»
سگ گفت:«خيلي خوب، حالا که اينطورشد من هم مي روم پيش همه حيوانات صحرا و مي گويم شير از من ترسيد و با من کشتينگرفت.»
شير گفت:«برو پي کارت، من سرزنش همه حيوانات ديگر را خوشتر دارم ازاينکه شيرها مرا سرزنش کنند که چرا به يک سگ ضعيف زور مي گويي. اصلاً وقتي من با توکشتي بگيرم شيرها حق دارند در شير بودن من شک کنند. شير اگر شير است بايد با شيرکشتي بگيرد.»


 زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست!

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمردنگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب اوبرداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت: تو حتماً شوخي مي كني... قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را باقلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دوعين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.
اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند واين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد وبا دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود


 حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

7


پاره آجر
روزی مردی ثروتمند دراتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری بهسمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را رویترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرکرفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانستتوجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمینافتاده بود جلب کند.

پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آنعبور می کند.
هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد.
برادربزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. "
برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

مردمتاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد وبه راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکتنکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضیاوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتابکند.

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!





ملاقات ابليس با موسى (ع)

رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:

موسى : تو كيستى ؟
ابليس : من شيطان هستم .
موسى : ابليس توهستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند؟
ابليس : من نزد تو آمده ام تا به خاطرمقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم .
موسى : اين كلاه چيست كه بر سردارى ؟
ابليس : با (رنگها و زرق و برق ) اين كلاه دل مردم را مى ربايم .
موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه .
در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم :
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود رابپسندد و خودبين باشد؛
2 -هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد


درخت

هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «كاش كسي از اين حوالي بگذرد تا من خنكاي سايه ام را نثارش كنم و خستگي را از تنش بيرون كنم. كاش پرنده اي، چهارپايي، انساني …» ناگهان در دوردست چشمش به موجودي افتاد كه آرام آرام به او نزديك مي شد. باورش نمي شد. خيلي وقت بود كسي از آن حوالي عبور نكرده بود. از خوشحالي نزديك بود بال دربياورد. با هيجان فرياد زد: «يك انسان!» و آهسته ادامه داد: «حتماً در اين آفتاب خيلي خسته شده است. بايد با سايه اي خنك از او پذيرايي كنم»… مرد به درخت رسيد. با خود گفت: «چه درخت تنومندي! … اين هم از هيزم زمستان


معذرت خواهی

بابت گناهانش ناراحت بود. هر كاري مي كرد فايده اينداشت. هميشه شيطان را لعنت مي كرد. شنيده بود ماه رمضان شيطان در زنجير مي شود وكاري از دستش بر نمي آيد . منتظر ماه رمضان شد . رمضان كه آمد كلي ذوق كرد.چند روزگذشت اما چندان فرقي نكرد. فهميد خرابكاريهايش زياد ربطي به شيطان نداشته و كرم ازخود درخت بوده… با خودش گفت احتمالا بايد از شيطان معذرت خواهي كنم




استان " سگ و اسب "

(وفا تا سر حد مرگ)

یکی از نویسندگان معروف چنین شرح می دهد:

پدر بزرگ من حکیم بود. او دردوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری می‌کرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند. به یکدیگر اخت شده بودند و با همبازی می کردند. پدربزرگم وقتی سوار ارابه اش می شد و به راه می افتاد، سگ نیز دنبال ارابه حرکت می کرد.

گاهی پدربزرگم که می دانست باید به جاهای دوری برود، برای این که سگش خسته نشود، به ما سفارش می کرد که سگ را در طویله ببندیم تا دنبال ارابه نرود. ما هم همین کار را می کردیم ولی وقتی پس از یکی دو ساعت او را آزاد می کردیم،جای پاهای اسب را بو می کرد و به راه می افتاد. همیشه آن قدر می رفت تا بالاخره اسب را پیدا می کرد و با هم به خانه بر می گشتند.

مدتی به این منوال گذشت تا این که پدربزرگم بر اثر کهولت دیگر قادر به رفتن به آبادی های دیگر و معالجه بیماران نبود. پس تصمیم گرفت ارابه را به همراه اسبش بفروشد. خریدار ارابه، چندین شهر دورتر اقامت داشت و می خواست اسب و ارابه را به آن جا ببرد. ما چون می دانستیم سگ مان هم به دنبال آن ها می رود، او را به مدت 3 روز بستیم. در این مدت سگ خیلی بیتابی می کرد ولی تصمیم نداشتیم او را باز کنیم. تا این که بعد از 3 روز بالاخره اورا آزاد کردیم. به محض آزاد شدن، سگ شروع کرد به دنبال اسب گشتن. او به جاهای بسیاردور می رفت و بی نتیجه باز می گشت.

حدود 15 روز مداوم، کار هر روز سگ مان همین بود. تا این که یک روز رفت و دیگر برنگشت. هر کجا را که فکر می کردیم، به دنبالش گشتیم ولی هیچ نشانی از او نبود.

تا این که حدود یک ماه و نیم بعد، خبر سگ مان را از خریدار ارابه شنیدیم. سگ مان بعد از طی مسافت 600 کیلومتر، سرانجام اسب راپیدا می کند و به داخل خانه ای که او در آن جا بوده می رود. وقتی از در خانه واردمی شود، چنان خسته بوده که زیر پاهای اسب افتاده و همان جا می‌میرد . . .




داستان کوتاهي از غرور و تکبر
يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
((اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم))




دنيا را هم تغيير دهم!!!
بر سر قبر كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!




( راز ساده خوشبختی)



زن خردمندی حین کوه پیمایی، سنگ گرانبهایی را در یک جویبار پیدا کرد.
روز بعد هم مرد همسفری را پیدا کرد که گرسنه بود.
زن خردمند کیفش را باز کرد تا غذایش را با او تقسیم کند.
همسفر گرسنه سنگ گرانبها را داخل کیف دید، از زیبایی سنگ تعریف کرد و از زن خواست تا آن را به او بدهد.
زن بدون تامل این کار را انجام داد.
همسفر رفت، در حالی که از بخت خود کیف می کرد.
او می دانست که ان جواهر آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر زندگی اش را تامین می کند.
ولی چند روز بعد او دنبال زن آمد و وقتی او را یافت، سنگ را به او برگرداند و گفت: می دانم این سنگ چقدر با ارزش است، ولی آن را به تو پس می دهم، به امید اینکه بتوانی چیزی به مراتب گرانبهاتر به من بدهی. اگر می توانی آن چیزی را به من بده که تو را قادر ساخت تا این سنگ گرانبها را به من ببخشی




کرگدن ها هم عاشق می شوند........................
كرگدن گفت:نه"امكان ندارد كرگدن ها با كسي دوست بشوند
دم جنبانك گفت:اما پشت تو مي خارد.لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند.
يكي بايد حشره هاي تو را بر دارد.
كرگدن گفت:امامن نمي توانم با كسي دوست بشوم .پوست من خيلي كلفت است .همه به من مي گويند پوستكلفت.
دم جنبانك گفت:اما دوست عزيز,دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه بهپوست.
كرگدن گفت:ولي من كه قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانك گفت:اينامكان ندارد,همه قلب دارند.
كرگدن گفت:كو كجاست,من كه قلب خودم را نميبينم.
دم جنبانك گفت:خوب,چون از قلبت استفاده نمي كني,قلبت را نمي بيني.ولي منمطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك
قلب نازك داري.
كرگدن گفت:نه ,من قلب نازكندارم,من حتما يك قلب كلفت دارم.
دم جنبانك گفت:نه,تو حتما يك قلب نازك داري,چونبه جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ,به جاي اينكه لگدش
كني,به جاي اين كه دهنگشاد وگنده ات را باز كني و ان را بخوري,داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت:خوب ,اين يعني چه؟
دم جنبانك گفت:وقتي يك كرگدن پوست كلفت,يك قلب نازك دارد يعنيچي؟يعني اينكه مي تواند دوست داشته باشد,
مي تواند عاشق بشود.
كرگدنگفت:اينها كه مي گوييي يعني چه؟
دم جنبانك گفت:يعني…………..…..بگذار روي پوست كلفتقشنگت بنشينم,بگذار………………….
كرگدن چيزي نگفت .يعني داشت دنبال يك جمله مناسب ميگشت.فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد.
اما دم جنبانك پشت كرگدننشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند.داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را
برمي داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي ايد .اما نمي دانست از چي خوشش ميايد.
كرگدن گفت:اسم اين دوست داشتن است؟اسم اينكه من دلم مي خواهد تو روي پشت منبماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟
دم جنبانك گفت:نه,اسم اين نياز است ,من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت بر طرف مي شود,احساس خوبي داري.يعنياحساس رضايت مي كني,اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه دم جنبانكچه مي گويد.
روزها گذشت,روزها,هفته ها وماه ها و دم جنبانك هر روز مي امد و پشتكرگدن مي نشست .هر روزپشتش را مي خاراند
و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را ازلاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دمجنبانك گفت:به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اينكه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند وحشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد,براي يك كرگدن كافي است؟
دم جنبانكگفت:نه,كافي نيست.
كرگدن گفت:درست است كافي نيست.چون من حس مي كنم چيزهاي ديگريهم دوست دارم .راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد وپرواز كرد ,چرخي زد و اواز خواند ,جلوي چشمهاي كرگدن.
كرگدن تماشا كرد وتماشاكرد و تماشا كرد.اما سير نشد.
كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند.كرگدن با خودشفكر كرد:اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك
قشنگترين دم جنبانكدنيا و او خوشبخترين كرگدن روي زمين.وقتي كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيزنازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيدوگفت: دم جنبانك, دم جنبانك عزيزم,من قلبم راديدم,همان قلب نازكم را كه مي گفتي ,اما قلبم از چشمم افتاد
حالا چه كاركنم؟
دم جنبانك بر گشت و اشكهاي كرگدن را ديد.امد و روي سر او نشست و گفت:غصهنخور دوست عزيز,تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت:راستي اينكهكرگدني دوست دارد :دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ,قلبش از چشمش ميافتد,يعني چه؟
دم جنبانك چرخي زد و گفت:يعني اينكه كرگدنها هم عاشق ميشوند.
كرگدن گفت:عاشق يعني چه؟
دم جنبانك گفت:يعني كسي كه قلبش از چشمهايش ميچكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ,اما دوست داشت دم جنبانك باز همحرف بزند.باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند وباز قلبش از چشمهايشبيافتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمهايش بريزد ,يك روز حتما قلبشتمام مي شود.
ان وقت لبخند زد وبا خودش گفت:من كه اصلا قلب نداشتم .حالا كه دمجنبانك به من قلب داد,چه عيبي دارد ,بگذار تمام قلبم را براي او بريزم



در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند،کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه ونيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي کرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اين که تنها مي توانست نيمي از کار خود راانجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
« من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش می خواهم چون در اين دو سال گذشته منتنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تومجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد وگفت : « کوزهء نازنینم!
از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب مي درخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود.
سقا گفت :
« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزیین وعطرآگین ساختم .
بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.»




مادر
پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.

پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائی که عشق سکونت دارد.


موفقیت و سقراط
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.




روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!
او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت.

اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای
پاییز را از دست داد.
او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد...




درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .




 پنجره های طلایی
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد . هر روز صبح قبل طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول می شد . هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا اندکی استراحت کند . در دور دست ها خانه ای با پنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : اگر آن ها قادرند پنجره های خانه خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالا خره یک روز به آن جا می روم و از نزدیک آنرا می بینم .
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .بعد از ظهر بود که به آن جا رسید با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی هیچ خبری نیست و در عوض خانه ای بسیار رنگ و رو رفته و با نرده هایی شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آن جا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب ، خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشد .



مام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.



 مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!



 بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: " كافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی تا همان يك كار، تو را برهاند. خوب فكركن."
مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می زد عنكبوتی سر راهش ديده بود وبرای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد ودر اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت رابدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.
امامرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد. در همان لحظه تار پارهشد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنيد كه ملكه میگويد:" شرم آور است كه خودخواهیتو همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."


 قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشیدمحکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدمکلاشی است و کسی به او پول ندهد.
در پایان روز صاحب الاغ از او کرایهخواست.
یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنیکه من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه میکنی؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

6


خدا..............
خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد.

مرد سرش را پايين آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه مي کرد,مرد را ديد.

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند.خداخوشحال شد واز آسمان باران باريد.

مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زيرباران خيس نشود.زن خنديد.
خدا به مرد گفت:به دست هاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن آسوده زندگي کنيد.
مرد زير باران خيس شده بود.زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت.
مرد خنديد.
خدا به زن گفت:به دستاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد,زيباکني.
مرد خانه ساخت و زن خانه را زيبا و گرم کرد.
آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود.
يک روز,زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا مي داد.دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اماپرنده نيامد.پرواز کرد ورفت.دستهاي زن رو به آسمان ماند.
مرد او راديد.کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد .

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند وخنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.

خدا گفت:از بهشت شاخه گلي به شماخواهم داد.
فرشته ها شاخه گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادو زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.

پس از آن کودکي متولد شد کهگريه مي کرد.زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود.
فرشته ها به اوآموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از آن شيره ي جانش به اوبنوشاند.
مرد زن را مي ديد که مي خندد.کودکش را ديد که شير مي نوشد.بر زمين نشست و پيشاني بر خاک نهاد.خدا شوق مرد را ديد و خنديد.وقتي خدا خنديد, پرنده بازگشت وبر شانه ي مرد نشست.
خدا گفت: باکودک خود مهربان باشيد,تا مهرباني را بياموزد.
راست بگوييد,تا راستگويي را بياموزد.
گلو آسمان و رود را به او نشان دهيد,تا هميشه به ياد من باشد
.روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و ولابه لاي گلها پر شداز بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند.خدا همه چيز و همه جا را مي ديد.
خدا ديد که زير باران مردي دست هايش را بالاي سر زني گرفته است,که خيس نشود.
زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميدشاخه گلي را مي کارد.خدا دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند ونگاههايي که در آب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند و پرنده هايي که...

خدا خوشحال بود.چون ديگر,غير از او هيچ کس تنهانبود.

ولي

نوبت من که رسيد،

سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگي ها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند!
خدا

خدا را طلب كنيد ...
همانند عاشقي كه معشوقش را مي خواهد .
همانند فقيري كه نيازمند طلاست .
يا غريقي كه يك نفس را مي طلبد






داستان دو شهر

مسافری نزدیک شهربزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زنگفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد،غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنیناند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع بهمردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمدهبود سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش وبسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پسآن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.




نمادزندگی


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پراست؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و بازهمگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر ازقهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که ای نشیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تانو ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، بافرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه وتعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "



عقاب ها
جبران خليل جبران...


روزی،بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می كرد ومیخواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد .
هنگامی كه دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفندنگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقداربیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیكرانه برای هر دوی این هاكافی نیست؟
بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت
صلح و دوستی بر قرار باشد!"
وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو رادر قلب كوچك خود تكرار كرد.


سنگ های زندگی

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چندماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده وتونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را بهکناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زوربلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال میلغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش رابا ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تماماین لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدرپسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کارنمی بری؟”

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”

پدر به آرامیحرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از منکمک نخواستی!”

پدر خم شد،

سنگ را برداشت

و آن را از گودال شنیبه بیرون پرتاب کرد…..





نوعی دید

زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادربه تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبانمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدامگیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوضکردم.



شیطان

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز



یک مقدار معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

ساراشنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا باناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکهها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارجشد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جاخورد و گفت چهمیخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتشچقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادرکوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم میخواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است.

داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولی مااینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدابرادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از کـــــجــا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ازدخترک پرسید:چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشانداد.
مرد لبخندی زد وگفت:

آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خریدمعجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت راببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز واعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجامشد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجاتپسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداختکنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

5

غم و شادی

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است.
او به من گفت:
غمهايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي جمع كن.
من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شادي هايم رادر جعبه طلايي !
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است!!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجاهستند؟!
خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اين جا هستند، نزد من!
از اوپرسيدم: خدايا،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي؟
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
بنده ي عزيزم، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدرشاديهايت را بداني و جعبه سياه، تا غمهايت را رها كني!




خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ راتحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگزآن درس را فراموش نخواهم کرد!




تو رازي و ما راز

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.

رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي مي چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتندو پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگرگفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتندتا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز،رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان رابه من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور دادو در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

نويسنده: عرفان نظرآهاري



ابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند
کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن
زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است


کاسه چوبي

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيدو چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم ميريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجاغذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بودغذايش را در کاسه چوبي بخورد.
هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـارساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم،داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند



خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندیزد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری ازمن بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« این که از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنندتا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«این که با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« این که یاد بگیرند نمی توانندکسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« این که یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خداگفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»




دو خط موازی

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد.
و درهمان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:مامى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.
و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: وخانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎

من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسندو بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا می شود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید نا امید شد.
ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پامی گذاریم.
بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. واندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.
از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند.
و ازآن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.
آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، ازصحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی راملاقات کردند.
ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهدرساند. شما همه چیز را خراب میکنید.
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است.

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه موادخواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎

و بالآخره به کودکی رسیدند.
کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات.

آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت دروجودشان شکل می گرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می دادند.»
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است.
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی می کرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــداکنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.
خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.
روی دست‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سردو خط موازی عاشقانه به هم می رسید‏‎.‎



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

دو قرن پیش از میلاد،پیرمردی به نام «چو» در یک روستای شمال چین زندگی می کرد و روزی اسبش گمشد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شدن این اسب ، تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به خانه پیرمرد رفتند اما بی آنکه کم ترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشدگفت:مهم نیست که اسب من گم شده است؛شاید حکمتی در کار باشد.
همسایگان از حرف های پیرمرد تعجب کردند و به خانه خود بازگشتند.
پس از چند ماه اسب گم شده به همراه چند راس دیگر به روستا برگشت.مردم این خبر را که شنیدند با خوشحالی به سراغ پیرمردرفتند و تبریک گفتند، اما «چو» انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری اظهارداشت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم،شاید این خودش باعث بدبختی برای من شود.
پیرمرد فقط یک پسر داشت که عاشق اسب سواری بود. آن پسر.، روزی هنگام سوارکاری از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایگان به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند اما بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پا شکست که شکست؛ شاید این مساله بعدها به نفع ما تمام شود،کسی چه می داند؟ همسایگان که با شگفتی، سخنان «چو» را گوش می دادند این بار هم نتوانستند بفهمند منظورش چیست.
یک سال بعد در آن منطقه جنگ خونباری شکل گرفت.،بیش تر جوانان به میدان نبرد رفتند و بیشترشان کشته شدند. پسر «چو» اما به خاطرلنگ بودن پایش به جنگ نرفت و زنده ماند. آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته هایپیرمرد رسیدن



نجات عشق

درجزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبررسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آمادهو جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيرهبود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره راترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفتنه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجودندارد
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمکخواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيفشده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به اوگفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيليناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدازد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظهبالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفتبيا عشق، من تو را خواهم برد
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نامپيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکيرسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود،رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجبگفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيراتنها زمان قادر به درک عظمت عشق است




مادر
ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...



فرشته‌ نبود ، بال‌ هم‌ نداشت

فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. رويين‌تن‌ نبود و پيكرپولادي‌ نداشت. مادرش‌ الهه‌اي‌ افسانه‌اي‌ نبود و پدرش‌ نيم‌ خدايي‌ اسطوره‌اي.اوانسان‌ بود. انسان. و همين‌جا زندگي‌ مي‌كرد. روي‌ همين‌ زمين‌ و زير همين‌آسمان...

شب‌ها همين‌ ستاره‌ها را مي‌ديد و صبح‌ها همين‌ خورشيد را. انسان‌بود، راه‌ مي‌رفت‌ و نفس‌ مي‌كشيد. مي‌خوابيد و بلند مي‌شد. گرسنه‌ مي‌شد و غذامي‌خورد. غمگين‌ مي‌شد و شاد مي‌شد. مي‌جنگيد و پيروز مي‌شد. زخم‌ هم‌ برمي‌داشت. شكست‌ هم‌ مي‌خورد. مثل‌ من، مثل‌ تو، مثل‌ همه.
***
فرشته‌ نبود، بال‌ هم‌نداشت. انسان‌ بود. با همين‌ وسوسه‌ها. با همين‌ دردها و رنج‌ها. با همين‌تنهايي‌ها و غربت‌ها. با همين‌ ترديدها و تلخي‌ها. انسان‌ بود. ساده‌ مردي‌ اُمي. نه‌ تاجي‌ و نه‌ تختي. نه‌ سربازاني‌ تا بن‌ دندان‌ مسلح‌ و نه‌ قصر و بارويي‌ سربه‌ فلك‌ كشيده.
آزارش‌ به‌ هيچ‌ كس‌ نرسيد و جوري‌ نكرد و هيچ‌ از آنهانخواست‌ و جز راستي‌ نگفت. اما او را تاب‌ نمي‌آوردند. رنجش‌ مي‌دادند و آزارش‌مي‌رساندند. دروغگويش‌ مي‌خواندند. شعبده‌باز و شاعرش‌ مي‌گفتند.
و به‌ خدعه‌ وبه‌ نيرنگ‌ پشت‌ به‌ پشت‌ هم‌ مي‌دادند و كمر به‌ نابودي‌اش‌ مي‌بستند. اما مگر اوچه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ گفته‌ بود، خدا يكي‌ است‌ و از پس‌ اين‌ جهان، جهان‌ديگري‌ است‌ و آدميان‌ در گرو كرده‌ خويشند. مگر چه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ راه‌را، راه‌ رستگاري‌ را نشانشان‌ داده‌ بود.
اما تابش‌ را نمي‌آوردند. زيرا كه‌بت‌ بودند، بت‌ساز، بت‌ شيفته، بت‌ انگار و بت‌ كردار.
***
فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. و معجزه‌اش‌ اين‌ نبود كه‌ ماه‌ را شكافت. معجزه‌اش‌ اين‌ نبود كه‌به‌ آسمان‌ رفت. معجزه‌اش‌ اين‌ بود كه‌ از آسمان‌ به‌ زمين‌ برگشت. او كه‌ بامعراجش‌ تا ته‌ته‌ آسمان‌ رفته‌ بود مي‌توانست‌ برنگردد، مي‌توانست. اما برگشت. بازهم‌ روي‌ همين‌ خاك‌ و باز هم‌ ميان‌ همين‌ مردم.
***
و زمين‌ هنوز به‌عشق‌ گام‌هاي‌ اوست‌ كه‌ مي‌چرخد.
و بهار هنوز به‌ بوي‌ اوست‌ كه‌ سبز مي‌شود.
و خورشيد هنوز به‌ نور اوست‌ كه‌ مي‌تابد.

به‌ ياد آن‌ انسان، انساني‌ كه‌فرشته‌ نبود و بال‌ هم‌ نداشت


دعاي پدربزرگ
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم . مي خواهم وقتي بزرگ
شدي، مثل اين مدادبشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ،
براي تمام عمرت با دنيابه آرامش مي رسي :
صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را
هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، اوهميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني . اين باعث مي شود مداد
کمي رنج بکشداما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريکتر )
پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم . بدان که تصحيح
يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است . پس هميشه
مراقب باش درونت چه خبراست.
و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني،
ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني،هشيار باشي وبداني چه مي کني


شان

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان بده

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد،شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تونشانه ای از جهنم است

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت
در عالم خوابها

يکي از پيروان "سوين شاکو" تعريف مي کرد:
- پس از صرف ناهار معلم مدرسه ما يک خواب کوتاه بعد از ظهري مي کرد. ما بچه ها از او دليل اين کار را پرسيديم. جوابمان داد:
- مي روم به دنياي خوابها که به دانايان قديم بپيوندم، همان کاري که کنفوسيوس مي کرد. هر وقت که کنفوسيوس به خواب مي رفت خواب دانايان باستان را مي ديد و هنگام بيداري براي پيروانش نقل مي کرد.
يک روز بسيار گرمي که ما به خواب رفته بوديم، استاد سر رسيدو سرزنشمان کرد که چرا خوابيده ايم. ما در جواب به او گفتيم که به دنياي روياهارفته بوديم تا مثل کنفوسيوس بزرگان عهد قديم را ببينيم. استاد از ما پرسيد:
- خوب، دانايان باستان چه به شما گفتند؟
يکي از ما جواب داد:
- از آنها سوال کرديم که استاد ما هر روز بعد از ظهر به ديدن آنها مي رود؟ جواب دادند که هرگز اورا نديده اند!


قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سختکوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد،دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم، زود برگردبه خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش رابلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زودباش."

دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم راروی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او اینبود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهدصحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد ودر حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عموایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد ویک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان درچشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب راترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل




دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید امانمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جاهستم. تماشایم کنید

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یاحشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی،بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشدماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی

دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تابه حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند وباشکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.




قلب جغد پیر شکست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بسته اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

نويسنده: عرفان نظرآهاري




سرنوشت گرگ

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد وفکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند . بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند .

روز اول ، یک گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت .اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت . گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد .

روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگبا تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تر در کنار سوراخ قبلی فرار کرد . گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند .

روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب راصید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد . گرگ بسیارعصبانی شد و کلیه سوراخ ها ی غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود .

اما روز چهارم ، یک ببر آمد . گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .

دوستان عزیز ، با شنیدن این داستان ، چه اندیشه به ذهنتان خطور می کند کارشناسان و متفکران می گویند که مطلق گرائی نشانه اشتباه است . مذهب شناسان گفته اند که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است . کارشناس علم محیط معتقدند : کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند میوه تلخ آن را خواهد چید . و دهقانان گفته اند کسی که بذری نمی کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد .





حسرت
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد ، ماشین گران قیمتی جلوپارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنهاکودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .



صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مردبرگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.
جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا توآقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...




دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از اوپرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعداز خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنهاوسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشتهپیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم،دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاورا به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیربه این نکته پی می بریم."





حکايت!
دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟

آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام.

دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟

گفت: پنج چيز است:

اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد،دروغ نگويم.

دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام درازنکنم.

سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.

چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم.

پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم


.........
ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي بهدريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشقشود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نميكرد. هر روز و هز شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشدهپنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت ، دورتر....

ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي.و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از منگريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطرههاي شور حزن انگيز دريا منتظر است

ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرقشد و مرد ،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.

********************

قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آببود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دمزديم، تنها يك اشتباه باشد.... »
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشتهمان دم برپا شد....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

4

ماهي گير ثروتمند

يك بازرگان موفق وثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري؟

ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟

پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت راچيكار مي كني؟

ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .

بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .

ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت ميكند.

ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟

بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهيگيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.

ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد

اما آيابازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
________________________________________
تفاوت واقعی بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
________________________________________________-
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است
________________________________________


دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

____________________________________________________
قضاوت

سالها بود میشناختمش.آنقدر به او اعتماد داشتم،از چشمانم بیشتر.وقتی آن راز را به او گفتم میدانستم به کسی نخواهد گفت.اما من که به او اعتماد داشتم پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت:مگر تو به من شک داری؟ خیالم اسوده تر شد.اما نه ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد.
به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم.
من که ماهیانه صدهزارتومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادمبه طور غیر منتظره ای در بانک برنده ی یک واحد اپارتمان شده بودم!با خودم فکر کردماگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم می توانم تا مدتها خانواده ام را تا مین کنم.دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند،ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید خوب مثل این که یک همسایه ی خوب را داریم از دست میدهیم!!!فکم پایین افتاد،آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالیبود!!هیچی نگفتم ،سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم.بنده ی خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟لطفا توضیح بده من بیشتر عصبانی می شدم.
وقتی دیدم تقریبا همه ی اهل محل از موضوع باخبرند درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است.فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم من،دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم
______________________________________________
بهشت

روزي مردي خواب ديدکه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مردباز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد،گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

_____________________________________________________

توان زندگي، به چگونگي نگريستن ما به زندگي بسته است

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
__________________________________________________

آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست راکشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها راپرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر اوبکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟


______________________________________________
دايره زندگي

وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و بهدايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جايآن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را درزندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود درتمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه دردايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هايديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد،خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هاييکه از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر ذايره ها خواهدفرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسئولي."
اين نخستين بار بود که دريافتم هرشخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را درجهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطعمي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.
هرآن چه در درون خويشداريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دوايرديگر زندگي مرتبط مي باشد.
اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي کهتوجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.
_____________________________________________
ليوان شير

...پسر فقیری که ازراه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچارتنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به اوفشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دخترجوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جواناحساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیررا سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمانبه ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نامداشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش بهخداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دستاز تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برایمشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان ازآنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی ویبه کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشتتا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یکلیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایاشکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
__________________________________________________
يک استکان چاي

"ينين" استاد ژاپني در دوره "ميجي"، يک استاددانشگـاه را پذيرفت که مي خواست از او در مورد ذن سوالاتي بکند.
ينين چاي را دراستکان مهمان خود سرازير کرد و ادامه داد به ريختن آن. استاد دانشگاه که استکان چايرا در حال سرازير شدن مي ديد نتوانست جلوي خودش را بگيرد وگفت:
- استکان پر شده. ديگر جايي ندارد!
ينين به او گفت:
- مثل اين استکان، تو هم از اعتقادات وتفکرات خودت پر شده اي. چطور مي توانم به تو ذن را توضيح بدهم اگر که استکانت را ازپيش خالي نکني؟

_____________________________________________________________________



اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .

صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » .

مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد

______________________________________________

سرباز معلول
داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره سربازي است كه پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از نيويورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.» پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند.»
پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو بوجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند.» پسر گفت:« نه، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت!

________________________________________________________________


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم
________________________________________
گره باز شدن همانا و ...

يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند .

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شدكه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خداسجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

___________________________________________________________________
پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بربازار و کوی - نان طلب می کردو می برد آبروی
دست بر هر خودپرستی می گشود - تاپشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی
شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون
روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و دردامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی اسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یارب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس
آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را بگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیماررا
هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتمای یار عزیز - کاین گره را بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را بگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگرچه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دیدافتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که بالطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تابداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در توپروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
________________________________________________
گنجشك به خدا گفت:لانه ي كوچكي داشتم،ارامگاهخستگيم،پناه بي كسيم،طوفان تو آن را از من گرفت،كجاي دنياي تو را گرفتهبود؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا گفت:ماري در راهه لانه ات بود،باد راگفتم لانه ات را واژگونكند،آن گاه تو ازكمينه مار پر گشودي .چه بسيار بلاها كه از تو به واسطهء محبتم دوركردم و تو ندانسته به دشمنيم برخواستي......


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ارسلان  | 

مطالب قدیمی‌تر